این هم یه داستان خوب از بهرام صادقی
عافیت
باد گرم ـ باد گرمي كه به آهستگي و لختي ميوزد ـ لنگهايي را، كه بر ديوار و شاخه هاي پژمرده درختها آويختهاند، تكان ميدهد. چند دكان نيمهخراب و يكي دو خانه پراكنده اكنون در اين گرماي كشنده و در زير اين آفتاب داغ سرسامآور، ديگر گويا نقطههاي سياهي بيش نيستند كه در اين منطقه خارج شهر در ميان زبالهها و پستي و بلنديها و جويهاي بيآب و ديوارهاي گلي فرو ريخته قرار گرفتهاند. دكانها و خانهها عبوس و خسته به نظر ميآيند. آيا بدين علت كه درهايشان بسته است؟
اما حمام «گل ناز» باز است. گويي دهانش را از وحشت يا خستگي گشوده و ديگر نتوانسته است ببندد. مردي كه ناگهان از پشت تپه زبالهها به سوي حمام آمده است و چتر پارهاي در دست دارد اندكي صبر ميكند كه تابلو حمام را بخواند. اما پيش از آن سعي ميكند كه چتر را برسر بگيرد ـ بيفايده است… دستش آهسته به پائين ميآيد. «گرمابه گلناز ـ عمومي زنانه و مردانه ـ داراي هفت دستگاه دوش خصوصي». مرد كمي پابهپا ميكند و بعد ميگذرد و در گذشتن نگاهش به كاغذي ميافتد كه به ديوار حمام چسباندهاند: «حمام عمومي براي تعميرات لازم تعطيل است.»
و حالا ما در حمام خصوصي هستيم. يك سرسراي دراز كه به دالان بيشتر شبيه است و در دو طرف آن صندليهاي لهستاني گذاشتهاند. صاحب حمام پشت دخلش چرت ميزند، مگر وقتي كه تسبيح درازش از لاي انگشتها بلغزد و بيفتد. ريش بلند حنا بسته و سر تراشيدهاي دارد. كت و شلوار پوشيده است و كراوات كهنهاي بسته است و عرق چنان صورتش را پوشانده است كه انگار... بادبزن از دست ديگرش ميافتد. خميازهاي ميكشد و به آنها كه منتظرند نگاه ميكند و چشمهايش را ميبندد.
در سرسرا مردي جابهجا ميشود. صداي صندلي. با روزنامهاي كه در دست دارد خودش را باد ميزند و بلند ميگويد:
ـ پنكه كار نميكند؟ مگر هنوز برق قطع است؟
صاحب حمام در وضع خود تغييري نميدهد. مگرنه اينكه مشتري خود جواب خودش را داده است؟
يك دختر تازه سال از بيحوصلگي بهخودش ور ميرود. لباس و موهايش آخرين مد است، اما چشمهاي خمار بيحالتي دارد ـ ظاهراً دوره اين يكي ديگر گذشته است. از داخل نمرهها صداي مبهم و گنگ سرفه و ريختن آب و صحبتهاي نامفهوم به گوش ميرسد. ناگهان ساعت ديواري زنگ ميزند. مرد بهخود ميآيد و روزنامه را مرتب ميكند (آخر او هم چرت ميزده است) و خواندنش را دنبال ميكند: «هر مادري وظيفه دارد كه كودك خود را با شير خودش تغذيه كند، زيرا براي كودك غذاي بهتر از شير مادر نيست. شش الي دوازده ساعت بعد از اينكه كودك شما...» ـ كودك من؟ ـ «… بهدنيا آمد بايد او را شير بدهيد...» مرد ملتمسانه به دختر نگاه ميكند. نگاهش ترسيده و ناراحت است. اما دختر زير لب آهنگ oh، oh، oh را با سوت ميزند و گويا در رويا فرو رفته است. مرد زير لب ميگويد: «نه... نه...» سرفهاش ميگيرد و بلندتر ميگويد: «اين بيعدالتي نيست؟» عادتي دارد كه حرفهاي خود را به صورت سوال بيان ميكند. دختر ميگويد: « با من بوديد؟»
ـ نه... نه...
