تبليغاتX
کافه داستان - خنده

 

 

همیشه از در کلاس که می آمد تو خنده ای بر لب داشت . روزی تصمیم گرفتم به او بگویم که اگر می خواهد با خانواده اش بیاید منزلمان . اگر همینطوری پیش می رفت آبرویم در دانشکده رفته بود .

یک روز که مثل همه ی روزها ، همان طور خندان وارد کلاس شد صدایش زدم تا بیرون کلاس با هم صحبت کنیم . بچه ها تا فهمیدند زدند زیر خنده . از آنجایی که من تازه به این دانشگاه انتقالی گرفته بودم ، برایشان حسابی غریبه بودم و خب غریبه هم عزیز است دیگر ! رفتیم بیرون . همان طور می خندید و لحظه ای دهانش بسته نمی شد . وقتی ماجرای با خانواده آمدنش را تعریف می کردم بازهم می خندید . انگار نه انگار که در کنار معشوقه اش ایستاده بود . درست که من عاشق همین خنده های او شده بودم اما دیگر شورش را در آورده بود . کفری شدم و بلند سرش داد زدم . بچه ها که پشت در گوش ایستاده بودند ساکت شدند . عصبانی وارد کلاس شدم ؛ او نیز خندان تر از قبل وارد کلاس شد . تفاوت صورت های ما باعث انفجار خنده ی دسته جمعی کلاس شد . من هاج و واج و در عین حال با ناراحتی تمام سر جایم نشستم . بچه ها با موبایل هایشان تمامی این وقایع را مثل دیدن صحنه ای از حیات وحش با دقت فیلم برداری می کردند . من که فکر نمی کردم از زور متلک های بقیه گریه ام بگیرد یک هفته دانشگاه نرفتم .

وقتی برگشتم آقای خندان نبود . سراغش را که گرفتم ، گفتند : (( دوباره بردنش . الآن بستریه . )) منظورشان را نمی فهمیدم . بستری برای چه ؟ پیش خودم فکر کردم شاید تصادف کرده باشد . بیشتر که پرس و جو کردم یکی از بچه ها گفت : (( به توصیه ی دکتر روان کاوش ، یک ماه امتحانی اومده بود دانشکده تا شاید حالش بهتر بشه . دیگه نخنده . آخه قبل از مریضیش دو ترم این جا درس خونده بود . تو چطور نمی دونستی ؟ ولی خودمونیم ؛ چقدر خندیدیم . فیلمشو دیدی ؟ خیلی خندس دختر . خوب باهاش بازی کردی . ))

خنده ام گرفته بود . نمی دانم ، شاید هم گریه ام گرفته بود . با این که می خندیدم اما چشمانم خیس بودند . آن روز اصلن نفهمیدم استادها چی می گویند . از آن روز به بعد ، که با گریه برگشته بودم خانه ، دیگر نرفتم سر کلاس . الآن دو سالی می شود . دیگر چشمانم درد گرفته . دکتر آسایشگاه اصرار دارد که یک ماهی امتحانی بروم دانشگاه . شاید حالم بهتر شود . شاید گریه ام بند بیاید . می گوید : (( باید بخندی ، خیلی زیاد ! ))

 

 

26 / 10 / 86      

 

مجتبا آقابابایی / پنجشنبه 11 بهمن1386 |