۲۱
اين حشرهشناسها هم واقعاً بیملاحظهاند. آنها نسبت به اين زن جوان که با اشتياق تمام به حرفهايشان گوش می دهد، بهموقع میخندد و هروقت لازم باشد قيافه جدی به خود میگيرد، کمترين توجهی ندارند.
از قرار معلوم هيچيک از حاضرين را نمیشناسد و رفتار محتاطانه او، که البته توجه کسی را جلب نمیکند، برای پنهان کردن نگرانیاش است.
ونسان از پشت ميز بلند میشود، بهطرف گروهی که زن با آنها نشسته میرود و با وی حرف میزند. دقايقی بعد، آندو بقيه را ترک میکنند و مشغول گفتگويی میشوند که از همان ابتدا آسان و پايانناپذير می نمايد.
نام زن ژولی است، ماشيننويس است و برای رئيس انجمن حشرهشناسها کار کردهاست. از بعداز ظهر بيکار بوده و نخواسته اين فرصت استثنايی را برای ديدن آن قصر قديمی و بودن در ميان افرادی که او خود را در مقابلشان بسيار کوچک احساس میکند و دربارهشان بسيار کنجکاو است (چون تا همين ديروز هيچوقت پيش نيامدهبود که حشرهشناس ديدهباشد)، از دست بدهد.
ونسان احساس میکند که در حضور زن راحت است: لازم نمیبيند صدايش را بلند کند، برعکس حتی صدايش را پايينتر میآورد تا ديگران حرفهايشان را نشنوند. زن را بهطرف ميز کوچکی میبرد. آنجا روبهروی هم مینشينند و ونسان دستش را روی دست زن میگذارد و میگويد:
ـ می دونی! همهچيز بستگی داره به اين که صدای آدم چقدر رسا باشه. بهنظر من صدای رسا داشتن اهميتش بيشتر از خوشقيافه بودنه.
ـ تو صدای قشنگی داری.
ـ راست میگی؟
ـ آره، راست میگم.
ـ ولی صدای من نازکه.
ـ درست همينه که خوشاينده. صدای من زشته. جيغجيغو و تيزه. مثل صدای خروس پير میمونه. مگه نه؟
ونسان با ملايمت میگويد: «نه! من صدای تو رو دوست دارم. صدات تحريک کننده است. صميمیيه».
ـ جدی اينطور فکر میکنی؟
ونسان نرم و آهسته میگويد: «صدای تو درست مثل خودته! تو هم زود صميمی میشی و آدمرو تحريک میکنی!».
ژولی از کلمهبهکلمه حرفهای ونسان لذت میبرد: «بله. فکر میکنم همينطوره».
ونسان میگويد: «اونهايی که اونجا هستن، همه احمقاند».
ژولی کاملاً با گفتهاش موافق است و میگويد: «دقيقاً».
ـ از اونهايی هستن که دايم بايد خودشونو نشون بدن. بورژواهای خودنما! برک رو ديدی؟ مرتيکه احمق!
زن کاملاً با او همنظر است. آنها با زن طوری رفتار کردند که انگار او نامرئی است. حالا هرنظری که مخالف آنها باشد، باعث خوشحالی زن میشود و مثل اين است که انتقامش از آنها گرفته میشود. ونسان بهنظر او دوستداشتنیتر میآيد. يک مرد خوشقيافه، شاد و سرحال که مثل آنيکیها مدام به فکر اين نيست که خودی نشان بدهد.
ونسان میگويد:
ـ من دلم میخواد اينجا رو حسابی بههم بريزم...
چه خوب! مثل اينکه قرار است شورش کنند! ژولی لبخندی می زند و دلش میخواهد او را تشويق کند.
ونسان میگويد: «میرم برات يه ويسکی بيارم» و بعد از ميان سالن میگذرد و بهطرف بار میرود.
۲۲
در همين احوال، مسئول اجرای برنامه، پايان کنفرانس را اعلام میکند. حاضران با سروصدا از تالار کنفرانس بيرون میروند و سالن مجاور ناگهان از جمعيت پر میشود.
برک بهسمت محقق چک می رود و میگويد: «من سخت تحت تأثير...» و عمداً تظاهر به ترديد می کند تا نشان بدهد چقدر يافتن کلمه مناسب برای توصيف چنان سخنرانی که محقق چک ايراد کرد، دشوار است. «... شهادت دادن شما قرار گرفتم. ما چقدر زود فراموش میکنيم. میخواهم بگويم آنچه در کشور شما اتفاق افتاد مرا عميقاً متأثر کرد. شما افتخار اروپا بوديد، اروپايی که خود دليلی برای افتخار کردن ندارد». محقق چک به دستش حرکت مبهمی حاکی از فروتنی میدهد.
برک اينطور ادامه می دهد: « نه، شکستهنفسی نکنيد، جدی میگويم. شما، بله همين شما، روشنفکران کشورتان با بيانيههايتان مقاومت پيگيرانهای در برابر فشار کمونيستها از خودتان نشان داديد. جسارتی نشان داديد که ما بسياری مواقع فاقدش هستيم. شما نشان داديد که تشنه آزادی هستيد و من ابايی ندارم از اينکه بگويم ما بايد از آزادیطلبی نمونهوار شما درس بگيريم. راستی...»
با ادای کلمه اخير سعی میکند به گفتههايش چنان حالت خودمانی بدهد که انگار کاملاً باهم توافق دارند: «بوداپست شهر بینظيری است، شهری بسيار زنده و میخواهم تأکيد کنم بسيار اروپايی».
محقق چک مؤدبانه میگويد: «منظورتان پراگ است!».
جغرافيا! بازهم اين جغرافيای لعنتی! برک متوجه میشود که باز دستهگل به آب داده ولی خود را در مقابل بینزاکتی رفيقش نمیبازد: «البته پراگ، معلوم است که منظورم پراگ بود. ولی منظورم کراکوف، صوفيه، سنپترزبورگ هم هست. درواقع همه اين شهرهای شرقی که بهتازگی از يک بازداشتگاه عظيم رها شدهاند».
ـ لطفاً نگوييد بازداشتگاه. درست است که خيلیها مشاغلشان را از دست دادند، اما ما در بازداشتگاه نبوديم.
ـ دوست عزيز! هيچيک از شهرهای شرقی نبود که بازداشتگاه نداشتهباشد، حالا بازداشتگاه واقعی يا بازداشتگاه تمثيلی، فرقی نمیکند!
محقق چک يکبار ديگر اعتراض میکند و میگويد:
ـ و لطفاً نگوييد شهرهای شرقی، چون همانطور که میدانيد پراگ بهاندازه پاريس غربی است. دانشگاه کارل که در قرن چهاردهم توسط آلمانیها تأسيس شد نخستين دانشگاه امپراتوری مقدس رم بود. همانطور که حتماً خوب میدانيد، يان هوس که سلف لوتر و اصلاحگر کليسا و نيز مبتکر روشی برای املای صحيح بود در آنجا تدريس میکرد.
محقق چک چهاش شده؟ همهاش دارد حرفهای طرف صحبتش را، که ديگر نزديک است از کوره دربرود، تصحيح میکند. اما برک که بههرحال موفق میشود لحن گرم صدايش را حفظ کند میگويد: «همکار عزيز، اينکه شما از شرق میآييد نبايد باعث خجالتتان باشد. فرانسه بيشترين احساس همدردی را با شرق دارد. شما فقط مهاجرتی را که در قرن نوزده اتفاق افتاد بهخاطر بياوريد».
ـ در قرن نوزده از کشور ما مهاجرتی صورت نگرفت.
ـ پس ميکیيويچ را فراموش کردهايد؟ من واقعاً احساس غرور میکنم از اينکه او فرانسه را بهعنوان وطن دوم خود انتخاب کرد!
محقق چک يک بار ديگر میخواهد اعتراض کند:
ـ ولی ميکیيويچ که...
در همان لحظه ايماکولاتا وارد صحنه میشود. با دست به فيلمبردار علامت میدهد، محقق چک را کنار میزند، کنار برک مینشيند و خطاب بهاو میگويد:
ـ ژاک آلن برک،...
فيلمبردار، دوربين را روی شانهاش جابهجا میکند و میگويد: «يک لحظه صبر کنين».
ايماکولاتا ساکت میشود، به فيلمبردار نگاهی میاندازد و دوباره میگويد:
ـ ژاک آلن برک...
۲۳
يک ساعت قبل که چشم برک در سالن کنفرانس به ايماکولاتا و فيلمبردارش افتاد، کم مانده بود از شدت خشم فرياد بزند. اما حالا خشمی که ايماکولاتا سببش شدهبود در برابر عصبانيتی که محقق چک ايجاد کرد، به نظرش بیاهميت میآيد. حتی از اينکه ايماکولاتا باعث شد بتواند از دست آن بيگانه ايرادگير خلاص شود آنقدر ممنون است که به زن کمابيش لبخند هم میزند.
ايماکولاتا از برخورد او قوت قلب میگيرد و با خوشحالی و حالت خودمانی متظاهرانهای میگويد:
ـ ژاک آلن برک، شما در اين گردهمايی حشرهشناسها، خانوادهای که از قضا خودتان هم عضوی از آن هستيد، لحظات پرشور و احساسی را از سر گذرانديد...، و ضمن حرف زدن ميکروفون را جلوی دهان برک میگيرد.
برک مثل يک بچه مدرسهای جواب میدهد:
ـ بله. جمع ما افتخار ميزبانی يک حشرهشناس چک را دارد که بهجای پرداختن به کار خود، مجبور شده تمام عمرش را در زندان بگذراند. همه ما از حضور او در اين جمع بسيار متأثر شديم.
برای رقاص بودن، علاقه خشکوخالی کافی نيست. اين راهی است که وقتی در آن پا گذاشتی، ديگر نمیتوانی بهآسانی از آن بيرون بيايی. وقتی دوبرک پساز ناهار با بيماران ايدز باعث تحقير برک شد، برک به سومالی رفت. انگيزه او در اين کار فقط غرور بيشاز اندازه نبود بلکه او احساس میکرد که بايد قدم غلطی را که در رقص برداشته، تصحيح کند. حالا هم احساس میکند حرفهايش خيلی بیروح هستند. میداند که در اين ميان چيزی کم است، کمی شور و هيجان، چيزی پيشبينی نشده يا اتفاقی غير مترقبه. درست بههمين علت بهجای اينکه صحبتش را تمام کند، همينطور به حرف زدن ادامه می دهد تا بالاخره احساس میکند فکر جالبی دارد به سراغش میآيد:
ـ من میخواهم با استفاده از اين فرصت، پيشنهاد تأسيس اتحاديه حشرهشناسهای فرانسوی ـ چک را مطرح کنم.
خودش هم از اينکه يکهو چنين فکری به سرش زده تعجب میکند و درجا احساس میکند حالش خيلی بهتر است.
ـ من هماکنون داشتم با همکار چک خودم، در اين خصوص صحبت میکردم و او از اينکه اين اتحاديه بهنام يک شاعر در تبعيد، که در قرن گذشته زندگی میکرده، نامگذاری شود استقبال کرد. باشد که اين نام، سمبل دوستی ابدی ميان دو ملت باشد: ميکیيويچ. آدام ميکیيويچ. زندگی اين غزلسرای بزرگ يادآور اين است که آنچه ما انجام میدهيم، از شعر سرودن گرفته تا فعاليتهای علمی، همه اشکال مختلفی از طغيان است.
کلمه «طغيان» باعث میشود حسابی سرحال بيايد و سپس چنين ادامه می دهد: «زيرا انسان همواره در حال طغيان است». ديگر واقعاً حالت باشکوهی پيدا کرده و خودش هم اين نکته را میداند. رو به محقق چک میکند (برای لحظاتی تصوير محقق چک در کادر دوربين ديده میشود که سرش را تکان میدهد و انگار که دارد تأييد میکند) و میگويد: «اينطور نيست دوست من؟» و ادامه میدهد: «شما اين را با زندگی خود ثابت کرديد. با ازخودگذشتگیها و رنجهايتان. بله. شما بار ديگر نشان داديد که انسانی که شايسته نام انسان است، همواره بايد طغيان کند. بايد عليه ستم طغيان کند و اگر زمانی رسيد که ديگر در جهان ستمی باقی نبود...» مکث طولانی می کند، مکثی آنقدر طولانی و آنقدر مؤثر که تنها پونتوَن میتواند در اين زمينه حريفش بشود. سپس با صدای آهسته میگويد: «آنگاه بايد عليه شرايط انسانیای که خود انتخابشان نکرده، طغيان کند».
طغيان عليه شرايط انسانیای که خود انتخابشان نکردهايم. اين کلمات اخير، که اوج سخنرانی فیالبداههاش بودند خود او را هم به تعجب انداختند. واقعاً کلمات زيبايی بودند. کلماتی که وی را از سطح سخنران سياسی به سطحی ارتقاء میدادند که متعلق به بزرگترين سخنوران کشور بود: تنها کامو، مالرو يا سارتر قادر بودند چنين چيزهايی بنويسند.
ايماکولاتا راضی است. به فيلمبردار اشارهای میکند و فيلمبرداری را متوقف میکند. در اين موقع محقق چک بهطرف برک میرود و میگويد:
ـ حرفهايتان بسيار زيبا بود، واقعاً زيبا، اما من فقط میخواستم تذکر بدم که ميکیيويچ...
برک هميشه بعداز سخنرانیهايش حالتی شبيه به مستی دارد. او که خوب میدانست چه میخواسته بگويد، حرف محقق چک را قطع میکند، با لحن نيشدار و با صدای بلند میگويد:
ـ دوست عزيز، من هم مثل شما خوب میدانم که ميکیيويچ حشرهشناس نبود. درواقع خيلی بهندرت ممکن است پيش بيايد که يک شاعر، حشرهشناس هم باشد. درهرحال، علیرغم چنين نقصی، شاعر باعث افتخار بشريت است. همچنين اگر شما اجازه بفرماييد، حشرهشناس ها هم و ازجمله خود جنابعالی موجب افتخار بشريتاند.
صدای انفجار خندهای شديد، همه را خلاص میکند. درست مثل وقتی که فشار يکباره برداشته میشود و بخار متراکم سرانجام میتواند آزاد شود. درواقع از همان موقع که حشرهشناسها مطمئن شدند که اين مرد، در اثر هيجان شديد فراموش کرده سخنرانی کند، داشتند از زور خنده میمردند. حرفهای موذيانه برک آنها را از محظور اخلاقی که دچارش بودند خلاص کرد و حالا همه سرخوش و آزاد میخندند.
محقق چک احساس میکند که نه راه پس دارد و نه راه پيش. پس آن احترامی که همکارانش تا همين دو دقيقه پيش به او نشان میدادند چه شد؟ حالا برای چه میخندند؟ چطور به خودشان اجازه میدهند که بخندند؟ آيا فاصله تحسين و تحقير تا اين اندازه کم است؟ (اوه بله، دوست عزيز، بله). آيا حس همدردی انسان تا اين حد ضعيف و غير قابل اعتماد است؟ (البته، دوست عزيز، البته).
در همين موقع ايماکولاتا بهطرف برک میآيد. با دهان باز میخندد و بهنظر کمی مست میآيد:
ـ برک! برک! تو فوقالعادهای! مثل هميشه! اوه! من عاشق طنز تو هستم. البته اين طنز رو در مورد من هم بهکار بردهای! مدرسه رو يادت میآد؟ برک، برک، يادت میآد که منو ايماکولاتا صدا میزدی؟ پرنده شب که نمیذاشت بخوابی! که خوابت رو آشفته میکرد! ما بايد دوتايی يه فيلم درست کنيم، برای معرفی تو. مطمئنم تو کاملاً تصديق میکنی که فقط من حق درست کردن چنين فيلمی رو دارم.
صدای خنده حشرهشناسها، خندهای که بهبرکت درگيری برک با محقق چک ممکن شد، در گوش برک طنين میاندازد و سرش به دوران میافتد. در چنين حالتی او از شدت خودپسندی، دورانديشی را فراموش میکند و می تواند به کارهايی دست بزند که حتی خودش هم از آنها به وحشت میافتد. پس بياييد ما پيشاپيش او را بهخاطر کاری که حالا نيت انجام دادنش را دارد ببخشيم. بازوی ايماکولاتا را میگيرد و او را بهجايی دوراز چشم ديگران میبرد که گوشهای فضول نتوانند حرفهايش را بشنوند. آنوقت يواش در گوش او میگويد: پتياره! برو گمشو با اون همسايههای ديوونهات. گمشو پرنده شب، شبح، کابوس، خاطره حماقتهای من، تجسم سادهلوحی من، آشغال خاطرات من، شاش متعفن جوانی من...