و مرد باز سرش را در روزنامه فرو ميبرد: «... قبل از آمدن شير، مادهاي به نام ماك از سينههاي شما ميآيد كه حاوي مواد مغذي است.» ورق ميزند. «كاپيتان گفت امشب حركت نخواهيم كرد و در حالي كه چهرهاش را به سوي جزيره ماريبو باز ميگرداند ادامه داد: در اين جزيره حوادث عجيبي روي ميدهد. ميگويند هر كسي به آنجا برود سنگ ميشود.»
مرد روزنامه را روي تنها ميز كوچكي كه در ميان سرسرا گذاشتهاند مياندازد و مثل مجسمهاي سنگي، بيحركت و بياعتنا، مينشيند. دستهايش از دو سو آويزان است و عرق تمام بدنش را مرطوب كرده است. دختر با حركات سنجيده و حساب شده برميخيزد و مجله مصوري برميدارد. بيش از آن كم حوصله است كه بخواند. تندتند ورق ميزند و فقط نگاهي ميكند و پاي راستش را هم با فواصل موزون به زمين ميزند.
ـ oh! اينجا! «كيم نواك با دست چپ كار ميكرد و پدرش سعي بسيار به خرج ميداد تا او را عادت به كار كردن با دست راست بدهد، ولي بيفايده بود. به همين جهت ديوانگيش بيشتر گل ميكرد. با وجود اين بر اثر همين سعي و كوششها عادت چپ كاري كيم نواك ترك شد. و حالا با دست راست كار ميكند.» دختر زير لب ميگويد:
ـ درست مثل من.
و oh زير عكس يك بچه قنداقي: «... مردم شناسي، از: كوتاه. اين شخص يا بهتر بگوئيم اين آقاي دوماهه يكي از بهترين هنرپيشگان و كارگردانان عالم سينما و عليالخصوص سينماي وطن ما به شمار ميرود كه از او فيلمهاي زيادي ديدهايم كه محض نمونه ميتوان از همه آن فيلمها نام برد. چنانچه اسم او را ميدانيد پاسخ را به ضميمه چهار ريال...»
ـ حيووني!
آه! مراسم انتخاب دختر عشق در بعد از ظهر...» و «مصاحبه». دختر ناگهان راست مينشيند: اين شرح مصاحبه با خانمي است كه او توسط پست به نفعش اظهار نظر كرده است. دختر از كيفش يك آدامس بيرون ميآورد و در دهان ميگذارد و ميخواند. زير عكس يك زن پنجاهساله كه دامن خيلي كوتاه پوشيده و دست چپش را دراز كرده است و انگار از ميان انگشتهايش اين عنوانها بيرون ريخته است: «نه تنها در شئون فرهنگي، بلكه در همه چيز، من هم معتقدم، بله، بايد انقلاب كرد.» دختر نميتواند بخواند. ناگهان فكر كشندهاي به سرشزده است: آيا او هم در پنجاه سالگي همينطور ميشود؟ نه اين كه انقلابي، نه، بلكه با اين پاهاي قناس، و مگر مجبور بوده است كه دامن كوتاه بپوشد؟ آدامس را تف ميكند و دزدانه نگاهي به پاهاي خود ميكند و ميخواند: «ديروز پس از آنكه مدتي در وسط اتوبوس ايستادم و به اينطرف و آنطرف پرتاب شدم و هيچ يك از آقايان حاضر نشد جايش را به من واگذار كند با نظريه دوستم كه مدتها بود مخالفش بودم موافق شدم كه ما همجنسان بايد ارزش واقعي خود را به اثبات برسانيم.»
دختر آهي ميكشد، مجله را ميبندد و روي زانويش ميگذارد و به عكس تمام رنگي روي جلد، كه گويا دختر شايسته نيكاراگوئه است، خيره ميشود و باز در رويا فرو ميرود.
