داستانک 3
غم کودکی
کودک می گریست . از پسر همسایه باخته بود . مادرش و مادر پسر همسایه به او می خندیدند . یاد کودکی اشان افتاده بودند . کودک اما نمی فهمید که چرا کسی به فکر غم او نیست . شاید غم او زیاد از حد کوچک بود . شاید بزرگ ترها برای نخندیدن به غم های بزرگ تری احتیاج داشتند . در اندوه این فکر دلش بیشتر شکست . گریه اش شدیدتر شد ...
مادر رنجید . نگران شد . دیگر نخندید . کمی بیشتر به یاد کودکی اش افتاد . غمش بیشتر شد ...
...