زن گوش میکند و آنچه را که میشنود نمیخواهد باور کند. فکر میکند اين چيزهای وحشتناکی که دارد میشنود نه خطاب بهاو، بلکه خطاب به شخص ديگری گفته میشود و مرد فقط میخواهد رد گم کند، میخواهد حاضرين را گول بزند. فکر میکند آنچه مرد بهزبان میآورد، چيزی نيست جز فهرست کلماتی که او از درکشان عاجز است، لذا معصومانه و توأم با احتياط میگويد:
ـ برای چی اين حرفها رو داری بهمن میزنی؟ برای چی؟ من اينها رو چطور معنی کنم؟
ـ درست همون جور که من میگم معنیشون کن. دقيقاً همون جور. دقيقاً. پتياره رو پتياره، کابوس رو کابوس، آشغال رو آشغال و شاش رو شاش...
۲۴
ونسان همانطور که کنار بار ايستاده، شخص مورد تنفرش را زير نظر دارد. تمام آن ماجرا در فاصله دهمتری او اتفاق افتاد اما او از آن بگومگو چيزی نفهميد. با وجود اين ونسان از يک چيز مطمئن بود و آن اينکه برک دقيقاً همانطور بود که پونتوَن هميشه توصيفش میکرد: دلقک رسانههای جمعی، آدمی عوضی، کسی که دائم بايد ديده شود، يک رقاص. فقط بهخاطر حضور او در اين جمع بود که ناگهان يک گروه گزارشگر تلويزيونی به حشرهشناسها علاقمند شدهبودند. صرفاً به همين دليل. ونسان مراقب او و شيوه رقصش بود. میديد که چطور تمام مدت نگاهش به دوربين است، مراقب است که هميشه جلوتر از ديگران بايستد و حرکاتش آنقدر موزون باشند که توجه همه به او جلب شود. وقتی برک بازوی ايماکولاتا را میگيرد، ونسان ديگر طاقتش بهسر میرسد و فرياد میزند: «نگاه کنين! تنها آدم جالب برای اون همين خانمیيه که از طرف تلويزيون اومده! بازوی همکار خارجيش رو نگرفت، اصلاً برای همکاراش تره هم خورد نمیکنه، مخصوصاً اگه خارجی باشن. تنها ارباب اون تلويزيونه: تنها معشوقهاش، تنها همسرش. من شرط میبندم که همسر ديگهای نداره، شرط میبندم. توی دنيا آدمی بیعرضهتر از اون وجود نداره!». عجيب است که اينبار صدای ضعيف و زشت او بر صداهای ديگر غلبه میکند و همه آن را میشنوند. درواقع گاه اتفاق میافتد که حتی ضعيفترين صدا هم شنيده شود و آن زمانی است که کلمات نيشدار ادا میشوند. ونسان نظراتش را تشريح میکند. بههيجان میآيد، نيش میزند، درباره رقاص و پيمان او با فرشته حرف میزند و راضی از فصاحت کلامش، دمبهدم بر اغراق میافزايد، طوریکه انگار دارد با نردبانی بهسمت آسمان بالا میرود. جوانی عينکی که کتوشلوار به تن دارد، صبورانه به او گوش میدهد و مثل شکارچی که در کمين نشسته باشد، او را با دقت زير نظر دارد. وقتی ونسان زبانآوريش ته میکشد، او میگويد:
ـ آقای عزيز، ما نمیتونيم زمانی رو که در اون زندگی میکنيم خودمون انتخاب کنيم. همه ما زير نگاه دوربين تلويزيون زندگی میکنيم. ازاينپس اين ديگه جزو شرايط زندگی انسانه. حتی وقتی در حال جنگيم، در برابر چشمهای دوربين میجنگيم. وقتی میخوايم به اتفاقهايی که میافته اعتراض کنيم، به دوربين تلويزيون احتياج داريم تا ديگران صدامونو بشنون. با اون تعريفی که شما ارائه کردين، درواقع همه ما رقاص هستيم. من حتی میخوام اينطور بگم که همه ما يا رقاص هستيم، يا فراری از جنگ. آقای عزيز اميدوارم منو ببخشين ولی انگار شما از اينکه زمان به پيش میره متأسفين. پس به گذشته برگردين. مثلاً به قرن دوازدهم. ولی لابد اون موقع هم به وجود کليساها اعتراض میکنين و اونها رو به بربريت نو نسبت میدين. به گذشته دورتر از اون برگردين! به دوران عنترها! اونجا ديگه کمترين چيز نوی وجود نداره که شما رو تهديد کنه، اونجا شما بين همنوعان مقلدتون هستين، توی بهشت برين عنترها.
هيچچيز تحقيرآميزتر از اين نيست که آدم نتواند پاسخی تندوتيز برای حملهای چنين تندوتيز پيدا کند. ونسان جوابی ندارد که بدهد و در مقابل ريشخندها، بزدلانه از ميدان در میرود. نمیداند به کجا فرار کند اما ناگهان يادش میآيد که ژولی منتظرش است. محتوی گيلاسی را که در دست دارد و اصلاً به آن لب نزده، سر میکشد و گيلاس را روی پيشخوان میگذارد و دو گيلاس ويسکی ديگر میگيرد، يکی برای خودش و يکی برای ژولی.
۲۵
تصوير مردی که کتوشلوار بهتن داشت مانند خاری در روحش خليده و او از دست آن تصوير خلاصی ندارد. اينکه در چنين وضعيتی قرار است يک زن را هم اغوا کند، بيشتر مايه عذابش میشود. راستی با اين خاری که آزارش میدهد، چطور میتواند از عهده اغوا کردن زن بربيايد؟
زن متوجه حالت او میشود و میپرسد: کجا رفتی؟ فکر کردم ديگه برنمیگردی و منو اينجا تنها میگذاری.
ونسان متوجه میشود که زن بهاو علاقمند شده. خار ديگر چندان آزاردهنده نيست. سعی میکند خوشرو باشد اما زن همچنان مشکوک است:
ـ بس کن ديگه! تو مثل چند دقيقه قبل نيستی. با آشنايی برخورد کردی؟
ـ نه! نه!
ـ چرا! چرا! زنی رو ديدی! اگه میخوای پيش اون بری کاملاً آزادی که اين کار رو بکنی. من که تا همين نيم ساعت پيش اصلاً تو رو نمیشناختم، میتونم بعداز اين هم با تو کاری نداشتهباشم.
بهنظر میآيد بسيار غمگين است و برای يک مرد هيچ مرهمی بهاندازه غمی که او در يک زن برانگيخته، شفابخش نيست.
ـ نه باور کن، پای زنی در ميون نيس. يه نفر بود که دلش میخواست دعوا کنه. يه احمق غيرقابل تحمل که باهاش حرفم شد. همين بود و بس.
پساز گفتن اين جملات گونه ژولی را با چنان محبت و صداقتی نوازش میکند که شک او از بين میرود.
ـ ولی ونسان، با اينحال تو يه جور ديگه هستی.
ونسان میگويد: «بيا» و از زن میخواهد که باهم به کنار بار بروند. او میخواهد بهکمک ويسکیِ فراوان، خار را از روحش بيرون بکشد. آقای شيکپوش با آن کتوشلوار و جليقهاش، هنوز آنجاست و چند نفر ديگر هم همراهش هستند. دوروبر او هيچ زنی نيست. حضور ژولی، که رفتهرفته ونسان را دوستداشتنیتر میيابد، بهسود ونسان است. دو گيلاس ويسکی ديگر سفارش میدهد. يکی را به ژولی میدهد و ديگری را لاجرعه سر میکشد. بعد بهطرف زن خم میشود و میگويد: «اونجاست! اون احمق عينکی که کتوشلوار و جليقه پوشيده».
ـ اون؟ ولی ونسان، اين مرتيکه ارزششرو نداره که محل سگ هم بهش بذاری!
ـ راست میگی، اونو بدجوری کونش گذاشتن. مرتيکه بیکير، خايه تو تنبونش نداره!
ونسان پيش خودش فکر میکند که حضور ژولی بار شکستش را سبکتر میکند. پيروزی واقعی، آن چيزی که واقعاً بشود اسمش را پيروزی گذاشت، اين است که آدم در اين جمع حشرهشناسها، که بهطور فاجعهآميزی عاری از اروتيسم است، بتواند زود زنی را تور کند.
ژولی بارديگر میگويد: «يه آدم مزخرف، مزخرف، مزخرف. تموم شد و رفت».
ـ راست میگی. اگه من هم بيشتر از اين براش وقت تلف کنم، مثل اون خُل هستم.
پساز گفتن اين حرفها ونسان همانجا در کنار بار، جلوی چشم همه، لبهای ژولی را میبوسد.
اين اولين بوسه آنها است.
آندو سالن را ترک میکنند و به پارک میروند، دوری میزنند، میايستند و دوباره يکديگر را میبوسند. به نيمکتی در ميان چمنها میرسند و روی آن مینشينند. از دور صدای غرش امواج میآيد. هردو مجذوب شدهاند اما نمیدانند مجذوب چهچيز. من میدانم: رودخانه مادام «ت»، رودخانه شبهای عاشقانه او. از قعر زمان، سده لذتها برای ونسان پيامی خردمندانه دارد. انگار او پيام را دريافته است که میگويد:
ـ قديمها، توی قصرهايی مثل اين، مجالس عشقبازی گروهی ترتيب میدادن. منظورم قرن هژدهه. زمان مارکی دوساد. «فلسفه در اتاق پذيرايی زنان»(۱) رو خوندی؟
ـ نه.
ـ حتماً بايد بخونی. کتاب رو به تو امانت میدم. دو مرد و دو زن حين عشقبازی گروهی باهم صحبت میکنن.
ـ عجب!
ـ هر چهار نفر لخت هستن و همه همزمان باهم عشقبازی میکنن.
ـ عجب!
ـ خوشت میآد، مگه نه؟
ـ نمیدونم.
وقتی او میگويد «نمیدونم»، درواقع نمیگويد «نه». چنين جوابی، نمونه بسيار خوبی از رکگويی قابل تحسين، توأم با حجبی دوستداشتنی است.
بيرون کشيدن خار کار چندان آسانی نيست. میتوان به درد غلبه کرد، آن را پسزد، يا ناديدهاش گرفت، اما اين شيوهها را بهکار بستن خود محتاج رنج و تلاش بسيار است. اينکه ونسان اينقدر با شورواشتياق درباره ساد و مجالس عشقبازی گروهی او حرف میزند بيشتر بهنيت فراموش کردن توهين آن مرد عوضی است و کمتر بهمنظور کشاندن ژولی به ماجراهای خطرناک.
ـ چرا! خيلی هم خوب میدونی!
ونسان بعداز گفتن اين حرفها ژولی را در آغوش میگيرد و میبوسد.
ـ خوب میدونی که خوشت میآد!
ونسان دلش میخواهد جملهها و صحنههای بسياری از کتاب بینظير «فلسفه در اتاق پذيرايی زنان» را نقل کند.
از جا بلند میشوند و به قدم زدن ادامه میدهند. قرص کامل ماه از لابلای شاخوبرگ درختان خودنمايی میکند. ونسان به ژولی نگاه میکند و ناگهان سخت مسحور میشود: در نور رنگپريده، زن جوان زيبايی افسانهای پيدا کردهاست. مرد از زيبايی او حيرتزده میشود. اين نوع ديگری از زيبايی است که او ابتدا متوجهاش نشده بود. نوعی زيبايی ويژه، شکننده، دستنخورده و دستنايافتنی. در همان لحظه، و حتی خودش هم نمیداند چرا، سوراخ کون ژولی را در برابر چشمهايش میبيند. اين تصوير ناگهان از هيچ شکل میگيرد و ونسان نمیتواند از آن خلاص بشود. سوراخ کون نجاتبخش! به برکت آن بالاخره (آه بالاخره!)، مرد عوضی که کتوشلوار بهتن داشت برای هميشه از ذهنش زدوده میشود. کاری را که آنهمه گيلاس ويسکی از عهدهاش برنيامده بود، يک سوراخ کون در يک چشم بههم زدن انجام میدهد. ونسان ژولی را در آغوش میکشد، او را میبوسد، پستانهايش را نوازش میکند، زيبايی ناب و افسانهای او را تحسين میکند و در عينحال در تمام مدت، تصوير ثابت سوراخ کون او را در مقابل خود میبيند. بيشاز هرچيز دلش میخواهد به او بگويد: «من پستون تو رو نوازش میکنم اما به سوراخ کونت فکر میکنم». ولی نمیتواند بگويد. قادر نيست آن را به زبان بياورد. هرچه بيشتر به سوراخ کون فکر میکند، همان قدر ژولی را پريدهرنگتر، شفافتر و پریوشتر میبيند ولی هنوز نمیتواند آنچه را در سر دارد، بهصدای بلند بگويد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- La Philosophie dans le boudoir.
۲۶
ورا خواب است و من در کنار پنجره باز ايستادهام. دو نفر را میبينم که در اين شب مهتابی در پارک قدم میزنند.
ناگهان نفسکشيدنهای ورا تند و تندتر میشود. بهطرف تختش برمیگردم. میبينم حالودمی است که فرياد بزند. هيچوقت نديدهبودم که دچار کابوس بشود! در اين قصر چه اتفاقاتی دارد میافتد؟
بيدارش میکنم. با چشمانی گشاده و وحشتزده نگاهم میکند. بعد بريدهبريده، در حالتی شبيه به آدمهای تبدار میگويد: «من در همين هتل، تو يه راهروی دراز بودم. يهدفعه مردی از دور پيداش شد و بهطرفم حمله کرد. نزديکای دهمتری من بود که شروع به دادزدن کرد و باورت میشه؟ داشت بهزبان چکی حرف میزد! جملههای بیسروته میگفت: ميکیيويچ که چک نيست! ميکیيويچ لهستانی است! بعد با همان حالت تهديد کنندهاش نزديکتر اومد. چند متری بيشتر با من فاصله نداشت که تو بيدارم کردی».
به او میگويم: «معذرت میخوام! تو قربانی تخيلات من شدی».
ـ چطور؟
ـ مثل اينکه رؤياهای تو سطل آشغالی بوده که نوشتههای بيشاز حد مزخرفم را توش ريختهام.
ـ چه فکرهايی توی سر توست؟ يه داستان؟
سرم را بهعلامت تأييد تکان میدهم و او میگويد:
ـ تو بارها گفتهای که يهروز داستانی خواهی نوشت که حتی يک کلمه حرف جدی نداشتهباشه. چرندياتی برای لذت شخصی. نکنه وقتش رسيده؟ فقط میخوام به تو هشدار بدم که احتياط کن!
سرم را بازهم بيشتر تکان میدهم و او میگويد:
ـ يادت میآد مادرت چی گفت؟ صداش هنوز توی گوشم هست. انگار همين ديروز بود: «ميلانکو! اينقدر با همهچيز شوخی نکن! هيچکس منظورت رو نمیفهمه. همه رو از خودت میرنجونی و مردم از تو بيزار میشن». يادت میآد؟
ـ بله.
ـ بهتو اخطار میکنم. جدی بودن تو رو حفاظت میکرد. جدی نبودن يعنی لخت و برهنه جلوی گرگها وايستادن. و خوب میدونی که گرگها منتظرت هستن...
۲۷
در همين احوال محقق چک به اطاق خود میآيد. روحيهباخته و دلشکسته است. صدای خندههايی که بهدنبال طعنههای برک شنيده شد هنوز در گوشش طنينانداز است. هنوز يک معما برايش حلنشده باقی مانده: آيا واقعاً به همين سادگی میتوان از تحسين به تحقير تغيير موضع داد؟
من میپرسم پس چه شد آن بوسهای که «خبر تاريخی شکوهمند جهان» بر پيشانی او زدهبود؟
کسانی که با خبرهای تازه سروکار دارند، غالباً درباره اين نکته دچار اشتباه میشوند. آنها نمیدانند که صحنههای بازی تاريخ فقط در نخستين دقايق روشن میشوند. يک خبر تازه، نه در تمام طول مدت اتفاق، بلکه فقط در يک زمان کوتاه، درست در شروع اتفاق، تازه است.
