شاید بیشتر طرح خوبی باشد تا یک داستان کامل . نظر شما چیست ؟
زندگی به شرط چاقو !
هوس سالاد کرده بودم . وقتی لیلا شصتش را با چاقو برید ، فورن از پشت میز بلند شدم و با دستمالی سفید و تمیز زخمش را بستم . طاقت نداشتم رنج و ناراحتی لیلا را – حتا برای لحظه ای - ببینم . گفتم : (( گور پدر سالاد ، چرا مواظب نیستی عزیزم ؟ )) سر تکان داد و گفت : (( حواسم نبود . داشتم به داستانت فکر می کردم . )) دستم را روی شانه اش گذاشتم و با صدایی سوزناک گفتم : (( عزیزم ، اون فقط یه داستان مزخرفه که اگه به نمرش احتیاج نداشتم هرگز نمی نوشتمش ؛ باور کن ! )) گفت : (( می دونم . اما چی کار کنم خب ، یه ذره ترسیدم ؛ اصلن ولش کن . ناهارتو بخور . کلاست دیر می شه ها ... ))
سر کلاس مدام تو فکر لیلا بودم . البته بیشتر به فکر هدیه ای که قرار بود برایش بگیرم . آخر امشب سالگرد ازدواجمان است و من هنوز چیزی برایش نخریده ام .
- (( آقای سید معین حسنی ؟ ... آقای حسنی ! ... با شما هستم ؟ ))
- (( بله استاد ! ))
- (( انگار حالتون مساعد نیست ؟ نکنه داستانتون رو آماده نکردین ؟ ))
- (( نه نه استاد . آمادس . الآن میارم خدمتتون . ))
- (( خب ، بلند بخونید تا همه بشنوند ... ))
- (( آخه ... ))
- (( آخه نداره ؛ بلند بخونید آقای حسنی . ))
« از روز اول ما در منزلمان چاقو نداشتیم ! با این که مادر لیلا قبل از ازدواج گفته بود که دخترش نسبت به چاقو حساسیت دارد و با دیدن آن حالش بد می شود اما قضیه برای من چندان جدی نبود . از آن جایی که من و لیلا در دانشگاه عاشقانه همدیگر را دوست داشتیم و این دوستی ختم به ازدواج شد ، من این شرط رامثل دیگر شرط های اغلب مسخره ی خانواده ی لیلا قبول کرده بودم . دوستانم همان موقع می گفتند : (( خریت می کنی ؛ )) اما خب می دانید ، یک سر عاشقی به پالون خر وصل است دیگر !
تن ها یک روز بعد از عروسی بود که فهمیدم چقدر بدون چاقو زندگی کردن سخت است . نه می توانستیم بعضی از میوه ها را بخوریم و نه می توانستیم بعضی از غذاها را درست کنیم . دو – سه هفته ی اول با هر بدبختی ای بود بدون چاقو زندگی کردیم ، اما ماه اول که تمام شد از کلافه گی دیوانه شده بودیم . لیلا هم از آن جایی که در خانه ی پدری اش ، مادرش همه چیز را برایش فراهم می کرد بزرگی این مشکلش را درک نکرده بود .
باید چاره ای پیدا می کردم .
از آن جایی که وسعم برای به خدمت گرفتن خدمت کار و آشپز و ... نمی رسید ، به فکر همسایه ی روبرویی امان افتادم . زنی تن ها و در آستانه ی پیری که بچه هایش به خارج رفته بودند . بعده ها بود که پیرزن برایم تعریف کرد که هر دو پسرش وکیل و تن ها دخترش پزشک است و البته مجرد . و همه ی آن ها هم برای تکمیل تحصیلاتشان به خارج کشور رفته اند . با این که همیشه اعتقاد داشتم یک آقای مهندس باید با یک خانم پزشک ازدواج کند تا خانواده از لحاظ علمی متعادل باشد اما لیلا هم برای خودش خانم مهندسی بود و برو بیایی داشت . خلاصه ، واحد پیرزن مهربان دقیقن روبروی واحد ما بود . یک شب به بهانه ی آشنایی بیشتر و طرح پیشنهادم به صرف شام دعوتش کردیم . شام را از بیرون سفارش دادم و میوه هایی را که به چاقو احتیاج چندانی نداشت خریدم .
وقتی ماجرا را برایش تعریف کردیم هم خندید و هم تعجب کرد . بعد از چند لحظه با دهانی کج و لحنی سرد گفت : (( خب ، من چی کار می تونم بکنم براتون ؟ )) در هر صورتی بود راضی اش کردم که تمام کارهای چاقویی ما را انجام دهد و در عوض من تمام خریدهای روزانه ی او را انجام خواهم داد . از آن جایی که زانوهایش درد می کرد و مجبور بود هر روز سی و دو تا پله را بالا بیاید قبول کرد . البته بماند که به طرز غریبی احساس خوشایندی نسبت به او داشتم ؛ حتی بیشتر از مادر لیلا !