صاحب حمام ديگر مقاومت خود را از دست داده است: سرش را روي ميز گذاشته و صداي خرخرش بلند شده است. تسبيح و بادبزنش، هر كدام به گوشهاي، افتادهاند.
دوش نمره 1
جواني كه يك ربع ساعت پيش آمده است و گرد سفيد بر سر و رو دارد تازه لباسهايش را كنده و به ميخ آويخته است. كيسه و صابون و شانهاش را برداشته است و ميخواهد برود زير دوش. (پيش از آن دو ساعت تمام در خيابانهاي خاكي و خراب شهر پرسه زده بود و به همه گفته بود: «كجا ميشود دوش گرفت؟» و كسي جوابش نداده بود تا اينكه از عصبانيت و خستگي و گرما كلافه شده بود و از شهر بيرون آمده بود. مردي كه چتر كهنهاي در دست داشت او را به حمام گلناز راهنمايي كرده بود و در جواب تشكر او گفته بود: «همين يكي را داريم».
دوش نمره 2
مرد قوي هيكلي با ريش مشكي و سر نيمه تراشيده و بدن ورزيده پرمو لخت مادرزاد قدم ميزند. به تمام بدنش چيزي ماليده است كه اسامي مختلفي دارد (مرد خيلي غليظ و شديد گفته بود : «نوره بياوريد» ) و همينطور كه زير لب دعا ميخواند (راستي از كجا معلوم است؟ شايد فحش ميدهد و يا قدمهايش را ميشمارد؟) گاهي سر موئي را ميگيرد و اندكي ميكشد تا ببيند وقت شستن رسيده است يا نه. بيچاره نميداند كه با اين كارها داستان كوتاه آقاي صادقي را كمي ناتوراليستي ميكند.در سرسرا مرد کمکم عصبي شده است (ظاهراً بايد بين «عصبي» و «عصباني» فرقي باشد وگرنه همه مردم يا عصبي ميشوند و يا عصباني) به هر حال براي او فرق نميکند، برميخيزد و به انتهاي سرسرا ميرود، همانجا که در تاريکي محض فرو رفته است (آه! اين کلمات را هم در داستان جزيره ماريبو خوانده بود). ناگهان چشمهايش از دهشت و حيرت بازتر ميشود: مردي روي توده لنگها، چوبها، کفشها و ديگر چيزهاي از کار افتاده نشسته است و قرآن ميخواند. صدايش به قول هنرمندان نه بد است و نه خوب، يعني در واقع از همان قماش است که «اي! ميشود کاريش کرد». سر و وضع بدي ندارد و مرد تصميم ميگيرد (مرد هميشه در نظاير اين حالات قضاوت نميکند، بلکه تصميم ميگيرد) که گدا يا معلول نيست (اين هم از گرفتاريهاي اوست ـ دستور زبان دشمن شماره اول اوست. آخر «عليل» است يا «معلول» و يا هردو ؟).
سرانجام مرد جيبهاي خود را ميکاود و يک سکه نقره با ترس و شرم گوشهاي ميگذارد. مرد قرآن خوان از پشت عينک ذره بيني به نحو بيسابقه ـ يا شايد غيرعادي ـ به او نگاه ميکند و باز سرش را پائين مياندازد؛ ظاهرا قصه اصحابکهف را ميخوانده است يا اصحاب لوط را. مرد کمي مردد ميماند و بعد با لحن پوزشخواه ميپرسد:
ـ يکي بودند ؟
دست مرد قرآن خوان به نرمي و مهارت سکه را از حوزه ديد بيرون ميبرد. خودش ميپرسد:
ـ يکي بودند؟ کيها؟
مرد سرخ ميشود و عرق ميکند و ميداند که اين عرق ديگر از گرما نيست:
ـ کهفيها و لوطيها...