آيا کودکان سوماليايی که ميليونها تماشاگر تلويزيون با اشتياق سرنوشتشان را دنبال میکردند، ديگر نمیميرند؟ چاقتر شدهاند يا لاغرتر؟ آيا کشوری بهنام سومالی هنوز وجود دارد؟ اصلاً چنين کشوری هيچوقت وجود داشتهاست؟ شايد سومالی فقط يک نام ساختگی باشد؟
طوری که از تاريخ معاصر حرف زده میشود به اين میماند که در کنسرتی بزرگ، صدوسیوهشت قطعه موسيقی بتهوون پشت سرهم اجرا شود، منتها فقط هشت ميزان اولشان نواخته شود. اگر چنين کنسرتی ده سال پياپی تکرار شود، سرانجام به نواختن نخستين نت از هر قطعه منجر خواهد شد. يعنی کنسرت میشود صدوسیوهشت نت که يک ملودی را میسازند. پساز گذشت بيست سال، تمام موسيقی بتهوون در يک نوای کشدار و زير، شبيه به آن نوای بسيار زير و پايانناپذير که او در نخستين روز کر شدنش میشنيد، خلاصه خواهد شد.
محقق چک در افکار ناخوش دستوپا میزند و انگار برای تسکين خود، ناگهان يادش میآيد که از روزگار کار قهرمانانهاش بهعنوان کارگر ساختمان، که همه میخواهند فراموش کنند، يادگاری مشخص و ملموس برايش باقی مانده: ماهيچههای پرتوان.
لبخندی رضايتمندانه بر چهرهاش نقش میبندد چون او اطمينان دارد که هيچکدام از شرکتکنندگان در کنفرانس عضلاتی مانند او ندارند.
میخواهيد باور کنيد يا نکنيد، اما اين فکر بهظاهر خندهآور واقعاً او را سرحال میآورد. کتش را بهکناری میاندازد و روی زمين به شکم دراز میکشد و شنا میرود. بيستوشش بار شنا میرود و حالا از خودش راضی است.
زمانی را بهياد میآورد که او و کارگران ساختمانی همکارش، بعداز تمام شدن کار روزانه، در آبگيری در پشت محل کار آبتنی میکردند. راستش را بخواهيد او در آن زمان خود را بهمراتب سعادتمندتر از امروزش در آن قصر احساس میکرد. کارگرها او را اينشتين صدا میزدند و دوستش داشتند.
ناگهان فکری احمقانه بهسرش میزند (البته متوجه احمقانه بودن فکرش هست، با اينحال از آن خوشش میآيد) و آن اينکه برود و در استخر زيبای هتل کمی شنا کند. با خوشحالی و نيز خودپسندی عريان، دلش میخواهد بدن خود را در اين کشور سطح بالا و با فرهنگ که در عينحال پر از موذیگری هم هست، به اين روشنفکران لاغر اندام نشان دهد. خوشبختانه از پراگ که میآمد، مايويش را (که هميشه با خود دارد) همراه آورده است. مايو را میپوشد و در آينه بدن نيمبرهنه خود را تماشا میکند. بازوهايش را خم میکند و ماهيچههايش برجسته میشوند. باخودش میگويد: «اگه کسی بخواد منکر گذشته من بشه، اين ماهيچهها رو چی میگه، اينا رو که ديگه نمیشه زيرش زد». هيکل خود را مجسم میکند که به دور استخر میگردد و به فرانسویها نشان میدهد که يک ارزش اساسی وجود دارد: کمال جسمانی، و او از داشتن اين کمال به خود میبالد، حال آنکه آنها از آن کمترين بهرهای نبردهاند. بعد فکر میکند که نيمه برهنه رد شدن از راهروهای هتل چندان مناسب نيست، اين است که بلوزی به تن میکند. پس پاها چی؟ پابرهنه رفتن به نظرش همانقدر عجيب میآيد که کفش بهپا داشتن. بالاخره تصميم میگيرد فقط جوراب بهپا کند. بار ديگر در آينه به خودش و لباسهايی که بهتن دارد نگاه میکند. بار ديگر غم او با غرورش درهم میآميزد و اعتماد به نفسش را باز میيابد.
۲۸
سوراخ کون. میتوان برايش نامهای ديگریهم بهکار برد. بهعنوان مثال میتوان مانند آپولينر گفت نهمين سوراخ بدن. از شعری که او برای سوراخهای نهگانه بدن زن سروده دو روايت مختلف وجود دارد. روايت نخستين در ۱۱ ماه می ۱۹۱۵ در نامهای از سنگر به معشوقهاش لو فرستاده شد. روايت دوم را او بهتاريخ ۲۱ دسامبر همان سال از همان محل به معشوقه ديگرش مادلن فرستاد. در اين اشعار که هردو زيبا هستند گرچه تصاوير متفاوتی بهکار رفته، اما ساختمان يکی است، يعنی هريک از بندهای شعر به يکی از سوراخهای بدن محبوب اختصاص داده شده: يک چشم، چشم دوم، يک گوش، گوش دوم، سوراخ راست بينی، سوراخ چپ بينی، دهان و سپس در شعری که برای لو فرستاده شده «سوراخ نشيمنگاه» و آنگاه سوراخ نهم، فرج. اما در شعر ديگر، آنکه برای مادلن فرستاده شد، در آخر شعر سوراخها بهطرز جالبی جابهجا میشوند. فرج به جايگاه ششم تنزل پيدا میکند و سوراخ کون که گشايشی در ميان «دو کوه مرواريد» است، مقام نهم را داراست و بهعنوان «بسی اسرارآميزتر از آنيکیها»، دری بهسوی «شعبدهبازیهايی که هيچکس جرأت ندارد دربارهشان سخن بگويد» و «دريچه برين» وصف میشود.
من بهآن چهار ماه و دو روز اختلاف زمانی بين دو شعر فکر میکنم. چهار ماهی که آپولينر در سنگر نشستهبود و غرق در تخيلات شهوانی بود تا اينکه تغييری در ديدش پديد آمد و ناگهان کشف کرد که سوراخ کون چنان جای شگفتانگيزی است که تمام انرژی هستهای برهنگی در آن متمرکز شدهاست. مسلم است که فرج اهميت دارد (مگر کسی جرأت میکند منکرش بشود؟)، اما اهميت آن بيشتر جنبه رسمی دارد. نقطهای است ثبتشده، طبقهبندیشده، کنترل شده، تفسير شده، تشريح شده، آزمايش شده، بازرسی شده، تجليل شده و ستوده. فرج تقاطع شلوغی است که محل برخورد بشريت پر قيلوقال است. تونلی است که نسلها يکی پساز ديگری از آن میگذرند. فقط احمقها ممکن است باور کنند که چنين جايی، که درواقع «عمومیترين» جا است، میتواند محرمانه باشد. تنها جای واقعاً محرمانه، که آنقدر ممنوع است که حتی فيلمهای پورنو هم از آن رو بر میگردانند، سوراخ کون است. دريچه برين. برين از آن رو که از همه اسرارآميزتر و نهانیتر است. زير آسمانی که از آن گلوله میباريد، چهار ماه طول کشيد تا آپولينر به چنين بينشی برسد، درحالیکه برای ونسان تنها يک بار قدمزدن با ژولی در مهتاب، که در آن ژولی انگار شفاف شدهبود، کافی بود تا بههمان نکته پی ببرد.
۲۹
چقدر سخت است که انسان فقط يک حرف برای گفتن داشتهباشد و آن را هم نتواند بيان کند. ونسان هيچوقت نتوانست «سوراخ کون» را بهزبان بياورد و اين حرف ناگفته دهان بندی است که او را لال کردهاست. به آسمان نگاه میکند. انگار که آنجا در پی کمک میگردد. آسمان گويا نگاهش را میخواند و بهاو طبع شعر ارزانی میدارد:
ـ نگاه کن! ماه مثل سوراخ کونی در ميون آسمونه!
ونسان پساز گفتن اين حرف به ژولی نگاه میکند. ژولی شفاف و مهربان لبخند میزند و میگويد: «آره»، چون او از يک ساعت پيش آماده است که هرچه را که از دهان ونسان بيرون میآيد تحسين کند.
ونسان «آره» را میشنود و دلش میخواهد باز بيشتر بشنود. ژولی مثل يک فرشته محجوب است و ونسان دلش میخواهد که او هم بگويد «سوراخ کون». دلش میخواهد دهان او را وقتیکه آن را بر زبان میآورد ببيند! آه که چقدر دلش میخواهد! دلش میخواهد به او بگويد هرچه من میگويم تکرار کن: سوراخ کون، سوراخ کون، سوراخ کون، اما جرأت نمیکند. درعوض به گير کلمات سنجيده میافتد و در استعاره خود غرق میشود: «همان سوراخ کونی که از آن نوری رنگپريده برمیتابد و رودههای جهان را روشن میسازد». بعد با دستش بهطرف ماه اشاره میکند و میگويد: «بهپيش! بهسوی سوراخ کون ابديت».
من از اظهار نظر مختصری درباره بديههسرايی ونسان نمیتوانم خودداری کنم: او با اين شيفتگی علنیاش نسبت به سوراخ کون، میخواهد رابطه نزديک خود را با قرن هژده، ساد و تمام گروه ليبرتینيستها نشان بدهد. اما از آنجا که او قدرت کافی ندارد تا اين شيفتگی را کاملاً آزادانه نشان دهد، از ميراثی ديگر و بهکلی متفاوت يا حتی شايد بشود گفت متضاد، که ريشه در قرن بعدی دارد کمک میگيرد. خلاصه اينکه او شيفتگی زيبای ليبرتینيستی خود را مگر بهکمک شعر يا استعاره نمیتواند بيان کند. با اين کار او روح ليبرتینيستی را فدای روح شاعرانه میکند و سوراخ کون را از بدن زن وامیگيرد و در آسمان مینشاند.
آخ که ديدن اين جابهجايی چقدر تأسفانگيز و دشوار است. من که چندشم میشود در اين راه ونسان را دنبال کنم. او درست مثل مگسی که به شيره چسبناک بچسبد، در اين استعاره خود بهدام میافتد و گرفتار میشود. يک بار ديگر فرياد میزند: «سوراخ کون آسمان مانند چشم دوربين عکاسی خداوند است».
ژولی انگار متوجه میشود که پرتوپلاهای شاعرانه ونسان ديگر نبايد بيشاز اين ادامه پيدا کند پس به سالن که در حصار پنجرههای عظيم، در نور شناور است اشاره میکند، گفته او را قطع میکند و میگويد: «ديگه تقريباً همه رفتهان».
به داخل ساختمان برمیگردند. بله. دور ميز بيشاز چند نفر باقی نماندهاند. آن مرد عوضی کتوشلوارپوش هم ناپديد شده. اما غيبت او چنان برای ونسان محسوس است که بار ديگر صدای سرد و موذی او و بهدنبالش خندههای دوستانش را میشنود. بار ديگر احساس شرمندگی میکند. آخر چرا آنطور جا زد؟ چرا به آن شکل ترحمانگيز سکوت کرد؟ سعی میکند آن فکر را از سرش بيرون کند اما موفق نمیشود. يکبار ديگر میشنود که مرد گفت: «همه ما زير نگاه دوربين تلويزيون زندگی میکنيم. از اينپس اين جزو شرايط زندگی انسانه...».
او ژولی را فراموش میکند و پاک گرفتار اين دو جمله میشود. چقدر عجيب! استدلال آن مرد عوضی خيلی شبيه به همان فکری است که ونسان خود بهتازگی در بحث با پونتوَن مطرح کرد: «اگر بنا باشد در مورد يک اختلاف علنی نظر بدهی، چطور خواهی توانست در اين زمانه از عهده بربيايی بدون آنکه خودت رقاص بشوی يا رقاص بهنظر بيايی؟».
آيا بههمين علت بود که آن مرد شيکپوش باعث شد اعتماد بهنفس او آنقدر ضعيف شود؟ آيا گفتههای وی آنقدر به ونسان نزديک بود که امکان حمله به او را از ونسان سلب کرد؟ آيا همه ما گرفتار يک دام هستيم و همه ما به يکسان در حيرتيم از اينکه جهان زير پايمان به ناگهان به صحنهای تبديل شده که هيچ راه خروجی ندارد؟ پس آيا در حقيقت طرز فکر ونسان با آن مرد عوضی تفاوت چندانی ندارد؟
ديگر بس است. چنين چيزی امکان ندارد! ونسان برک را تحقير میکند، آن مرد عوضی را هم تحقير میکند و تحقير او به همه تفسيرهايی که آن مرد ممکن است ارائه بدهد، میچربد. به خودش فشار میآورد تا چيزی را که مايه تمايز خودش از آنها است بيابد، تا اينکه عاقبت کشف میکند. آنها مثل گداهای بدبخت، از هرچه که بهعنوان شرايط انسانی به ايشان تحميل شده، خوشحال میشوند. رقاصهايی هستند که از رقاص بودن خود راضیاند. در حالیکه ونسان، گرچه میداند راه گريزی وجود ندارد، باز میخواهد ناسازگاریاش با اين جهان را اعلام کند. آنوقت يکباره جوابی را که میبايد همانموقع تحويل آن مردک شيکپوش میداد پيدا میکند: «اگر زندگی کردن در مقابل دوربين تلويزيون جزو زندگی ما شده، من عليه آن شورش میکنم چون اينجور زندگی رو من انتخاب نکردهام!».
بله، پاسخ درست همين است! پس بهطرف ژولی خم میشود و بدون کلمهای توضيح میگويد: «تنها راهی که برای ما باقی مونده اينه که عليه اون شرايط انسانی که خودمون انتخابشون نکردهايم، شورش کنيم».
ژولی که ديگر به پراکندهگويیهای ونسان عادت کرده و اين گفته هم بهنظرش خيلی جالب میآيد، در جواب با صدای هيجانزده میگويد: «بديهیيه» و انگار که کلمه شورش او را از انرژی جوشانی لبريز کردهباشد، میگويد: «بيا دوتايی بريم بالا توی اتاق تو».
بار ديگر آن مرد عوضی از فکر ونسان بيرون میرود. به ژولی نگاه میکند و از آنچه او هماکنون بر زبان آورده شگفتزده میشود.
خود ژولی هم همانقدر حيرتزده است. هنوز چند نفر از کسانی که ژولی پيشاز آشنايی با ونسان در جمعشان نشسته بود، کنار بار ايستادهاند. آنها با وی طوری رفتار کردند که انگار او وجود ندارد. ژولی خود را توهينشده احساس کرد. اما حالا خود را در مقابلشان بسيار قوی و آسيبناپذير میيابد. او ديگر بههيچوجه تحت تأثيرشان نيست. ژولی به برکت خواست و اراده خودش، به برکت جسارت خودش، شبی عاشقانه در پيش دارد. او خود را بسيار غنی، خوشاقبال و خيلی قویتر از آنهايی که آنجا ايستادهاند احساس میکند. ژولی آهسته در گوش ونسان میگويد: «همه اينها بی کير هستن!». میداند که اين حرف را ونسان قبلاً زده بود و حالا که او تکرارش میکند با اين نيت است که به مرد بفهماند من مال تو و فقط مال تو هستم.
ونسان ديگر دارد از شدت خوشحالی منفجر میشود. حالا او میتواند صاحب زيبای سوراخ کون را يکراست به اتاقش ببرد، اما انگار از جايی دور، فرمانی به او میرسد و او احساس میکند قبل از رفتن بايد آنجا را بههم بريزد.
سوراخ کون، آن عشقبازی که در پيش دارد، حرفهای تهوعآور آن مرد عوضی، سايه پونتوَن که همانند تروتسکی از ستادش در پاريس در حال رهبری اوضاعی پرآشوب و متلاطم است و يک سرگشتگی بیمانند، همه دست به دست هم دادهاند تا ونسان را در يک حالت نشئگی فرو ببرند.
ونسان به ژولی میگويد: «بيا تنی به آب بزنيم» و با دو از پلهها به سمت استخر پايين میرود. هيچکس در استخر نيست. استخر برای ناظرانی که از طبقه بالا به آن نگاه کنند درست مثل صحنه تئاتر است. دکمههای پيراهنش را باز میکند. ژولی بهطرفش میدود.
ونسان دوباره میگويد: «بيا تنی به آب بزنيم». شلوارش را پايين میکشد و به ژولی میگويد: «لباستو دربيار!».
۳۰
برک آن حرفهای خشن خطاب به ايماکولاتا را با صدای آهسته ادا کرد، طوری که حتی کسانی که در نزديکیشان بودند هم نفهميدند که مقابل چشمانشان چه حادثهای دارد اتفاق میافتد. ايماکولاتا آنقدر خوب ظاهر را حفظ کرد که انگار هيچ اتفاقی نيافتاده. بعداز رفتن برک، او هم از پلهها بالا رفت و ابتدا پساز آنکه در راهروهای خلوت که به اتاقها منتهی میشدند، تنها ماند، متوجه شد که قادر نيست روی پاهايش بايستد.
نيمساعت بعد، فيلمبردار بیخبر از همهجا به اتاق مشترکشان وارد شد و ديد ايماکولاتا روی تخت بهشکم افتادهاست.