بعد از آن توافق ، لیلا هر چند شب یکبار به شوخی می گفت : (( معین ، اگه چاقو داشتیم ، یه روزی می کشتمت عزیزم ! )) بعد بوسه ای از لبانم می گرفت و به تخت خوابش می رفت . از بس این شوخی بی مزه اش را تکرار کرده بود دیگر کفری شده بودم .
اولین سال گرد ازدواجمان که نزدیک می شد ، بهترین فرصت بود تا شوخی های لیلا را پس بدهم . یک چاقوی دسته نقره ای کار زنجان ، داخل یک بسته بندی قرمز رنگ با نواری صورتی – لیلا عاشق صورتی بود – که به شکل قلب تزئین شده بود آماده کردم . تکه ای کاغذ با پس زمینه ی دو قلب فرو رفته در هم که مثل کاغذهای قدیمی و سوخته درست شده بود خریدم و با خطی خوش رویش نوشتم : (( برای تو که گفته بودی می کشمت عزیزم ! ))
روز قبل از سال گرد ، از طریق پست سفارشی و با این هماهنگی که فردا ظهر بسته را به خانه ام می رسانند ، هدیه ام را پست کردم . از آن جایی که دو شیفت کار بودم ، مطمئنن چاقو قبل از آمدنم به خانه به دست لیلا می رسید . تن ها آرزویی که داشتم این بود که ای کاش می توانستم قیافه ی لیلا را هنگام دیدن چاقو ببینم !
شب که برگشتم خانه ، همه ی چراغ ها خاموش بودند . فقط چراغ قرمز رنگ اتاق خواب فضای خانه را کمی قابل دیدن کرده بود . بعد از اندکی مکث ، شصتم خبردار شد که احتمالن لیلا سورپیریزی برایم دارد . البته نه از آن سورپیریزها که هر زن و مرد جوانی هر شب برای هم رو می کنند . حتمن چیز متفاوتی بود که به هیجانش می ارزید ! یعنی حس عجیبی این را می گفت . آرام آرام و بدون این که پایم به گوشه ی صندلی ها و یا میز برخورد کند به ورودی اتاق خواب رسیدم . در نگاه اول کسی درون اتاق نبود . نه هدیه ای و نه سورپیریزی ! به آرامی وارد اتاق شدم . (( لیلا ! لیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ! لیلا جان ، عزیزم ، کجایی !؟ ))
ناگهان از پشت سر پرتاب شدم روی تخت خواب ! با صورت روی تخت خواب افتادم . تا آمدم به خودم بجنبم لیلا روی شکمم سوار شد . لخت بود . موهای بلندش توی صورتش پخش شده بود . به سختی توانستم چشم هایش را پیدا کنم . ترسناک شده بود یا حده اقل در آن نور قرمز رنگ این گونه به نظر می آمد . دست هایم را محکم گرفته بود و اجازه نمی داد تکان بخورم . سراسیمه و با عجله شروع کرد به در آوردن لباس های من . دیگر فهمیده بودم که سورپیریزی در کار نیست ! چشم هایم را به آرامی بستم و سعی کردم مانع تخلیه ی هیجانش نشوم . هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که فریادم همه ی همسایه ها را پشت در به صف کرد . لیلا چاقوی دسته نقره ای کار زنجان را به پهلویم فرو کرده بود و می خواست همین کار را با قلبم هم انجام دهد .
با این که آن شب دست چپم هم خراش برداشت اما خدا را شکر زنده ماندم . الآن سه سالی از آن ماجرا می گذرد . لیلا به جرم کشتن همسر دومش در زندان است و من با مینا ، دختر پیر زن همسایه ، که به تازگی از خارج آمده ، ازدواج کرده ام . یک زندگی متعادل علمی و البته به شرط چاقو ! »
بعد از دانشکده مستقیم رفتم شرکت . شب که بر می گشتم خانه ، پیرزن واحد روبرویی به زحمت و خس و خس کنان کیسه ی زباله اش را پایین می آورد . کمکش کردم تا زانوهایش بیشتر از این درد نگیرد .
وارد خانه که شدم همه ی چراغ ها خاموش بودند . فقط چراغ قرمز رنگ اتاق خواب فضای خانه را کمی قابل دیدن کرده بود . آرام آرام و بدون این که پایم به گوشه ی صندلی ها و یا میز برخورد کند به ورودی اتاق خواب رسیدم . در نگاه اول کسی درون اتاق نبود . روی تخت را که نگاه کردم لیلا آرام و معصوم خوابیده بود . اما خیلی غمگین و افسرده . شاید در نور قرمز رنگ آباژور این گونه به نظر می رسید . نامه ای روی میز کنار تخت خودنمایی می کرد . لیلا برایم نوشته بود : (( ای کاش یادت می اومد امشب چه شبیه ! خیلی خسته بودم و تن ها . کاش زودتر می اومدی . کاش یادت می موند . ))
جعبه ی صورتی رنگ دستبندی که برایش خریده بودم را کنار نامه اش گذاشتم و آرام کنارش خوابیدم . با صدایی گرفته و خیلی آرام گفت : (( شب به خیر عزیزم ! ))