مرد قرآن خوان خودش را به عقب، در تاريکي محض، ميکشاند و چيز نامفهومي ميگويد. مرد به سر جايش برميگردد و تصميم ميگيرد که صاحب حمام ديگر شورش را درآورده است. نميتواند بگويد خرخر او به گاوميش بيشتر شبيه است و يا به «آرزوپولوس»، اما ميبيند که به طور کلي وضع عنيف و غمانگيزي پيدا کرده است.
خوب! بله، الهام ممکن است به سراغ همهکس بيايد و مرد کمي ميانديشد. اما نه، اخمش درهم ميرود: نخست اينکه بيهوده خواسته است موجز فکر کند، چون خرخر به گاوميش شبيه نميشود و شايد به خرخر او شبيه باشد که اين هم محل بحث است (آه! خسته شدم ديگر، اين مگسهاي لعنتي!) و ديگر اينکه «آرزوپولوس» هم گويا از محصولات جزيره ماريبو بود. مرد وا ميماند، نفسهاي بلندي ميکشد و يکسره خود را به مگسها و گرما ميسپارد. ديگر کاملاً بي دفاع است.
دوش نمره 3
زن خوشگلي زير دوش ايستاده است و به سرش صابون ميزند.
اگر از پشت او را ببينند ـ آيا اينکار، همانطور که مفسران روزنامهها ميگويند، مستلزم باز کردن در نيست؟ ـ شايد منظره بديعي به چشم بيايد (بستگي به کسي دارد که در را باز ميکند).
کفلش اندک لرزشي دارد و قطرههاي آب و حبابهاي صابون به نرمي بر سرتاسر بدنش ميلغزند.
دوش نمره 4
مردي به شکم خوابيده است و به زور نفس ميکشد و دلاک، ميتوان گفت که تقريباً با خيال راحت، رويش نشسته است و هر وقت که ميلش کشيد کيسه را در آب فرو ميبرد و به شدت به هر جاي بدن او که دلش خواست ميکوبد. بله، جز کوبيدن چيز ديگري نميتوان درباره کار او گفت...
در سرسرا دختر برميخيزد. بوي عطرش ناگهان مثل نسيم ميوزد. کمي با انگشتهايش بازي ميکند، بعد سعي ميکند که چين و چروک لباسش را مرتب کند. اما اينهمه با چشمهاي نيمه خمار و گوسفندوارش کمي ناجور است. ميکوشد که صاحب حمام را بيدار کند:
ـ گرام نداريد؟
صاحب حمام ناگهان بيدار شده است. آيا کسي آب سرد به روي او پاشيده است؟
ـ گفتم گرام...
ـ از حامد بپرس... خيلي خوب، نه، از حامد بپرسيد.
ـ شاگردتان؟ ولي او کجاست؟ پيدايش نيست.
صاحب حمام ظاهراً به ياد آورده است که چهار زن عقدي دارد. از آن گذشته عرق از نوک ريش زيبايش سرازير است.
ـ ريشتان خيلي زيباست، ميدانستيد ؟
ـ فعلگي ميکند... بيرون شهر فعلگي ميکند.
دختر به چيزي تکيه ميدهد که اسامي مختلف دارد ـ صاحب حمام روي آن نوشته است: پيشخوان. دختر آن را يک نوع کيوسک ميداند (طبق معمول فرهنگ نويسان: بر وزن بيعلم) و پدرش که کارمند بانک است، (بانکي که تاکنون در اين شهر به کسي جايزه نداده است) به اين چيزها باجه ميگويد. دختر آدامسش را تف ميکند و سعي ميکند که با حرکات دست به صاحب حمام حالي کند. حتي کمي راک اندرول ميرقصد، نميدانم، شايد کمي هم تويست ميرقصد. اينجا ديگر صاحب حمام به تمامي بيدار ميشود. وحشت همه وجودش را فرا گرفته است.
ـ گرام چيزي است شبيه راديو. دادادا...دادادا...