ـ چیشده؟
زن به او جوابی نداد.
مرد کنارش نشست و دستش را روی سر او گذاشت. زن طوری دست او را پس زد که انگار میخواهد ماری را از خودش دور کند.
ـ ولی آخه چی شده؟
مرد چندين بار ديگر هم همان سوأل را تکرار کرد تا اينکه زن بالاخره گفت:
ـ لطفاً برو قرقره کن. من ديگه تحمل بوی بد دهنتو ندارم.
نفس مرد بدبو نبود. هميشه همهجای بدنش تميز بود و هميشه هم بوی صابون میداد، برای همين میدانست که زن دروغ میگويد. با اينهمه به حمام رفت و کاری را که زن خواستهبود انجام داد.
گفته ايماکولاتا راجع به بوی بد دهان درواقع بیمناسبت نبود و علتش خاطره نزديکی بود که او بهسرعت از ذهنش دور کردهبود ولی حالا يکهو سر برآوردهبود: خاطره نفس بدبوی برک. آن موقع که او دلشکسته به حرفهای تند برک گوش میداد در چنان حالی نبود که بتواند به نفس بدبوی او توجه کند اما انگار ناظری پنهان در درونش، بهجای او آن بوی نامطبوع را احساس کرد و حتی از آن نتيجه گرفت که مردی با نفسی چنين بدبو نمیتواند معشوقهای داشته باشد. هيچکس نمیتواند اين بوی بد را تحمل کند. هرکسی در چنين موقعيتی سعی میکرد به او بفهماند که دهانش بوی بد میدهد و بايد برای آن چارهای بيانديشد. حين شنيدن حرفهای درشت برک، ايماکولاتا انگار اين اظهارنظر بیصدا را هم شنيد و از آن غرق شادی و اميد شد چون فهميد که برک، با وجود تمام زنان زيبا و زيرکی که دورش را گرفتهاند، ديگر خيلی وقت است ماجرای رمانتيکی نداشته و ديگر کسی در کنار او در رختخوابش نمیخوابد.
همان موقع که فيلمبردار، مردی هم رمانتيک و هم اهل عمل، مشغول قرقره کردن بود، پيش خودش فکر کرد که تنها راه ممکن برای فروخواباندن خشم زن همراهش اين است که هرچه زودتر با او عشقبازی کند. پس در حمام پيژامهاش را پوشيد و رفت با کمی ترديد روی تخت کنار زن نشست.
ديگر جرأت ندارد به او دست بزند اما يکبار ديگر هم میپرسد: «موضوع از چه قراره؟». زن با هشياری تمام جواب میدهد: «اگه چيزی غيراز اين جمله احمقانه نداری که بگی، بهتره از خير حرفزدن با تو بگذرم، چون فايدهای نداره».
زن بلند میشود و بهطرف کمد لباس میرود. آن را باز میکند و به پيراهنهای معدودی که در آن آويزان است نظر میاندازد. لباسها او را وسوسه میکنند و ميلی مبهم و در عينحال قوی در او برمیانگيزند که از ميدان بهدر نرود و صحنه را خالی نگذارد؛ که باز خطههای حقارت را زير پا بگذارد؛ که شکست خود را نپذيرد و حتی اگر هم واقعاً شکست خوردهباشد، باخت خود را به نمايش بزرگی تبديل کند که در آن زيبايی ناديده گرفتهاش و غرور سرکشش مجال ظهور يابد.
مرد میپرسد: «چکار داری میکنی؟ کجا میخوای بری؟».
ـ هيچ فرقی نمیکنه. مهم اينه که با تو تنها نمونم.
ـ آخه به من بگو موضوع چيه؟
ايماکولاتا دارد پيراهنها را تماشا میکند و پيش خود فکر میکند: «دفعه هفتم» و مطمئن است که اشتباه حساب نکرده.
فيلمبردار که تصميم گرفته بدخلقی زن را ناديده بگيرد میگويد: «تو واقعاً محشر بودی. عجب کار درستی کرديم که اينجا اومديم. نقشههای تو راجع به کار با برک درست پيش رفته. من يه بطر شامپانی سفارش دادهام که به اتاق بيارن».
ـ تو میتونی هرچی دلت خواست، با هرکی دلت خواست، بنوشی.
ـ آخه بگو ببينم موضوع چيه؟
ـ اين هفتمين بار بود. من ديگه با تو کاری ندارم. تا ابد. من از بوی دهنت خسته شدهام. تو برای من مثل کابوس هستی و من کابوس نمیخوام. تو برای من مايه رسوايی، شرم و تحقير هستی. من از تو منزجرم. اينها رو بايد بگم. رک و پوستکنده و بدون شک و ترديد. اين داستان رو که هيچ عاقبتی نداره نبايد بيشتر از اين کش داد.
زن در مقابل درهای باز کمد ايستاده است. پشت به فيلمبردار دارد. آرام و شمرده و با صدای آهسته حرف میزند. سپس شروع به درآوردن لباسهايش میکند.
۳۱
اولين بار است که او اينطور بدون خجالت و با حالتی نمايشی و بیتفاوت در مقابل او لخت میشود. اينطور لخت شدن او معنايش اين است که: برايم اهميت ندارد، حتی ذرهای اهميت ندارد، که تو در مقابلم ايستادهباشی. برايم مثل يک سگ يا يک موش هستی. نگاههای تو در تن من هيچ واکنشی بر نمیانگيزند. برای من فرقی نمیکند که در برابر تو مشغول انجام چه کاری هستم. حتی میتوانم ناپسندترين کارها را هم پيش چشم تو انجام بدهم: میتوانم استفراغ کنم، گوشهايم يا پايينتنهام را بشويم، جلق بزنم و يا بشاشم. تو برای من بیچشم، بیگوش و بیسر هستی. بیتفاوتی پرغرور من مثل پوششی است که باعث میشود من در مقابل تو آزادی کامل داشتهباشم و ذرهای خجالت نکشم.
فيلمبردار میبيند که تن معشوقهاش کاملاً تغيير کردهاست. اين تن که تا آن موقع آنقدر ساده و آسان مال او بود، انگار حالا در برابر او مانند يک پيکره يونانی به روی يک سکوی صدمتری، قد میکشد. کششی شديد در مرد پيدا میشود. کششی عجيب که نمود احساسی ندارد، ولی سر او را، و فقط سر او را، پر کردهاست. کششی شبيه به يک جاذبه ذهنی، يک جنون اسرارآميز و علم به اين که درست همين تن و نه هيچ تن ديگری زندگی او را، تمام زندگی او را در اختيار خود خواهد گرفت.
زن احساس میکند که مرد چطور تحت تأثير قرار گرفته و نگاهش به پوست او ميخکوب شده. احساس سرما مانند موجی از درونش سر بلند میکند و او را شگفتزده میکند، چون پيشتر هرگز چنين موجی را احساس نکردهبود. موج سرما وجود دارد، همانطور که موج گرما، موج خشم و موج اشتياق هم وجود دارد. آخر اين سرما واقعاً نوعی اشتياق هم هست؛ انگار محبوب فيلمبردار بودن و طردشدن از جانب برک، دو وجه نفرينی هستند که او میخواهد از آن رهايی يابد. انگار طردشدن از جانب برک برای اين بوده که او دوباره در آغوش معشوق معموليش بيافتد، پس تنها چارهاش ابراز تنفر تمام و کمال نسبت به اين معشوق است. به همين جهت است که زن با چنان برافروختگی او را از خود طرد میکند و میخواهد او را به موش تبديل کند، موش را به عنکبوت، عنکبوت را به مگسی که توسط عنکبوت ديگری بلعيده میشود.
حالا ديگر زن لباسش را عوض کرده و پيراهن سفيدرنگی پوشيده. تصميم گرفته به طبقه پايين برود و خود را به برک و ديگران نشان دهد. خوشحال است که پيراهن سفيدی با خود بههمراه دارد، سفيد مثل پيراهن عروس. آخر احساس بخصوصی دارد. انگار میخواهد به عروسی برود. يک عروسی که چيزی در آن متفاوت است. غمانگيز و بدون داماد است. زن در پشت پيراهن سفيدش زخمی دارد، جراحتی ناشی از بیعدالتی، و او احساس میکند آن زخم باعث شده که او عظمت بيشتری بيابد و زيباتر شود. همانطور که شخصيتهای يک تراژدی پساز گذشت حادثهای بر آنها، زيباتر میشوند. بهطرف در میرود و میداند که ديگری مثل يک سگ باوفا، همانطور پيژاما بهتن، از پیاش خواهد آمد. زن دلش میخواهد که آندو درست بههمان وضع در قصر بگردند، زوجی که هيچ تناسبی ميانشان نيست، مانند ملکهای که تولهسگی دنبالش میدود.
۳۲
اما کسی که او به سگ تبديلش کرده، سخت موجب تعجب زن میشود. مرد با قامت راست در مقابل در ايستاده و عصبانی بهنظر میآيد. حالا ديگر هيچ اثری از تسليم در او ديده نمیشود. ميلی آميخته با يأس او را به ايستادگی در برابر اين موجود زيبا که آنطور بیرحمانه و غير منصفانه او را تحقير کردهاست، وادار میکند. آنقدر گستاخ نيست که به او سيلی بزند، کتکش بزند، روی تخت پرتش کند و به او تجاوز نمايد. اما درست به همين دليل، بازهم بيشتر دلش میخواهد که عمل غير قابل جبرانی انجام دهد، عملی بشدت مبتذل يا خشونتآميز.
زن مجبور میشود در مقابل در توقف کند.
ـ بذار رد شم!
ـ نمیذارم بری!
ـ تو ديگه برای من وجود نداری.
ـ چطور من ديگه برای تو وجود ندارم؟
ـ من ديگه تو رو نمیشناسم!
ـ پس تو ديگه منو نمیشناسی؟
مرد خنده تشنجآميزی سر میدهد. صدايش را بلندتر میکند و میگويد:
ـ همين امروز صبح من کردمت!
ـ من به تو اجازه نمیدم با من اينطور حرف بزنی! اجازه نمیدم همچو کلماتی بهکار ببری!
ـ همين امروز صبح تو دقيقاً گفتی: منو بکن! بکن! بکن!
ـ اون تا موقعی بود که من هنوز دوستت داشتم.
سپس زن با کمی شرمندگی اضافه کرد:
ـ اما حالا اينجور کلمات خيلی مبتذلاند.
مرد فرياد میزند: با وجود اين من کردمت!
ـ من به تو اجازه نمیدم!
ـ همين ديشب هم کردمت، کردمت، کردمت!
ـ بس کن!
ـ چطوره که تو صبح تحمل تن منو داری اما شب نه؟
ـ تو خوب میدونی که من از همه چيزای مبتذل بدم میآد.
ـ به من چه که تو از چی بدت میآد! پتياره!
کاش مرد درست اين کلمه آخر را بهزبان نياوردهبود! همان کلمهای که برک هم به او گفتهبود. زن فرياد میزند:
ـ من از هرچيز مبتذلی حالم بههم میخوره. از تو هم حالم بههم میخوره!
مرد هم بهنوبه خود فرياد میزند:
ـ پس تو به کسی که از اون حالت بههم میخوره دادی! وقتی زن به يه مرد که از اون حالش بههم میخوره بده، چيزی نيس جز پتياره، پتياره، پتياره!
فيلمبردار رفتهرفته بددهانتر میشود و بهنظر میآيد که ايماکولاتا ترسيده است. ترسيده؟ آيا واقعاً او از مرد ترسيده؟ من فکر نمیکنم. او ته دلش میداند که نبايد اين سرکشی را از آنچه واقعاً هست جدیتر بگيرد. میداند که فيلمبردار بزدل است و هنوز هم در اين مورد کاملاً مطمئن است. او میداند که اگر مرد به او فحش میدهد برای اين است که میخواهد صدايش شنيده شود، خودش ديده شود و مورد توجه قرار گيرد. او اگر فحش میدهد برای اين است که ضعيف است و بهجای عضلاتش فقط به کلمات زشت میتواند متوسل شود، کلماتی که بتوانند خشمش را بيان کنند. اگر زن تا آن حد نسبت به او بیعلاقه نبود، اين انفجار ناشی از ضعف علاج ناپذير، ترحمش را جلب میکرد. اما زن بهجای ترحم، میخواهد که باز بيشتر برنجاندش. درست به همين علت تصميم میگيرد که تمام گفتههای او را بهخود بگيرد، فحشهای او را باور کند و بترسد. درست به همين دليل با نگاهی که میبايد نمايانگر ترس باشد، خيره به مرد نگاه میکند.
مرد ترس را در چهره ايماکولاتا میبيند و جرأتش بيشتر میشود، آخر معمولاً اوست که میترسد، کوتاه میآيد و معذرت میخواهد. اما حالا که او قدرت و خشم خود را نشان میدهد، اينبار زن است که ناگهان از ترس میلرزد. او فکر میکند حالا است که ايماکولاتا به ضعف خود اعتراف کند و تسليم بشود، پس صدايش را بلندتر میکند و مزخرفات خشن و بیمعنی خود را فرياد میزند. بیچاره نمیداند که درواقع در تمام مدت او بازيچه زن بوده است و زن هدايتش کرده است، حتی درست همان موقعی که تصور میکرد در اثر خشم خود، قدرت و آزاديش را باز يافتهاست.
ـ تو منو میترسونی. وحشتناکی! خشنی!
مرد بيچاره نمیداند که اين اتهامی است که هرگز پاک نخواهد شد و او، مرد بیآزاری که هرگز حرف زور نزده، يکباره و برای هميشه متجاوز قلمداد خواهد شد.
زن يکبار ديگر میگويد: «تو منو میترسونی» و مرد را پس میزند و بيرون میرود. مرد میگذارد زن رد بشود و خود بهدنبالش میرود. مثل تولهسگی که بهدنبال ملکهای بدود.
۳۳
برهنگی. من بريده نشريه «نوول اوبزرواتور» شماره ماه اکتبر سال ۱۹۹۳، درباره يک نظرخواهی را نگه داشتهام. هزارودويست نفر که خود را چپ میدانند، فهرستی شامل دويستوده کلمه دريافت کردند و میبايست از ميان اين کلمات، آنهايی را که برايشان جذاب يا جالب بود؛ کلماتی را که توجهشان را جلب میکرد و نسبت به آنها حساس بودند، مشخص میکردند. چند سال پيشتر هم نظرخواهی مشابهی انجام شدهبود. آن زمان از بين دويستوده کلمهای که هواداران چپ دريافت کرده بودند، ۱۸ کلمه از طرف همه انتخاب شدهبودند و میشد نتيجه گرفت که آنها حس مشترکی نسبت به آن کلمات دارند. در نظرخواهی دوم، کلمات انتخابشده مشترک فقط سهتا بودند. آيا هواداران چپ فقط در مورد سه کلمه توافق نظر دارند؟ آه چه تنزلی و چه زوالی! آن سه کلمه کدامها هستند؟ گوش کنيد: قيام، سرخ، برهنگی. قيام و سرخ بهخودیخود گويا هستند. اما اينکه بهجز آن دو، فقط کلمه برهنگی قلب هواداران چپ را به تپش وامیدارد، اينکه ديگر تنها برهنگی ميراث نمونهوار و مشترک آنهاست، باعث تعجب میشود. آيا اين تمام چيزی است که دويست سال تاريخ درخشان، که با انقلاب فرانسه به گونهای باشکوه آغاز شد، از خود بهيادگار گذاشته؟ آيا ميراث روبسپير، دانتون، ژورس، رزا لوکزامبورگ، لنين، گرامشی، آراگون و چهگوارا فقط همين است؟ برهنگی؟ شکم برهنه، دول برهنه، باسن برهنه؟ آيا پساز گذشت اينهمه سال، اين تنها بيرقی است که آخرين بازماندگان چپ با گرد آمدن در زير آن میتوانند وانمود کنند که گذر شکوهمندشان از خلال قرنها ادامه دارد؟
اما چرا درست کلمه برهنگی؟ مگر اين کلمه که همه طرفداران چپ در فهرستی که مؤسسه نظرخواهی برايشان ارسال کردهبود انتخاب کردند، برای آنها چه مفهومی داشت؟ يادم میآيد که در دهه هفتاد هواداران چپ در يک راهپيمايی برای نشاندادن خشم خود عليه چيزی (عليه نيروگاه هستهای، جنگ، قدرت پول و يا نمیدانم چه چيز ديگر) برهنه و دادوفرياد کنان، در خيابانهای يکیاز شهرهای بزرگ آلمان به اينسو و آنسو میدويدند.