صاحب حمام مينشيند. کمي قوت قلب پيدا کرده است. دست ميبرد و از زير باجه شربت قند و تخم ريحاني را که زوجه دومش برايش درست ميکند بر ميدارد و ميخورد. وقتي ميخواهد بگذارد سرجايش ميپرسد:
ـ شما ميل نداريد؟ گرام چيزي است شبيه راديو؟
ـ نداريد؟
ـ آه بله... توي خانه... يعني نه... چطور ديگر... چه بگويم؟ برق که ميدانيد نيست، ماشينها هم که ميدانيد کار نميکنند...
ـ ترانزيستوري؟
ـ ميدانيد که قوه نيست اهل همينجا هستيد. ديگر؟... از آن آقا بپرسيد بهتر نيست؟
دختر به امتداد انگشت او نگاه ميکند: «همان مرد مشتري.» زير لب ميگويد : «پيف» و شانههايش را بالا مياندازد. بعد مثل اينکه ميخواهد هيستري بگيرد:
ـ بله، سينما هم که ميدانم نيست، تآتر هم که ميدانم نيست، شو... و حتي پارتي (به گريه ميافتد).
صاحب حمام به زور يک جرعه از شربت خانگي به او ميخوراند. دختر حالش جا ميآيد. صاحب حمام ميپرسد:
ـ چه گفتيد؟ تآتر؟
دختر باز شانههايش را بالا مياندازد و روي زمين تف ميکند و به طرف صندليها ميرود و در رفتن ميگويد:
ـ همان... همان تماشاخانه، ديگر.
در گوشهايش را ميگيرد که بار ديگر نشنود چه گفتيد. قيافه بامزهاي پيدا ميکند.
دوش نمره 5
تقريباً يک خانواده است، به استثناي رئيس آن. زني جاافتاده، کلفَت، يک دختر بالغ، پسر شيرخوار، دو دخترک قد و نيم قد. دختر بزرگ با بيميلي و انگار که در رويا سر بچهها را ميشويد و آنها جيغ ميزنند. کلفت بچه شيرخوار را به کول گرفته و برايش آواز ميخواند. ظاهراً آوازش کم از جيغ بچه نيست. زن به تدريج قيافه بختالنصر را به خود ميگيرد (البته عکسهاي بخت النصر متعدد و متفاوت است، شايد در اينجا اشارهاي باشد به تصوير او که در کتابي چاپ شده است در شهر ليدن از بلاد هولاند).چه ميگفتم ؟ زن حنا بسته و گوشهاي درون يک طشت بزرگ چهارزانو زده است. گاهي با نوک انگشت گلولههاي حنا را که روي صورتش به پائين ميلغزند ميگيرد. کمي فکر ميکند و بعد آنها را برميگرداند سر جاي اولشان. خب، کار بختالنصرها هم در همين حدودها بوده است... ( ـ ليدن از بلاد هولاند.)
دوش نمره 6
کامل مردي است (نميتوان گفت «مرد کاملي است ؟» ) که جلو آينه ريش ميتراشد. بخار آب. و او چيزي نميبيند. با دستش پاک ميکند و باز ميتراشد. تقريباً يک طرف صورتش را تمام کرده است. از زير چانهاش خون ميآيد (کامل مرد، مرد کامل مرد، ميانديشد که آيا اين يکي از دلايل مخالفان تراشيدن ريش نيست؟).
دوش نمره 7
پيرمردي است که شستشويش را تمام کرده است (اگر به کارهاي او بتوان شستشو گفت) سر بينه نشسته است و لباس ميپوشد. سيگارش از جائي ناديدني دود ميکند.
درست در همين لحظه (و اگر بخواهيم بيشتر تاکيد کنيم بايد از داستانهاي شب الهام بگيريم) آري، درست در همين لحظه جوان نمره اول رسيده است زير دوش، شير را باز ميکند: يکي دو قطره. بيشتر باز ميکند: سه چهار قطره. تا آخرش باز ميکند: به اندازه يک کف دست آب روي سرش ميريزد.