آنها با برهنگی خود چه چيزی را میخواستند بيان کنند؟
فرضيه نخست: برهنگی برای آنها بزرگترين آزادیای بود که هنوز باقی ماندهبود و نيز ارزشی بود که بيشاز تمام ارزشها مورد تهديد بود. هواداران چپ آلمان درست همانگونه با آلتهای برهنهشان در خيابانهای شهر راهپيمايی کردند که مسيحيان تحت تعقيب با صليبی چوبی بر روی شانههاشان بهسوی مرگ روان شدند.
فرضيه دوم: هواداران چپ نمیخواستند بيانگر ارزشی باشند، بلکه تنها قصد داشتند به جمعيتی که مورد انزجارشان بود اهانت کنند. آری! توهين کنند، بترسانند، منقلب کنند. تاپاله فيل رويشان بريزند. در باتلاق جهان غرقشان کنند. چه تناقض عجيبی! آيا برهنگی سمبل بالاترين ارزشها است يا بیارزشترين آشغالی که میشود مثل گُه به روی دسته دشمن ريخت؟
و مفهوم برهنگی در نزد ونسان چيست که يک بار ديگر به ژولی میگويد: «لباسهاتو در بيار» و میافزايد: «جلوی چشم همه بدبختهايی که بدجوری کونشون گذاشتن اتفاق جالبی داره میافته!»؟
مفهوم برهنگی برای ژولی چيست که به حالت تسليم و حتی شايد بشود گفت با اشتياق پاسخ میدهد «باشه» و دگمههای پيراهنش را باز میکند؟
۳۴
ونسان برهنه است. خودش هم از اين امر کمی تعجب میکند و ناگهان قهقههای سر میدهد که بيشتر برای خودش است تا برای ژولی، آخر اينطور برهنه ايستادن در يک اتاق شيشهای بزرگ برای او کاملاً تازگی دارد، به همين جهت بهچيزی جز اين نمیتواند فکر کند که تمام ماجرا چقدر عجيب است. ژولی ديگر سينهبند و شورتش را هم از تن درآورده ولی ونسان درواقع او را نمیبيند. او متوجه برهنگی ژولی هست اما اصلاً نمیبيند که ژولیِ برهنه چه شکلی است. يادتان میآيد که همين چند دقيقه پيش او نمیتوانست به چيزی جز سوراخ کون ژولی فکر کند؟ آيا حالا هم که آن سوراخ کون از پوشش شورت ابريشمی بهدر آمده، باز ونسان دارد به آن فکر میکند؟ نه. او ديگر اصلاً کمترين توجهی به سوراخ کون ندارد. بهجای اينکه با دقت تمام بدنی را که در حضور او برهنه شده تماشا کند، بهجای آنکه به آن نزديک شود، بهکندی آن را کشف کند، يا شايد حتی لمس کند، رويش را برمیگرداند و شيرجه میزند.
ونسان شخصيت عجيبی دارد. او که میخواهد رقاصها را تکهپاره کند و ماه شيفتهاش میکند، درواقع خلقيات ورزشکاران را دارد. شيرجه میزند و شروع میکند به شنا کردن و در آن لحظه ديگر برهنگی خودش و ژولی را فراموش میکند و به شنای کرال سينه خود فکر میکند. پشتسر او ژولی که بلد نيست شيرجه بزند، دارد با احتياط از پلهها پايين میآيد که داخل آب شود. ونسان حتی برنمیگردد که به او نگاهی بياندازد! چقدر حيف! چقدر ژولی زيباست! فوقالعاده زيباست! تنش گويی میدرخشد. نه از اين رو که او خجالتی است، بلکه بهدليل ديگری که همان اندازه زيباست: در تنهايی و خلوت خودش يکجور رفتار ناشيانه دارد. ونسان سرش زير آب است و ژولی مطمئن است که کسی او را نمیبيند. عمق استخر آنقدر هست که آب تا نوک موهايش برسد. آب استخر بهنظرش سرد میآيد. دلش میخواهد خودش را توی آب رها کند، اما جرأت نمیکند. لحظاتی بالای پلهها میايستد و دچار ترديد میشود. آنگاه با احتياط يک پله ديگر پايين میآيد. آب تا نافش میرسد. دستش را در آب فرو میکند و سپس به پستانهايش میمالد. چه منظره زيبايی. ونسان سادهدل هيچ چيز نمیفهمد، اما من سرانجام در مقابل خود برهنگیای میبينم که نمايانگر هيچچيز نيست، نه آزادی، نه زوال. برهنگیای عاری از هرگونه محتوی، برهنگیِ برهنه. تنها همان که خود است و نه هيچچيز ديگر. برهنگیای که هر مردی را جادو میکند.
بالاخره شروع میکند به شنا کردن. خيلی کندتر از ونسان شنا میکند و با ناشيگری سرش را بالای سطح آب نگه میدارد. تا وقتی که او به پله برسد و از آن بالا برود، ونسان سهبار طول پانزده متری استخر را شنا کردهاست. ونسان به دنبال ژولی با عجله از پلهها بالا میرود و وقتی هردو به لب استخر پا میگذارند از سالن طبقه بالا صداهايی شنيده میشود.
شنيدن صداهايی آنقدر نزديک، هرچند که صاحبانشان ديده نمیشوند باعث میشود که ونسان بهخود بيايد. او ناگهان فرياد میزند: «میخواهم از پشت بکنمت» و پساز گفتن اين حرف مثل ربالنوع تشنگی جنسی لبخند میزند و خود را بهروی ژولی میاندازد.
معلوم نيست چرا او که وقت قدمزدن در خلوت، جرأت گفتن کمترين حرف مستهجنی را نداشت، حالا که ممکن است هرکسی حرفهايش را بشنود، اينقدر بددهانی میکند.
درست به اين دليلکه او بهگونهای نامحسوس، از محدودهای خصوصی خارج شدهاست. کلمهای که در اتاقی کوچک و محصور ادا میشود با همان کلمه وقتیکه در سالن نمايش طنينانداز میشود، فرق دارد. آن کلمه ديگر چيزی نيست که او بهتنهايی مسئول آن باشد و خطاب به طرف مقابل او گفته شود، بلکه کلمهای است که ديگران میخواهند گفته شود؛ ديگرانی که در آنجا حضور دارند و آنها را میبينند. حال درست است که سالن نمايش خالی است اما آن تماشاچيان فرضی و خيالی و احتمالی در آنجا، با آندو هستند.
میشود از خود پرسيد که آن تماشاچيان چهکسانی هستند؟ من فکر میکنم ونسان کسانی را که در کنفرانس ديدهبود در نظر داشتهباشد. تماشاچيانی که حالا او را احاطه کردهاند، زياد، يکدنده، متوقع، هيجانزده و کنجکاو هستند اما در عينحال مشخص کردن هويتشان ناممکن است. آيا آن تماشاچيان محو که او در نظر میآورد درست همانهايی نيستند که يک رقاص آرزويشان را دارد، يعنی تماشاچيان نامرئی؟ يعنی همان تماشاچيانی که تئوریهای پونتوَن مد نظر دارد، يعنی تمام جهانيان؟ يعنی يک بینهايت فاقد چهره؟ يک تجريد؟ اما اين امر صحت ندارد چون از ميان انبوه جمعيت ناشناس، چهرههای مشخصی خودنمايی میکنند: پونتوَن و ساير رفقايشان. آنها با علاقه حوادث روی صحنه را تعقيب میکنند. آنها نهفقط ونسان و ژولی را، بلکه حتی آن جمعيت ناشناسی را هم که آنان را احاطه کرده زير نظر دارند. بهخاطر آنها است که ونسان آن کلمات را فرياد میزند. او قصد جلب تأييد و تحسين آنان را دارد.
ژولی که اصلاً چيزی درباره پونتوَن نمیداند فرياد میزند: «اصلاً قرار نيست منو از پشت بکنی». درواقع حتی خطاب ژولی هم به تماشاچيانی است که در آنجا حضور ندارند، اما میتوانستند حضور داشتهباشند. آيا او هم تحسين آنان را میخواهد؟ بله، اما او آن را فقط برای خوشايند ونسان میخواهد. او میخواهد تماشاچيانی ناشناس و نامرئی برايش کف بزنند تا مردی که او برای آن شب و کسی چه میداند شايد بسياری شبهای ديگر برگزيده، دوستش داشتهباشد. ژولی دور استخر میدود و دو پستان برهنهاش بهگونهای دلنشين به جلو و عقب تاب میخورند.
کلمات ونسان بازهم جسورانهتر میشود. تنها چيزی که زنندگی آنها را کمی پنهان میکند لحن استعارهای حرفهايش است.
ـ میخوام با کيرم تو رو از وسط سوراخ کنم و به ديوار بدوزم!
ـ اصلاً قرار نيست منو بهجايی بدوزی!
ـ تو رو روی سقف استخر به صليب میکشم!
ـ اصلاً نمیذارم کسی منو به صليب بکشه!
ـ من سوراخ کون تو رو تکهپاره میکنم که همه بتونن ببيننش!
ـ قرار نيست اينجا چيزی تکهپاره بشه!
ـ میخوام همه بتونن سوراخ کونتو ببينن.
ـ هيشکی نمیتونه سوراخ کون منو ببينه.
در همان لحظه دوباره صداهايی از فاصله بسيار نزديک شنيده میشود. صداها انگار قدمهای سبک ژولی را سنگين میکنند و به او امر میکنند که بايستد. ژولی بنا میکند به جيغ زدن و دادوفرياد کردن، مثل زنی که دارد مورد تجاوز قرار میگيرد. ونسان میگيردش و با او روی زمين میافتد. ژولی با چشمهای گشاد باز نگاهش میکند و منتظر است که مرد در او دخول کند. عملی که ژولی پيشاپيش تصميم گرفته از آن ممانعت نکند. پاهايش را ازهم باز میکند. چشمهايش را میبندد و صورتش را کمی به کنار برمیگرداند.
۳۵
مرد هرگز در او دخول نکرد. ونسان به اين علت هرگز در او دخول نکرد که آلتش کوچک است، درست مثل يک توتفرنگی پلاسيده و يا مثل انگشتانه مادر مادربزرگ.
ولی آخر چرا آنقدر کوچک؟
من اين سوأل را مستقيم خطاب به آلت ونسان طرح میکنم و آلت که سخت تعجب کرده اينطور جوابم را میدهد: «چرا کوچک نمانم؟ اصلاً لازم نديدم که بزرگ بشوم! باور کن که اصلاً چنين چيزی به فکرم هم خطور نکرد! به من پيشاپيش هيچ هشداری داده نشده بود. من در نهايت تفاهم با ونسان، آن دوندگی عجيب به دور استخر را تعقيب میکردم و بيشتر بهاين فکر بودم که ببينم بالاخره چه اتفاقی میافتد! برايم جالب بود! حالا لابد میخواهيد به ونسان تهمت بزنيد که ناتوان است! خواهش میکنم! چنين چيزی باعث خواهد شد من خودم را سخت گناهکار احساس کنم و اين اصلاً عادلانه نيست، چون ما در هماهنگی کامل با يکديگر زندگی میکنيم و من بهشما اطمينان میدهم که هرگز يکی از ما ديگری را مأيوس نمیکند. من هميشه بهاو افتخار کردهام و او به من!».
آلت کاملاً درست میگفت. ونسان هم چندان از رفتار آلتش عصبانی نبود. اگر چنين رفتاری در يک موقعيت خصوصی، مثلاً در آپارتمان محل سکونتش سر زده بود، او هرگز نمیبخشيدش. اما در اينجا ونسان کاملاً آمادگی دارد که آن عکسالعمل را معقول و متناسب ارزيابی کند. به اين ترتيب ونسان تصميم میگيرد آنچه را پيش آمده نپذيرد و شروع میکند به اين که ادای نزديکی را در بياورد.
حتی ژولی هم ناراحت يا عصبانی نيست. البته اينکه بدن ونسان روی او در جنبش است اما او در داخل خود چيزی حس نمیکند، تا حدودی عجيب است اما نه آنقدر که به نظرش بيايد اشکالی در کار است و ژولی هم با حرکاتش به تماسهای تن جفتش پاسخ میدهد.
صداهايی که آنها میشنيدند فروکش کردهاند اما صدای تازهای در استخر طنينانداز میشود و آن صدای قدمهای يک دونده است که از فاصله بسيار نزديک از کنار آنها بهدو رد میشود.
ونسان با شدت و سروصدای بيشتری نفسنفس میزند. او نعره و فرياد میزند و ژولی آهوناله میکند، هم به اين دليل که حرکات بلاانقطاع بدن خيس ونسان بر روی تن او، ناراحتش میکند و هم برای اينکه به اين ترتيب فريادهای او را پاسخ دادهباشد.
۳۶
وقتی محقق چک متوجه آندو شد که ديگر دير شدهبود ونمیتوانست ناديدهشان بگيرد. بههرحال حالا سعی میکند وانمود کند که همهچيز عادی است و تلاش زيادی میکند که نگاهشان نکند. عصبی میشود. آخر او هنوز با شيوه زندگی مردم در غرب چندان آشنا نيست. در يک کشور کمونيستی، عشقبازی کردن در کنار استخر کاری غير ممکن بود، مثل خيلی کارهای ديگر که حالا محقق چک بايد با صبر و حوصله بياموزد. حالا ديگر به کنار استخر رسيده. ميلی در او سر برمیدارد که برگردد و نگاه سريعی به آن زوج در حال نزديکی کردن بياندازد، چون سوألی ذهنش را مشغول میکند و آن اينکه آيا مرد در حال عشقبازی، اندامش بهاندازه او ورزيده هست يا نه؟ برای پرورش اندام عشق جسمانی مفيدتر است يا کار بدنی؟ موفق میشود خود را کنترل کند چون نمیخواهد فکر کنند که نديدبديد است.
روبهروی آنها، در گوشه ديگر استخر، میايستد و تمرينهايش را شروع میکند. ابتدا با زانوهای خمشده به طرف بالا، به دويدنِ درجا میپردازد. بعد روی دستهايش میايستد و پاهايش را در هوا بالا نگاه میدارد. از همان موقع که کودکی بود در انجام اين حرکت که ژيمناستها آن را «بالانس زدن» مینامند، مهارت داشت. الآن هم او اين حرکت را بههمان خوبی میتواند انجام دهد. باز سوألی به ذهنش راه پيدا میکند و آن اينکه چند محقق بزرگ فرانسوی از عهده انجام آن حرکت برمیآيند؟ و يا چند وزير ممکن است بتوانند آن را انجام دهند؟ تکتک وزرای فرانسوی را که نامشان را میداند يا قيافهشان را بهخاطر دارد از نظر میگذراند و سعی میکند آنها را در حال انجام حرکت بالانس روی دست مجسم کند. نتيجه باعث رضايتش است، چون همه را ضعيف و دستوپاچلفتی میيابد. پساز اين که هفت بار بالانس روی دست را با موفقيت انجام میدهد، به روی شکم دراز میکشد و شروع میکند به شنا رفتن.
۳۷
نه ژولی و نه ونسان هيچکدام توجه نمیکنند که در نزديکیشان چه میگذرد. آنها اهل نمايشدادن نيسنتد و از نگاه ديگران به هيجان نمیآيند و به همين جهت قصد ندارند نگاههای ديگران را بهخود جلب کنند و خود به تماشای کسی بپردازند که در حال تماشای آنان است. کاریکه آنها انجام میدهند عشقبازی گروهی نيست بلکه نمايشی است که در آن بازيگران قصد ندارند با نگاههای تماشاچيانشان برخورد کنند. ژولی باز بيشتر از ونسان تلاش میکند که هيچچيز را نبيند، اما نگاهی که همين چند دقيقه پيش روی صورت او افتاد، آنقدر سنگين بود که ژولی خواهوناخواه آن را احساس کرد.
ژولی به بالا نگاه میکند و زنی را میبيند. زن که پيراهن سفيد فوقالعاده قشنگی بهتن دارد، خيره به او نگاه میکند. نگاهش عجيب است. دور و در عينحال سنگين است، خيلی سنگين. به سنگينی ترديد. سنگينیای که از آن «من نمیدانم چهبايد بکنم» استفهام میشود. ژولی خود را در زير آن سنگينی مفلوج احساس میکند. حرکاتش کند، منقطع و بعد کاملاً متوقف میشوند. چند بار ديگر از او صدای ناله شنيده میشود و بعد کاملاً ساکت میگردد.
زن سفيدپوش احساس میکند بهشدت دلش میخواهد جيغ بزند، اما در مقابل اين ميل خودداری میکند. اين واقعيت که شخصی که او میخواهد به سرش فرياد بزند قادر بهشنيدن صدايش نيست، تمايل او را بازهم شديدتر میکند و خلاصی از آن را دشوارتر. بالاخره هم توان مقاومت را از دست میدهد و جيغ وحشنتاکی میکشد.
ژولی از حالت فلجمانند خود بيرون میآيد. بلند میشود و شورتش را برمیدارد و میپوشد. بهسرعت خود را با لباسهايی که اينجا و آنجا افتادهاند میپوشاند و پا به فرار میگذارد.
ونسان بهاندازه او سريع نيست. پيراهن و شلوارش را میپوشد اما زيرشلواريش گم شده و پيدا نمیشود. چند قدم عقبتر، مردی پيژامهبهتن ايستاده ولی کسی او را نمیبيند. او هم ديگران را نمیبيند، چون فقط دارد زن سفيدپوش را نگاه می کند .
۳۸
وقتی زن نتوانست با اين فکر که برک دست رد به سينهاش زده کنار بيايد، دلش خواست سربهسر او بگذارد. میخواست زيبايی سفيد خود را در برابر او بهنمايش بگذارد (آيا نمیتوان زيبايی دستنخورده را زيبايی سفيد ناميد؟). گردش او در راهروها و سالنهای قصر نتيجه موفقيتآميزی نداشت، چون برک ناپديد شدهبود. فيلمبردار بهدنبال او میآمد اما نه مثل يک تولهسگ مطيع، چراکه در تمام مدت بهطرز ناخوشايندی به سر او داد میزد. زن موفق شد توجهها را به خود جلب کند اما نه آن نوع توجهی را که دلش می خواست، بلکه توجهی توأم با ريشخند را. قدمهايش را تندتر کرد و ازقضا حين فرار يکهو سر از استخر درآورد، و وقتی با آن زوج در حال نزديکی روبهرو شد، جيغ کشيد.
آن جيغ بيدارش کرد: ناگهان با وضوح تمام میبيند که در تلهای گرفتار شده. پشت سرش کسی است که دارد او را تعقيب میکند و در برابرش آب است. با وضوح تمام میبيند که در محاصره است و راه فراری ندارد. تنها راهی که برای نجات خود میتواند انتخاب کند، جنونآميز است و تنها کار عاقلانهای که هنوز میتواند انجام دهد اين است که عملی کاملاً غير منطقی از او سر بزند. تمام قدرت ارادهاش را به کمک میطلبد و بالاخره رفتار جنونآميز را انتخاب میکند. دو قدم به جلو برمیدارد و توی آب میپرد.
آنطور پريدن او توی آب کمی مضحک بود. او برعکس ژولی خوب بلد بود شيرجه بزند اما طوری خودش را توی آب انداخت که اول پاهايش و بعد بازوهای ازهم گشودهاش داخل آب شدند.
همه حالتهای بدن، گذشته از کاربرد عملیشان دارای محتوايی هستند فراتر از آنچه انجامدهنده حرکات در نظر دارد. وقتی کسی توی آب میپرد آنچه بيننده بهچشم میبيند، زيبايی آن حرکتی است که انجام میشود و بيننده نمیتواند چيزی از ترس احتمالی آن شخص را مشاهده کند. وقتی کسی با لباس توی آب میپرد موضوع کاملاً فرق میکند. فقط کسی با تمام لباسهايش توی آب میپرد که قصد دارد خودش را غرق کند و کسیکه می خواهد خودش را غرق کند با سر شيرجه نمیزند، بلکه خودش را ول میکند تا بيافتد. اين چيزی است که زبان کهن حرکات میگويد. درست بههمين دليل بود که ايماکولاتا، با وجود اينکه شناگر قابلی بود، جوری با پيراهن زيبايش توی آب پريد که فقط تأسف بيننده را برمیانگيخت.
حالا او بدون هيچ دليل منطقی توی آب است. او به اين خاطر آنجا است که تسليم حرکت خود شده و حالا محتوای آن حرکت کمکم دارد روحش را تسخير میکند. متوجه میشود اتفاقی که دارد میافتد، چيزی نيست جز خودکشی و غرق شدن او و هر عملی که از اين لحظه بهبعد از او سر بزند، باله يا پانتوميمی است که در آن حرکات غمانگيز او گويای کلام برزبان نيامدهاش خواهند بود.
بعداز آنکه توی آب میافتد، به خودش نگاهی میاندازد. استخر در آنجا تقريباً کمعمق است و آب تا کمرش میرسد. چند دقيقه به همان حال، با سر بالاگرفته و تنه خميده، باقی میماند. بعد دوباره خودش را ول می کند تا بيافتد. از پيراهنش شالی جدا میشود و بهدنبال او روان میگردد، درست مثل خاطرهای از پی يک مرده. دوباره بلند میشود. بازوهايش را از هم گشوده و سرش را کمی به عقب خم کرده. انگار که بخواهد بدود، چند قدم سريع بهطرف جلو، جايی که عمق استخر بيشتر میشود، برمیدارد. بعد دوباره ناپديد میشود. بههمان ترتيب پيش و پيشتر میرود، درست مثل يک حيوان آبزي، يک مرغابی و حتی مرغي افسانهای که سر در آب فرو میکند، بار ديگر از آب سر برمیآورد و نگاهش را بهطرف آسمان میگرداند. در حرکاتش میتوان خواند که آرزو دارد يا هميشه در سطح آب زندگی کند و يا در عمق آن.
مردی که پيژاما بهتن دارد ناگهان به زانو میافتد و گريه میکند:
ـ برگرد، برگرد. من مقصرم، من مقصرم، برگرد!
۳۹
از آنطرف استخر، جايی که عمق آب بيشتر است، محقق چک همانطور که دارد شنا میرود، خيره و مبهوت نگاه میکند. او ابتدا تصور کرد زوجی که تازه وارد شدهاند به زوج درحال عشقبازی ملحق خواهند شد و او بالاخره برای يک بار هم که شده، شاهد يکی از آن عشقبازیهای دستهجمعی افسانهای خواهد بود که کارگران ساختمانی در آن ديار منزهطلبی کمونيستی، دربارهاش حرفها میزدند. آنقدر خجالتی بود که پيش خود فکر کرد اگر عشقبازی گروهی درکار باشد، او میبايد آنجا را ترک کند و به اتاقش برگردد. آنوقت صدای جيغ را که کمماندهبود گوشهايش را سوراخ کند شنيد و با بازوهای کاملاْ راست، انگار که سنگ شدهباشد، از حرکت باز ماند و ديگر نتوانست شنا رفتن را ادامه دهد، هرچند که تا آن لحظه بيشاز هژدهبار شنا نرفتهبود. زن سفيدپوش جلوی چشمهای او توی آب افتاد و شالی همراه با چند گل مصنوعی کوچک بهرنگهای صورتی و آبی، بهدنبالش شناور شد.
محقق چک همانجور که بالاتنهاش بهطرف بالا خم شده، خشکش زدهاست. بالاخره میفهمد که آن زن قصد دارد خودش را غرق کند. او دارد سعی میکند سرش را زير آب نگه دارد اما چون انگيزهاش بهاندازه کافی قوی نيست، هربار سرش را بيرون میآورد. محقق چک شاهد خودکشیای است که هرگز فکرش را هم نمیتوانست بکند. آن زن لابد يا بيمار است، يا مصدوم و يا تحت تعقيب. باز روی آب میآيد و باز زير آب ناپديد میشود. باز و باز... لابد بلد نيست شنا کند. هرچه جلوتر میرود عمق آب بيشتر میشود. بهزودی ديگر آب از سرش خواهد گذشت و زن درست جلوی چشم مرد پيژاماپوشی که قادر نيست حرکت کند و همانطور در کنار استخر زانو زده گريه میکند و زن را نگاه میکند، غرق خواهد شد.
محقق چک ديگر نمیتواند بيشاز اين معطل کند. بلند میشود. بهطرف جلو روی آب خم میشود، زانوها را تا میکند و بازوها را راست بهطرف عقب میبرد.
مردی که پيژاما بهتن دارد ديگر زن را نمیبيند. او فقط حالت مردی ناشناس، دراز، درشتهيکل و عجيب بیقواره را میبيند که درست در مقابل او، در فاصله پانزدهمتريش دارد آماده میشود در درامی که هيچ ربطی به او ندارد دخالت کند؛ درامی که مرد پيژاماپوش با حسادت تمام میخواهد فقط برای خودش و زنی که دوست دارد حفظ کند. آری چنين است و کسی نمیتواند در اين مورد ترديد کند که او آن زن را دوست دارد. رنجش او گذرا بود. او نمیتواند واقعاً و برای هميشه از زن بيزار باشد، حتی اگر زن بيازاردش. او میداند که زن بهفرمان حساسيت غير منطقی و غيرقابل کنترل خود عمل میکند، حساسيتی شگفتانگيز که او هرچند درک نمیکند اما برايش قابل احترام است. درست است که مرد دقايقی پيش او را بهباد اهانت گرفت اما ته دلش خوب میداند که زن بیگناه بود و مقصر اصلی در مشاجره غير منتظره آنها شخص ديگری است. او نمیداند مقصر کيست و يا کجاست، با وجود اين کاملاً آماده است که به وی حمله کند. در آن وضعيت روحی، او مردی را که شبيه ورزشکارها روی آب خم شده نگاه میکند. مثل آدمهای هيپنوتيزمشده دارد اندام درشت و پرعضله و عجيب نامتناسبش را، رانهای پهن زنانه و ساقهای احمقانهاش را، هيکلی را که درست مثل نفس بیعدالتی ناخوشايند است تماشا میکند. او چيزی درباره آن مرد نمیداند، در هيچ موردی به او ظنين نيست اما کور از رنج خود، در آن مرد که تجسم زشتی است، تصويری از حادثه غير قابل توضيحی را که برای خودش رویداده میبيند و احساس میکند که چطور دارد به نفرتی غيرمنطقی نسبت به او دچار میشود.
محقق چک شيرجه میزند و با چند حرکت قوی خود را تقريباً به زن میرساند. مرد پيژاماپوش با غيظ فرياد میزند: «به او کاری نداشته باش!» و بعد خودش هم توی آب میپرد.
محقق بيشاز دو متر از زن فاصله ندارد. پاهايش ديگر به کف استخر میرسد. مرد پيژاماپوش شناکنان به سمت او میآيد و دوباره میگويد: «به او کاری نداشته باش! دستش نزن!».
محقق چک بازويش را تکيهگاه بدن زن میکند. زن خودش را جمع میکند و آه بلندی میکشد.
حالا ديگر مرد پيژاماپوش به آنها رسيده است.
ـ ولش کن، وگرنه میکشمت!
اشک چشمانش نمیگذارد چيزی ببيند. هيچ چيز مگر هيکلی بیقواره. دستش را دراز میکند. شانه او را میگيرد و تکانش میدهد. محقق سکندری میخورد و زن از دستش ول میشود. ديگر هيچکدام از آن دو مرد توجهی به زن که به سمت پله شنا میکند و بعد از آن بالا میرود، ندارند. وقتی محقق در چشمهای مردی که پيژاما بهتن دارد نفرت را میبيند، از چشمهای خود او نيز نفرت مشابهی زبانه میکشد.
مرد پيژاماپوش ديگر جلو خودش را نمیگيرد و حمله میکند.
محقق در دهانش دردی حس میکند. با زبان يکیاز دندانهای جلويیاش را معاينه میکند. دندان از جا کنده شدهاست. زمانی يک دندانپزشک اهل پراگ بعداز آنکه با زحمت فراوان آن دندان مصنوعی را سرجايش پيچ کرد، خيلی دقيق برای او توضيح داد که درست همان دندان، ستون اتکای چندين دندان مصنوعي ديگر در اطراف خود است و لذا ازدستدادن آن يک دندان، او را محتاج دندان عاريتی خواهد کرد (وحشتناکترين چيزی که محقق چک میتوانست فکرش را بکند). زبانش بهروی دندان ازجاکندهشده میلغزد. رنگش ابتدا از ترس و بعد از شدت عصبانيت سفيد میشود. تمام زندگيش مانند صحنههای فيلمی از مقابل چشمهايش رد میشود و برای دومينبار در آن روز، چشمانش از اشک پر میشود. بله، او گريه میکند و از عمق گريه، فکری به سرش راه پيدا میکند: او همهچيز را باختهاست. او ديگر جز ماهيچههايش چيزی ندارد. آخر آن ماهيچهها، آن ماهيچههای بيچاره دردی را از او دوا نمیکنند. آخر آن ماهيچهها به چه دردش میخورند؟ اين پرسش بازوی راست او را مثل فنر ازجا میپراند و به حرکت وحشتناکی وامیدارد، يعنی يک مشت میزند. مشتی که همه غم دندان ازدسترفته را در خود انبار کرده است و به عظمت نيم قرن گائيدن بیامان در کنار تمام استخرهای فرانسه است. مرد پيژاماپوش در زير آب ناپديد میشود. ناديديد شدن او آنقدر سريع و ساده اتفاق میافتد که محقق چک تصور میکند او را کشته است. ابتدا درجا خشکش میزند و نمیتواند حرکتی کند ولی بعد خم میشود، مرد را بلند میکند و چند چک آهسته به صورتش میزند. مرد چشمهايش را باز می کند. نگاه ناهشيارش روی آن مخلوق بیقواره متوقف میشود، بعد خود را رها میکند و شناکنان بهطرف پله ها میرود تا به زن ملحق شود.
۴۰
زن بهحالت قوزکرده کنار استخر نشسته، با دقت مرد پيژاماپوش را نگاه میکند و مبارزه و شکستش را میبيند. وقتی مرد به بيرون استخر پا میگذارد، زن از جا بلند میشود. بیآنکه برگردد و پشت سرش را نگاهی کند به طرف پلهها میرود، اما آنقدر آرام حرکت میکند که مرد بتواند به او برسد. سرتاپا خيس و بدون آنکه کلمهای به زبان بياورند از ميان سالن (که ديگر مدتهاست خالی است) عبور میکنند، از راهروها رد میشوند تا به اتاقشان میرسند. از لباسهايشان آب میچکد. سردشان است و دارند میلرزند. بايد لباسهايشان را عوض کنند.
اما بعد چطور میشود؟
يعنی چه بعد چطور میشود؟ معلوم است که آنها عشقبازی خواهند کرد. چه خيال کردهايد؟ در اين شب آنها هردو ساکت خواهند بود. فقط زن نالههايی خواهد کرد شبيه نالههای کسی که مورد آزار قرار گرفته. بهاينترتيب همه چيز میتواند ادامه پيدا کند و نمايشنامهای که آنها امشب برای نخستين بار اجرا کردند، در روزها و هفتههای آينده هم قابل اجرا خواهد بود. زن برای اينکه نشان دهد در سطحی قرار دارد که از همه چيزهای مبتذل و همه آدمهای متوسطی که او تحقيرشان میکند بسيار بالاتر است، باز هم مرد را وادار خواهد کرد که در مقابلش زانو بزند. مرد خود را محکوم خواهد کرد و خواهد گريست. اين رفتارها باعث خواهد شد که زن باز با او بیرحمتر باشد. زن فريبش خواهد داد و به مرد نشان خواهد داد که نسبت به او وفادار نيست. آزارش خواهد داد. مرد در برابر اين تحقير مقاومت خواهد کرد، سخنان درشت بهزبان خواهد آورد، حالت تهديدکننده بهخود خواهد گرفت و چيزی را که به بيان در نمیآيد با عمل قاطعانه نشان خواهد داد. گلدانی را خواهد شکست، نعره و فرياد خواهد کشيد و زن وانمود خواهد کرد که ترسيده است، او را متهم به تجاوز و کتکزدن خواهد کرد. مرد باز بهزانو خواهد افتاد، بار ديگر خواهد گريست و آنگاه زن خواهد گذاشت تا او با وی بخوابد و همه اينها هفتهها و ماهها، سالها و تا ابد ادامه خواهد يافت.
۴۱
اما محقق چک چه سرنوشتی میيابد؟ او در حالی که زبانش را به دندان کندهشدهاش فشار میدهد با خود میگويد: اينها تمام چيزهايی است که در زندگی برايم باقی مانده: يک دندان شکسته و وحشت بيمارگونه از دندان عاريتی. آيا جز اين هم چيزی باقی مانده؟ هيچچيز باقی نمانده؟ نه! هيچچيز باقی نمانده. در يک حالت شهود ناگهانی او گذشته خود را نه مانند ماجرايی فوقالعاده، مملو از حوادث کمنظير و دراماتيک، بلکه همچون جزء ناچيزی از مجموعه حوادث عجيبی ديد که با چنان سرعتی سياره زمين را درنورديده که تشخيص اجزای آن غير ممکن شده است. شايد برک حق داشت که او را با يک لهستانی يا مجارستانی اشتباه بگيرد. درواقع هم شايد او مجارستانی، لهستانی، ترک، روس يا حتی يک کودک در حال مرگ سوماليايی باشد. وقتی حوادث بيشاز اندازه سريع اتفاق بيافتد ديگر هيچکس نمیتواند درباره چيزی اطمينان داشتهباشد. درباره هيچچيز، حتی خويشتن.