مرد احساس سوزش ميکند شتابان به طرف شير ميرود: يکي دو قطره... همين و همين!
زن خوشگل سرش را مشت ميدهد (آنچنان که معمول زنها است)، يک دفعه چشمش ميسوزد، صورتش را زير دوش ميگيرد و ناگهان بيهوده به ياد پايتخت و آن خوشيها... آن... شير را باز ميکند: فقط آنقدر آب هست که چشمهايش را از سوختن بازدارد.
دلاک که خستگياش رفع شده است، ظاهراً صلاح در آن ميبيند که برخيزد. ميگويد: «برويد زير دوش تا بعد صابونتان بزنم.» مرد بيچاره از تاب و توان افتاده است. در دل خدا را شکر ميگويد که از تحمل اين بار سنگين رهائي يافته است، و به بدن خود نگاه ميکند: چرکها به تنش مانده است. به سختي و آهستگي دستش را به طرف شير ميبرد: افسوس!
حنا به سر زن جاافتاده خشکيده است. ديگر نميتوان او را به بختالنصر تشبيه کرد. اوه، اما چرا... نويسندگاني داريم که تاريخ و اساطير را به هم ميآميزند ولي مگر ميشود زن بدبخت را معطل نگاه داشت؟ دخترش ميگويد: «مامان جان! ديگر بس نيست، بلند شويد، براي فشارخون و واريس و رماتيسم و بواسيرتان هم بد است» زن بلند ميشود که بشويد. يکي از دختر بچهها به قصد شيطنت هر دو شير را تا ته باز ميکند و دستهاي کوچکش را به هم ميکوبد: فقط هوا است، فقط هواست که با صداي ناشنيدهاي خارج ميشود. بچهها و کلفت از شادي به هوا ميجهند. (آه ! اين يکي هواي ديگري است.)
مرد کامل مرد، طاس را خالي ميکند که آب تازه بريزد. با يک انگشت زير چانهاش را به سختي ميفشرد... دست خالي برميگردد.
پيرمرد سيگارش را گم کرده است، هرچند که از جائي دود آن به هوا برميخيزد. وقتي از کوششهايش مايوس ميشود، چمدانش را برميدارد و در را ميگشايد که برود بيرون.
موافقيد؟ موافقيد که اينجا ديگر از داستانهاي روز الهام بگيريم؟ در همين لحظه، درست در همين لحظه، آري در همين لحظه، آري درست در همين لحظه... آه! خسته شدن کشندهتر از احساس ابتذال است.
همه آنها که در نمرهها بودند به در ميکوبند. دخترک به بالا ميجهد. صاحب حمام فرياد ميزند:
ـ حامد ! حامد !
پيرمرد، که در را باز کرده بود و ميخواست بيايد بيرون، نميدانم شايد از روي غريزه يا ترس ناگهاني باز به درون بينه کشيده ميشود.
صاحب حمام صدايش را بلندتر ميکند. از انتهاي سرسرا، از ميان صندليها و مبلهاي نيمه شکسته و تاريکي... آه، اما نه... از اتاقي که روي آن نوشتهاند «انبار» موجودي بيرون ميآيد. قدمهايش سنگين است. رنگ دختر ميپرد. شايد اگر الفباء تغيير کرد اين اشکالات برطرف شود. صاحب حمام ميخندد و يک رديف دندانهاي طلايش را نشان ميدهد (اين تازه کاري يا بيانصافي نويسنده است. نشان چه کسي ميدهد؟ و تازه هر کس بخندد دندانهايش آشکار ميشود). حامد انگار در انبار زغال بوده است. صاحب حمام توضيح ميدهد:
ـ نه... نه... او سفيدپوست است (و دستهايش را به هم ميمالد. مثل اينکه نوميد شده است، و ديگر نميتواند کاري بکند)
دختر ميکوشد که به مشتري مرد متوسل شود، اما او به همان حال و هيئت مانده است. حتي ديگر عرق هم نميکند. دختر دست ميزند: يخ!
ـ بله... بله... شما که او را ميشناختيد. مادام موازل، قلبش مثل طوطي، خودش مثل...
حامد ميگويد:
ـ خيلي خوب، بس است، وقتي نميتواني مجبور نيستي. يک چيزهايي توي اين روزنامهها ميخواني... و بعد؟ بعدش به هر کس رسيدي تحويل ميدهي... وقتي نميتواني مجبور نيستي...
صداي مشتهاي غضب آلود و پاهاي پرشتاب که به درها ميخورند... حامد ميگويد:
ـ خيلي خوب... آب هم نيست... (به روبه رويش، خيره نگاه ميکند)
صاحب حمام ديوانه وار برمي خيزد و به طرف يک تلفن دراز که به ديوار نصب کرده اند مي دود. دختر مي گويد :
ـ آه ! من خيلي احساساتي هستم، معلوم است ديگر. اين همان حامد خودمان است ؟
حامد به او نگاه مي کند، اما لبخند نميزند. (ظاهراً در اينگونه مواقع بايد لبخند زد يا نزد، نميدانيم. من و حامد). دختر به تندي رويش را برميگرداند.
صاحب حمام ديوانهوار با تلفن ور ميرود:
ـ اين هم فينيشت!
ـ چي؟
چشمهاي دختر گرد شده است، يا ديگر به شکل اول خود نيست (آخر چشمهاي او بيضي بود.)
ـ خيال ميکنيد فقط شما زبان خارجهاي ياد گرفتهايد؟ هيگرام! گرام معلوم است ديگر يعني چه: اخوي گرام. اين هم يعني تلفن بيتلفن. سيمهاي تلگراف را هم که شنيدهايد بريدهاند. (کسي چنين چيزي نشنيده است.)
حامد ميگويد:
ـ دزديدهاند. براي او...
ـ براي کي؟
ـ باز احمق نشو، آب يخ ميخواهم براي سيد که قرآن ميخواند. خسته شده است.
ـ آب انبارها؟
ـ خراب... نه، نه، شما ديشب يادت رفت مرا صدا بزني که پرشان کنم. تازه چه فايدهاي داشت؟ بيست سي تا مشتري ديگر...
حامد لبهاي کلفت و موهاي مجعدي دارد، اما چشمهايش مثل اينکه به هيچجا نگاه نميکند. به آرامي دستش را به لبه پيشخوان ميگذارد و لبخند سردي ميزند.
در سکوتي که ناگهان همه چيز را فرا گرفته است، يک پيرمرد نقلي کوچولو که سبيل سوسکي دارد و شلوار کوتاه پوشيده است و عينک ذره بيني گرانقيمت به چشم زده است از نمره 7 بيرون ميآيد و با قدمهاي استوار و مطمئن به طرف در حمام پيش ميرود. چمدانش در دست راست است و سيگارش در کنج لب. شايد بتوان در نگاه و رفتار و لبهايش طرح خندهاي را تشخيص داد. پولش را ميدهد و مودبانه ميپرسد:
ـ فقط سيگارم... يک سيگار روشن بود که نميدانم کجا گذاشتهام.
صاحب حمام، عصباني و کسل و وحشت زده، به کنج لب او اشاره ميکند و پيرمرد از سر پوزش خواهي اندکي خم ميشود.
وقتي ميرود صاحب حمام ميگويد:
ـ تقليت از داستانهاي شب ميکند.
دختر با حرارت جواب ميدهد:
ـ نه، نه، اين جور چيزها مال داستانهاي روز است.
صاحب حمام سرش را تکان ميدهد و ميگويد:
ـ اشتباه ميکنيد، برنامههاي عصر... عصر يا اول شب...
صداي کوبيدن درها و ناسزاها و «ملعونِ آن مرد» همه را باز به دنياي واقعيت ميآورد. جيغ زنگدار و وحشت زده دختر همه اين چيزها را گوئي به عقب ميراند؛ شايد براي يک لحظه:
ـ او مرده است! او مرده است!