وقتی من از شب پرماجرای مادام «ت» سخن گفتم به معادله مشهوری مربوط به يکی از فصلهای ابتدايی کتاب درسی درباره رياضيات هستی اشاره کردم: درجه سرعت تناسب مستقيم با شدت فراموشی دارد. از اين معادله میتوان به نتايج مشخصی رسيد، مثلاً اينکه دوران ما در اسارت ديو سرعت است و به همين دليل اينقدر آسان خود را فراموش میکند. حالا میخواهم عکس اين گفته را بيان کنم: دوران ما گرايش شيفتهواری به فراموش کردن خود دارد و برای اينکه اين ميل را عملی سازد، خود را به دست ديو سرعت میسپارد. زمان بر شتاب خود میافزايد تا بهما بفهماند که ميل ندارد ما بهيادش بياوريم، زيرا از خود خسته است، بيزار است و میخواهد شعله کوچک و لرزان خاطره را خاموش کند.
هموطن و رفيق عزيز من، کاشف مشهور «پشه پراگی»، کارگر قهرمان مجتمعهای ساختمانی، من ديگر تحمل ندارم تو را آنطور مانده در آب ببينم! آخر ممکن است ذاتالريه کنی! دوست من! برادرم! خود را آزار نده! بيرون بيا! برو بخواب. خوشحال باش که فراموشت کردهاند. خود را در پتوی گرمونرم فراموشی مطلق بپيچ. به خندهای که موجب رنجش تو شد ديگر فکر نکن. آن خنده ديگر وجود ندارد. آری! ديگر وجود ندارد، سالهای عمر تو در مجتمعهای ساختمانی و افتخارات تو بهدليل پيگرد و آزار حکومت نيز وجود ندارد. قصر در خواب است. پنجرهات را بگشا تا فضای اتاقت از عطر درختان آکنده شود. اين بلوطها سيصد سال عمر دارند. صدای خشخش شاخوبرگ درختان درست همانجور است که مادام «ت» و شواليه حين عشقبازی در آلاچيق میشنيدند. در آن زمان میشد از پنجره اتاق تو آلاچيق را ديد اما حيف که امروز تو ديگر نمیتوانی آن را ببينی. قريب پانزده سال پساز آن شب، در دوران انقلاب ۱۷۸۹، آن را خراب کردند و تنها يادگار باقیمانده از آلاچيق، همان است که در چند صفحه از رمان ويوان دنو، رمانی که تو آن را هيچوقت نخواندهای و بهاحتمال زياد هرگز هم نخواهی خواند، ثبت شدهاست.
۴۲
ونسان شورتش را پيدا نکرد. با تن خيس، شلوار و پيراهنش را پوشيد و بهدنبال ژولی رفت، اما ژولی خيلی سريع رفت و او خيلی آهسته. مدتی در راهروها اينطرف و آنطرف دويد تا يقين حاصل کرد که ژولی ناپديد شدهاست. از آنجا که نمیداند ژولی در کدام اتاق سکونت دارد، نتيجه میگيرد که چندان اميدی به يافتن او نمیتواند داشتهباشد، اما همچنان به چرخيدن در راهروها ادامه میدهد تا شايد دری باز شود و ژولی بگويد: «بيا، ونسان، بيا!»، ليکن همه در خواباند. هيچ صدايی شنيده نمیشود و هيچ دری هم گشوده نمیشود. ونسان چند بار زير لبی نام ژولی را صدا میزند، بعد کمکم صدايش را بلندتر میکند و دست آخر میغرد و فرياد میکشد اما پاسخش چيزی جز سکوت نيست. ژولی را در نظر خود مجسم میکند. چهرهاش را در پرتو مهتاب بهياد میآورد. سوراخ کونش را مجسم میکند. آه! سوراخ کون برهنه او را که آنقدر نزديک بود، از دست داد. کاملاً از دست داد. نه لمسش کرد و نه نگاهش کرد. آه! آن تصوير وحشتناک باز خود را نشان میدهد و آلت بیچارهاش بيدار میشود، بلند میشود. آه! کاملاً بیمورد بلند میشود. بیآنکه منطقی يا حدومرزی بشناسد.
وقتی به اتاقش برمیگردد، خودش را روی يک صندلی میاندازد. جز فکر تصاحب ژولی فکری در سر ندارد. حاضر است برای پيداکردن او دست به هرکاری بزند، اما نمیداند چکار کند. صبح فردا ژولی به سالن غذاخوری خواهد رفت که صبحانه بخورد اما در آن موقع او، ونسان، در دفتر کارش در پاريس خواهد بود. آخ! نه محل سکونت او را میداند و نه حتی نام فاميلش را و نه اينکه او کجا کار میکند. ونسان با سرگشتگی بیحدش، که اندازه نامناسب آلتش گواه آن است، تنها میماند.
اين آلت همين يک ساعت قبل با حفظ اندازه مناسب، درايت درخور ستايشی از خود نشان داد و در نطق جالب توجهی، چنان استدلال معقولی ارائه کرد که همه ما تحت تأثير قرار گرفتيم. اما حالا من در خصوص درايت اين آلت کمی دچار ترديد شدهام چون بدون اينکه در دفاع از خود دليلی ارائه دهد، سر به آسمان کشيده؛ درست مثل سنفونی شماره ۹ بتهوون که در مقابل بشريت افسرده، سرود شادی را فرياد میزند.
۴۳
ورا برای دومينبار بيدار میشود.
ـ مجبوری صدای راديو رو اينقدر بلند کنی؟ بيدارم کردی.
ـ من که اصلاً راديو گوش نمیدم. از اين ساکتتر ديگه امکان نداره...
ـ تو داشتی راديو گوش میدادی. چرا ملاحظه نمیکنی! آخه من خواب بودم.
ـ قسم میخورم!
ـ چه سرود شادی مسخرهای! اصلاً چطور میتونی به اين جور چيزا گوش بدی؟
ـ معذرت میخوام! بازم گناه از تخيلات من بود!
ـ يعنی چه تخيلات تو؟ مگه سنفونی نهم رو تو نوشتی؟ نکنه داري خودتو با بتهوون عوضی میگيری؟
ـ نه! منظورم چيز ديگهای بود.
ـ هيچوقت اون سنفونی بهنظرم اينقدر بیربط، نامتناسب، وحشتناک و بهشکل بچگانهای پرطمطراق، احمقانه و مبتذل نيومدهبود. ديگه تحملم تموم شد. صبرم به آخر رسيد. اين قصر پراز اشباحه. من ديگه حاضر نيستم حتی يک دقيقه اينجا بمونم. خواهش میکنم بيا بريم. تازه، هوا هم ديگه داره روشن میشه.
و بعد تختخواب را ترک میکند
۴۴
صبح زود است. من به آخرين صحنه داستان ويوان دنو فکر میکنم. شب عاشقانه در اتاق مخفی قصر، با ورود دوشيزه خدمتکار رازدار، که میخواهد دميدن صبح را به اطلاع آن زوج برساند، بهسر میرسد. شواليه با عجله لباس بهتن میکند. نگران است که لو برود. ترجيح میدهد به باغ برود و وانمود کند که در حال قدمزدن است، مثل کسی که تمام شب را خوب خوابيده و صبح زود بيدار شده. هنوز کمی پريشانخاطر است و سعی میکند توضيحی برای ماجرای اتفاق افتاده بيابد. آيا مادام «ت» رابطهاش را با معشوق خود مارکی بههم زده؟ آيا میخواهد رابطه ديگری را جانشين آن کند؟ يا شايد صرفاً میخواسته او را گوشمالی بدهد؟ پيامد شبی که ديگر بهسر رسيده چه خواهد بود؟
در همان حال که فکرش با اينقبيل پرسشها مشغول است، ناگهان مارکی، معشوق مادام «ت» را در برابر خود میيابد. او که هماکنون وارد شده، با شتاب خود را به شواليه میرساند و با بیصبری میپرسد: «چطور شد؟».
دنباله گفتگو سرانجام انگيزه پشت ماجرا را برای شواليه برملا میکند. قرار بر اين بوده که توجه شوهر به سمت يک معشوق دروغين منحرف شود و قرعه بهنام او افتاده است. مارکی با خندهای اذعان میکند که اين نقش نهتنها زيبا نيست، بلکه حتی مضحک هم هست. او انگار که بخواهد اين فداکاری شواليه را پاداش دهد، اسراری چند را برای او برملا میسازد: مادام «ت» زن فوقالعادهای است و از جمله الگوی وفاداری است. تنها نقطه ضعف او يک چيز است: سردی جنسی. آندو باهم به قصر باز میگردند تا از شوهر مادام «ت» ديدن کنند. او با مارکی با گشادهرويی برخورد میکند اما رفتارش با شواليه اهانتآميز است. او به شواليه توصيه میکند که هرچه زودتر آنجا را ترک نمايد، لذا مارکی عزيز درشکهاش را در اختيار شواليه قرار میدهد.
پساز آن شواليه و مارکی به ديدار مادام «ت» میروند. در پايان گفتگو، وقتی آندو در آستانه خروج از قصر هستند، مادام «ت» مجالی میيابد تا چند جمله محبتآميز خطاب به شواليه بگويد. اين مکالمه نهايی در داستان چنين نقل شده: «در اين لحظه، عشق به شما میگويد که محبوبتان لياقت اين عشق را دارد. بار ديگر بدرود، شما فوقالعادهايد... تصور نکنيد که من مانند کنتس هستم».
«تصور نکنيد که من مانند کنتس هستم» آخرين جمله مادام «ت» خطاب به معشوق خود است.
بلافاصله پساز آن، آخرين جملات داستان میآيد:
«در درشکهای که انتظارم را میکشيد سوار شدم. سعی کردم در ماجرايی که اتفاق افتادهبود درس عبرتی بيابم... چيزی نيافتم».
اما بههرحال درس عبرتی میتوان گرفت و مادام «ت» تجسم واقعی آن است. او هم به شوهرش، هم به مارکی و هم به شواليه جوان دروغ گفت. او شاگرد واقعی اپيکور است. دوستدار دوستداشتنی لذت. حامی دلنشين و دروغگو. نگهبان دروازه سعادت.
۴۵
داستان با ضمير اولشخص، توسط شواليه روايت میشود. او درباره اينکه مادام «ت» واقعاً چگونه میانديشد چيزی نمیداند و در بيان افکار و احساسات خود نيز خست بهخرج میدهد. دنيای درونی دو شخصيت اصلی داستان کمابيش پوشيده میماند.
وقتی آن روز صبح مارکی از سردی معشوقه خود سخن میگفت، شواليه میتوانست زيرجلی بخندد، زيرا آن زن درست خلاف آن را به او اثبات کردهبود. اما اين تنها چيزی بود که شواليه دربارهاش اطمينان داشت. آيا آنچه ميان او و مادام «ت» گذشتهبود برای زن عادی بود يا اينکه برايش حادثهای استثنايی و ماجرايی بیسابقه بود؟ آيا از آن در قلبش اثری باقیمانده يا نه؟ آيا آن شب عاشقانه حسد او را نسبت به کنتس برنيانگيخته؟ وقتی او در آخرين حرفهايش شواليه را ترغيب به بازگشت بهسوی کنتس میکرد، راست میگفت يا اينکه موقعيت ايجاب میکرد آنطور حرف بزند؟ آيا غيبت شواليه موجب دلتنگی او خواهد شد يا نسبت به اين امر کاملاً بیتفاوت خواهد ماند؟
اما بپردازيم به شواليه جوان. وقتی صبح آن روز مارکی با وی با تمسخر برخورد کرد، توانست خونسرديش را حفظ کند و با شوخی پاسخ او را بدهد. اما درواقع چه احساسی به وی دست داد؟ پساز ترک قصر چگونه احساسی خواهد داشت؟ درباره چهچيز فکر خواهد کرد؟ آيا افکارش متوجه لذتی خواهد بود که نصيبش شدهبود يا متوجه شهرتش بهعنوان يک جوان مضحک؟ آيا خود را پيروزمند احساس خواهد کرد يا شکستخورده؟ سعادتمند يا بدبخت؟
بهبيان ديگر، آيا میتوان با لذت و برای لذت زيست و احساس سعادتمندی کرد؟ آيا آرمان «عيشگرايی» تحققپذير است؟ آيا چنين اميدی وجود دارد؟ آيا لااقل کورسوی ضعيفی از اميد وجود دارد؟
۴۶
تا سرحد مرگ احساس خستگی میکند. چقدر دلش میخواست روی تخت دراز بکشد و بخوابد اما نگران است که نتواند بهموقع بيدار شود. يک ساعت بعد بايد راه بيافتد و اصلاً نبايد دير کند. روی صندلی نشسته و کلاهخود موتورسواری را به سرش فشار میدهد، چون فکر میکند سنگينی کلاهخود مانع از اين خواهد شد که بهخواب برود. اما چقدر بیمعنی است که آدم کلاهخود را بر سر بگذارد و بنشيند که مبادا خوابش ببرد. از جا بلند میشود و عزم رفتن میکند.
سفری که در پيش دارد وی را بهياد پونتوَن میاندازد. اوه! پونتوَن! حتماً او را سؤالپيچ خواهد کرد. چه جوابی بايد بدهد؟ اگر تمام آنچه را که اتفاق افتاده تعريف کند، بهنظر پونتوَن و ساير دوستانش خيلی جالب خواهد آمد. در اينمورد شکی نيست. هرگاه راوی در داستانی که نقل میکند نقش مضحکی برای خود قائل شود، بهنظر همه جالب میآيد. هيچکس هم بهخوبی پونتوَن از عهده اين کار برنمیآيد. همان داستان دخترخانم ماشيننويس که او موهايش را کشيده چون وی را با دختر ديگری اشتباه گرفته بوده، مثال خوبی است. اما حواستان باشد! پونتوَن بسيار زيرک است! همه متوجه میشوند که در پس اين داستان جالب، حقيقت ديگری نيز پنهان است. شنوندگان داستان به او حسد میبرند که دوست دخترش از او میخواهد خشن باشد و نزد خود با حسادت تمام دختر خوشگلی را تجسم میکنند که خدا میداند او با وی چه کارها که نمیکند.
اما اگر ونسان داستان عشقبازی دروغين خود در کنار استخر را برايشان تعريف کند، هر کلمهبهکلمه حرفهايش را باور خواهند کرد و به اين امر که او هرگز موفق نشده کار را به انجام برساند خواهند خنديد.
ونسان با پريشانی در اتاقش اينطرف و آنطرف میرود و تلاش میکند داستان را تصحيح کند، تغييرش دهد، چيزی به آن بيافزايد يا چيزی را حذف کند. اولين کاری که بايد بکند اين است که آن عشقبازی قلابی را به يک عشقبازی واقعی تبديل کند. او افرادی را مجسم میکند که به سمت استخر میآيند و از ديدن هماغوشي عاشقانه آندو، هم غافلگير و هم تحريک میشوند. آنوقت بهسرعت لباسهايشان را درمیآورند. چند نفر مشغول تماشای آندو میشوند و چند نفر ديگر از آنها تقليد میکنند. وقتی ونسان و ژولی میبينند که چطور در اطرافشان جمعی از زوجهای درحال عشقبازی تشکيل شده، در اثر ذوقی که ناشی از نکتهبينی آنها در امر کارگردانی اين صحنه است، از جا بلند میشوند، به جفتهايی که در برابرشان مشغول معاشقهاند نظری میافکنند و درست مانند خدايان اساطيری که پساز آفرينش ناپديد میگردند، به راه خود میروند. همانطور که از راههای جداگانه آمده و به يکديگر رسيده بودند، حالا هم هريک از راه خود باز میگردد، تا ديگر هرگز يکديگر را نبينند.
همينکه افکارش به کلمات دردناک «ديگر هرگز يکديگر را نبينند» میرسد، آلتش دوباره از خواب بيدار میشود. ونسان ديگر دلش میخواهد سرش را به ديوار بکوبد.
آخر خيلی عجيب است. موقعی که او در واقعيت داشت آن صحنه عشقبازی را بهوجود میآورد، شهوتش کاملاً ناپديد شد اما حالا که دارد ژولی واقعی ولی غايب را بهياد میآورد، دوباره ديوانهوار تحريک میشود.
داستان عشقبازی دستهجمعی را که ساختهاست میپسندد، آن را در مقابلش مجسم میکند و بارها و بارها برای خود تعريف میکند: آنها عشقبازی میکنند، زوجهايی میآيند، آنها را میبينند، لخت میشوند و کمی پساز آن دورتادور استخر پر است از تعداد زيادی افراد درحال پيچوتاب خوردن و عشقبازی کردن. کمیبعد، پساز اينکه چند بار اين فيلم کوتاه سکسی را تماشا کرده، احساس میکند حالش کمی بهتر است. آلتش بار ديگر آرامش خود را بهدست میآورد و ديگر تقريباً میخوابد. کافه گاسکونی را در نظر میآورد و دوستانش را که بهاو گوش میدهند. پونتوَن، ماچو که در حال نمايش خنده دلربای خود است، گوژار که نظرات پرمغزش را ارائه میکند، و تمام ديگران. داستان را برای آنها اينطور خلاصه خواهد کرد: «دوستان من، من بهجای همه شما گائيدم. کيرهای همه شما در اين عشقبازی گروهی شکوهمند شرکت داشتند. من فرستاده شما، سفير شما، منتخب شما برای گائيدن، کير مزدور شما بودم. من کير در حالت جمع بودم!».
در اتاق راه میرود و جمله آخر را چند بار با صدای بلند تکرار میکند. کير در حالت جمع! چه کشف اعلايی! ديگر از آن شوت وحشتناک اثری بهجا نمانده. ونسان کيفش را برمیدارد و بيرون میرود.
۴۷
ورا برای پرداختن صورتحساب به دفتر هتل رفته و من با ساک کوچکی به طرف ماشين که در حياط است میروم. متأسفم که سنفونی نهم مانع از خواب همسرم شد و حالا ما مجبوريم اين محل را که بهمن احساس مطبوعی میدهد، زودتر ترک کنيم. با دلتنگی به دوروبرم نظر میاندازم. پلههای قصر را میبينم. آنجا بود که شوهر مادام «ت» سرد و مؤدب پيش آمد و از همسر خود و شواليه جوان در آستانه شب، پساز توقف درشکه استقبال کرد. همآنجا بود که شواليه چند ساعت بعد تنها و بدون همراه از قصر خارج شد.
وقتی درِ خوابگاه مادام «ت» پشت سر او بسته شد، صدای خنده مارکی به گوشش رسيد و لحظاتی بعد صدای خنده زنی نيز ویرا همراهی کرد. شواليه لحظهای تأمل میکند. آنها برای چه میخندند؟ آيا سربهسر او میگذارند؟ او ديگر دلش نمیخواهد بيشاز آن چيزی بشنود، پس با قدمهای چابک بهطرف در خروجی میشتابد. اما در تمام مدت در درونش صدای آن خنده را میشنود. نمیتواند خود را از آن خلاص کند و هرگز هم از دست آن خلاصی نخواهد داشت. سخنان مارکی را بهياد میآورد که گفت: «آيا متوجه جنبه مضحک نقش خود هستيد؟». وقتیکه آن روز صبح مارکی چنين پرسشی از او کرد، شواليه موفق شد ظاهرش را حفظ نمايد. او میدانست که مارکی فريب خوردهاست و نزد خود با خوشحالی فکر کرد که يا مادام «ت» قصد دارد مارکی را ترک کند، که در اين صورت احتمال ملاقات مجدد او با مادام «ت» زياد است، و يا اينکه مادام «ت» قصد داشته از مارکی انتقام بگيرد که در اين صورت هم باز احتمال ديدار مجدد او و مادام «ت» زياد است (آخر کسی که امروز انتقام میگيرد، فردا هم انتقام خواهد گرفت). آری. ساعتی پيش او میتوانست اينطور فکر کند، اما پساز آخرين سخنان مادام «ت»، ديگر همهچيز مشخص شد: آن شب ادامه اي درپی نخواهد داشت. فردايی وجود ندارد. در سرمای تنهايی صبح از قصر خارج میشود. با خود میانديشد از شبی که بهتازگی از سر گذرانده چيزی برايش بهجا نمانده جز همان خنده. حتماً اين داستان بهزودی سر زبانها خواهد افتاد و او را در چشم همه به موجودی مضحک بدل خواهد کرد و همه میدانند که هيچ زنی به يک موجود مضحک تمايل پيدا نخواهد کرد. آه! بیآنکه به خودش بگويند، کلاه دلقکی بهسرش گذاشتهاند و او خودش را آنقدر قوی احساس نمیکند که بتواند تحملش کند. از درونش صدای اعتراضی میشنود که از او میخواهد تا داستانش را نقل کند، آن را همانگونه که بود، با صدای بلند و برای همه تعريف کند.
او میداند که توانايی اين کار را ندارد. رذل شناختهشدن حتی بدتر از مضحک معرفی شدن است. نه! او نبايد به مادام «ت» خيانت کند و چنين کاری هم نخواهد کرد.
۴۸
ونسان از در ديگری که کمتر در معرض ديد است و مستقيماً به دفتر هتل منتهی میگردد، از قصر خارج میشود. تمام مدت سعی میکند داستان مربوط به اتفاقات هيجانانگيز کنار استخر را برای خود نقل کند. نه برای اينکه داستان شهوتانگيز است (حالوروز فعلی او چنان نيست که تحريک شود)، بلکه برای اين که بهکمک آن داستان، خاطره دردناک و غيرقابل تحملی را که از ژولی برايش باقیمانده فراموش کند. میداند که تنها آن داستان ساختگی میتواند او را کمک کند تا آنچه را که در واقعيت اتفاق افتاده فراموش کند. دلش میخواهد در اولين فرصت، با صدای بلند داستان را نقل کند، آن را آنقدر پر سروصدا با شيپور جار بزند تا آن عشقبازی دروغين لعنتی را که موجب شد وی ژولی را از دست بدهد، محو کند؛ طوریکه انگار هرگز چنين چيزی وجود نداشته است.
جمله «من کير در حالت جمع بودم» را برای خودش تکرار میکند و در جواب صدای خنده مزورانه پونتوَن را میشنود. ماچو را میبيند که با لبخند فريبندهاش میگويد: «تو يک کير جمعی هستی و ما از اين بهبعد تو را جز کير جمعی، به اسم ديگری صدا نخواهيم زد». از اين فکر خوشش میآيد و لبخند میزند.
وقتی بهطرف موتورسيکلتش که آنطرف حياط پارک شده میرود، چشمش به مردی میافتد کمی جوانتر از خودش که لباسی رسمی متعلق به گذشتههای دور بهتن دارد و در حال آمدن بهسمت وی است.
ونسان با حيرت بهاو چشم میدوزد. واقعاً که پساز آن شب جنونآميز پاک داغان شده. قادر نيست برای آن موجود عجيب توضيح منطقیای بيابد. آيا او هنرپيشهای است که شبيه به زمانهای قديم لباس پوشيده؟ شايد بين او و آن خانم برازندهای که از طرف تلويزيون آمدهبود ارتباطی وجود دارد؟ شايد آنها ديروز در همين قصر داشتند مثلاً برای يک فيلم تبليغاتی، فيلمبرداری میکردند؟ اما وقتیکه نگاههای دو مرد با يکديگر تلاقی میکنند، ونسان در چشمهای آن مرد جوان چنان حيرت خالص و واقعیای مشاهده میکند که میداند هرگز هيچ هنرپيشهای قادر نيست آنطور نقش بازیکند.
۴۹
شواليه جوان به غريبه نگاه میکند. چيزیکه بيشاز همه توجه او را جلب میکند کلاهخود اوست. اين قبيل کلاهخودها را سربازها در دويست سيصد سال قبل زمانی بهسر میگذاشتند که عازم جنگ بودند. چيز ديگری که کمتر از آن کلاهخود تعجبآور نيست، سرووضع نامرتب آن شخص است. شلوارش بلند و گشاد و بیقواره است و تنها فقيرترين دهقانان ممکن است چنين لباسی بپوشند، يا شايد راهبان.
او خسته و بیرمق است و تقريباً دارد حالش بههم میخورد. شايد در حال خواب ديدن است؟ شايد دچار وهم شده؟ بالاخره آندو بههم می رسند و رودرروی هم میايستند. مرد دهان باز میکند و عبارتی را ادا میکند که باز بيشتر موجب حيرت او میشود: «آيا تو از قرن ۱۸ آمدهای؟».
سوأل عجيب و نامعقولی است اما عجيبتر از آن طرز بيان مرد است که لهجهای ناشناس دارد، انگار که پيکی از يک امپراتوری بيگانه است و زبان فرانسه را در دربار، بدون آشنايی با کشور فرانسه آموخته است. بهدليل اين لهجه و تلفظ غريب، شواليه کمکم باور میکند که شايد واقعاً مرد متعلق به زمان ديگری باشد. پس میگويد:
ـ بله، خود تو چطور؟
ـ من در قرن بيستم زندگی میکنم، اواخر قرن بيستم.
و ادامه میدهد:
ـ من شب بینظيری را گذراندهام.
شواليه با حالت تفاهم میگويد:
ـ منهم همينطور.
مادام «ت» را در مقابل خود مجسم میکند و يکباره از احساس سپاس لبريز میگردد. پناه بر خدا! او چطور توانست آنقدر برای خنده مارکی اهميت قائل شود؟ مگر مهمترين چيز در تمام ماجرا، زيبايی شبی نبود که او از سر گذراندهبود؟ زيبايیای که او هنوز چنان از آن سرمست است که اشباحی میبيند، رؤيا و واقعيت را باهم مخلوط میکند و خود را بيرونِ زمان میيابد.
مردی که کلاهخود بهسر دارد با آن لهجه عجيبش دوباره میگويد:
ـ من شب بینظيری را گذراندهام.
شواليه سرش را به علامت تأييد تکان میدهد: من تو را درک میکنم دوست من! چه کس ديگری ممکن بود بتواند تو را درک کند؟ آنگاه بهياد میآورد سوگند خورده که رازدار باشد، پس او هرگز نخواهد توانست آنچه را از سر گذرانده نقل کند. اما آيا رازدار بودن پساز دويست سال باز هم رازدار بودن است؟ بهنظرش میآيد که شايد خدای «ليبرتینيستها» اين مرد را به سراغ او فرستادهباشد تا او بتواند با وی حرف بزند، تا در عينحال که سوگند رازدار بودن را زير پا نمیگذارد، بتواند رازش را با کسی در ميان گذارد، تا بتواند لحظهای از زندگی خود را بهجايی در آينده منتقل کند و آن را قرين افتخار سازد.
ـ آيا تو واقعاً از قرن بيستم میآيی؟
ـ البته دوست من. در اين سده اتفاقهای عجيبی میافتد. آزادی اخلاقی. همانجور که گفتم، من شب بینظيری را گذراندهام.
ـ شواليه پاسخ میدهد: «منهم همينطور» و آماده میشود تا ماجرای خود را نقل کند.
ـ شبی عجيب، فوقالعاده عجيب و باورنکردنی.
شواليه در نگاه او ميل لجوجانهای برای حرف زدن میبيند. در اين لجاجت چيزی وجود دارد که او را میآزارد. میفهمد که اين نياز توأم با کمطاقتی برای حرف زدن در عينحال نشان دهنده عدم تمايل لجوجانه به گوشدادن هم هست. شوق شواليه برای حرف زدن به نتيجه نمیرسد و او علاقه خود را به گفتن آنچه شايسته بازگو شدن بود از دست میدهد. بلافاصله به اين نتيجه میرسد که ديگر دليلی ندارد وقتش را تلف کند. احساس میکند که چگونه خستگی سراپای وجودش را فرا گرفته. دستی بر چهرهاش میکشد و عطر عشق بهيادگار مانده از مادام «ت» را بر انگشتانش میيابد. آن عطر دلتنگش میکند. حالا دلش میخواهد در درشکه تنها باشد تا بهکندی و غرق در رؤيا به سمت پاريس حرکت کند.
۵۰
مردیکه لباس قديمی بهتن دارد بهنظر ونسان خيلی جوان میآيد، به همين جهت ونسان او را تقريباً موظف میداند که به اعترافات فرد بزرگتر از خود گوش دهد. ونسان دو بار بهاو گفتهاست که «من شب بینظيری را گذراندهام» و آن ديگری پاسخ داده است «من هم همينطور». به نظرش میرسد که در چهره او حالت کنجکاوی ويژهای وجود دارد، اما اين حالت يکباره و بیدليل ناپديد میشود و انگار در پس حالت بیتفاوتی متکبرانهای پنهان میگردد. فضای دوستانهای که میبايست اعتماد متقابل ايجاد کند، بيشاز يک دقيقه دوام نياورد و از بين رفت. با آزردگی به لباس آن مرد نگاه میکند. آخر اين دلقک ديگر کيست؟ کفشهايش گيرههای نقرهای دارد. شلوار بلند سفيد رنگش کاملاً چسب پاها و نشيمنگاهش است و سينهاش با مخمل، نوارها و تورهای غيرقابل توصيفی مزين است. ونسان دست دراز میکند، نوار سياهی را که به دور گردن جوان گره خورده میگيرد و با حالتی حاکی از تحسين دروغين به آن نگاه میکند.
اين حالت آشنا، مرد جوانی را که لباس قديمی بهتن دارد سخت برآشفته میکند. چهرهاش درهم میرود و از نفرت پوشيده میشود. حرکتی به دست راستش میدهد، انگار که میخواهد به صورت آن مرد بیشرم سيلی بزند. ونسان نوار را رها میکند و قدمی به عقب برمیدارد. مرد نگاه تحقيرآميزی به او میاندازد، پشت میکند و به سمت درشکهاش میرود.
وقتی نگاه تحقيرآميزش مثل تفی به روی ونسان میافتد، او دوباره بهياد نگرانیهای خود میافتد. ناگهان خودش را ضعيف احساس میکند. میداند که قادر نخواهد بود درباره آن عشقبازی، چيزی برای کسی تعريف کند. میداند که آنقدر قدرت ندارد که بتواند دروغ بگويد. غمگينتر از آن است که بتواند دروغ بگويد. دلش فقط يک چيز میخواهد و آن اينکه هرچه زودتر آن شب را، آری تمام آن شب بیثمر را فراموش کند، پاک کند، خط بزند، نابود کند و در همان حال عطش شديد به سرعت را، که بهنظر میرسد غيرقابل فرونشاندن باشد، در خود احساس میکند.
با قدمهای مصمم بهطرف موتورسيکلتش میرود. او موتورسيکلتش را می خواهد، آن را با عشق تمام میخواهد. آری! عشق به موتورسيکلتی که او وقتی سوارش شود میتواند همهچيز را، خود را، فراموش کند.
۵۱
ورا میآيد و بغلدست من در اتوموبيل مینشيند. میگويم:
ـ اونجا رو ببين!
ـ کجا رو؟
ـ اونجا! ونسان رو! نمیشناسيش؟
ـ ونسان؟ همون که پشت موتورسيکلت نشسته؟
ـ آها. نگرانم که تند برونه. واقعاً براش نگرانم.
ـ اون هم دوست داره تند برونه؟
ـ نه هميشه. اما امروز مثل ديوونهها خواهد روند.
ـ اين قصر پراز اشباحه. برای همه بدشانسی میآره. خواهش میکنم زودتر راه بيفت.
ـ کمی صبر کن.
میخواهم يک بار ديگر شواليهام را که آهسته بهسمت درشکهاش میرود تماشا کنم. میخواهم آهنگ قدمهايش را با تمام وجود احساس کنم. هرچه دورتر میشود، همانقدر آهسته تر حرکت میکند. من در اين آهستگي نشانی از سعادت میيابم.
درشکهچی بهاو سلام میگويد. او میايستد، انگشتانش را زير بينیاش میگيرد، بالای درشکه میرود، مینشيند، در گوشه درشکه مینشيند و پاهايش را با آرامش دراز میکند، درشکه تاب میخورد، بزودی خوابش میبرد و بعد بيدار خواهد شد. تمام مدت تلاش خواهد کرد تا جايی که ممکن است نزديکتر به شبی که با يکدندگی تمام دارد در روشنايی تحليل میرود، باقی بماند.
فردايی وجود ندارد.
شنوندهای وجود ندارد.
دوستمن! از تو درخواست میکنم که سعادتمند باشی. احساس مبهمی در درونم میگويد که تنها اميد ما، بسته توانائي تو در سعادتمند بودن است.
درشکه ديگر در ميان مه ناپديد شده و من سويچ را میچرخانم و ماشين را روشن میکنم.
برگرفته از دوات