مرد مشتري با سر و صدا از روي صندلي لهستاني به زمين ميافتد. حامد با پاي راستش او را دمرو ميکند و با صداي دورگه ميگويد:
ـ درست ميگويد ديگر، مرده است... آهاي سيد! سيد! سوره الرحمن را بردار بياور، بالاخره بايد چيزي بخواني.
بيرون از حمام گل ناز، پيرمرد که اکنون ترگل و ورگل شده است سعي ميکند گرد و خاک به لباسهايش ننشيند. به مردي برميخورد که چتر کهنه و پارهاي در دست دارد که نميتوان روي سر گرفت.
ـ آقا!
ـ با من بوديد؟
ـ اينجا هتل خوب...
ـ مگر غريبهايد؟
ـ زياد نه، کم هم نه.
ـ بله ميفهمم... نه، اصلاً هتل نداريم، هيچ رقمش را.
ـ تاکسي...
ـ اتوبوس...
ـ بله، بله، درشکه.
ـ حمال؟ نه، هيچ رقمش را. مگر چمدانتان خيلي سنگين است؟
ـ ممکن است براي من باشد.
ـ خيلي خوب، کمکتان ميکنم. کجا تشريف ميبريد؟
ـ يک جائي ديگر...
مردي که چتر داشت از ته دل خنديد و به پشت پيرمرد زد و گفت:
ـ فراوان داريم! اين جور جاها فراوان داريم. فقط اميدوارم براي من سنگين نباشد... بارتان!
پيرمرد از زير عينک به او نگاه کرد و احساس کرد که گرما کار خودش را شروع کرده است. ذهنش، ولو در هم و برهم، داشت به کار ميافتاد. حس کرد که بايد حرفي بزند:
ـ آه، همينطور است که تفاهم به وجود ميآيد و دوستي و غيره... نيست؟
و ريز خنديد. مرد چتردار کمي مردد ماند. آنگاه چمدان پيرمرد را روي زمين انداخت و به سرعت فرار کرد. از فراز تپههاي خاکي و درون جويهاي خشک و کنار زبالههاي قديمي گذشت و به جايي رسيد که ديوارهاي فروريخته داشت. چند نفر در سايه ديوارها لميده بودند و در واقع لهله ميزدند. يکي از آنها را صدا زد، چيزي به او گفت و گويا پول بود، نميدانم، يا چيز ديگري، در کف او گذاشت و وقتي او سلانهسلانه به راه افتاد فرياد زد:
ـ تندتر! تندتر! پيرمرد منتظر است. هرجا رفت چمدانش را ببر. کار ديگر هم داشت بکن. سعي کن با او دوست بشوي...
بعد از آن، ديوارها را دور زد و به آلاچيقي رسيد که در ميان تپهها از نظر پنهان بود. به درون رفت. چتر را به گوشهاي افکند و خودش را تقريباً روي زمين انداخت.
ـ شهر نيمه تعطيل است؟
اين را يکي از آنها پرسيده بود که در سايه ديوار خراب دراز کشيده بودند و لهله ميزدند و لبهايشان جزغاله شده بود و چشمهايشان ديگر فروغي نداشت.
کسي جواب نداد. گويا يکي غرغر کرد: «هميشه»
ـ خوب، حالا رفت اون تو چه کار بکند؟ چترش را درست بکند؟
کسي گفت: «بي مزه» و از آن سر ديوار ديگري آهسته و بيحال فرياد زد: «خفه شو!» فريادش به التماس بيشتر شبيه بود. مردي که موهايش سفيد شده بود خودش را روي خاکها کشاند و بريده بريده گفت:
ـ گريه بکند ديگر... رفت توي آلا... چيقش... گريه بکند ديگر... چترش که درست شدني نيست...
برگرفته از كتاب: سنگر و قمقمههاي خالي
نشر كتاب زمان