تبليغاتX
کافه داستان - آهستگی - ميلان کوندرا (1)

 

۲

 

ويوان دنون‌(Vivant Denon) داستان را چنين نقل می‌کند‌: نجيب‌زاده‌ای بيست ساله شبی به تئاتر می‌رود (‌نام و عنوان او مشخص نشده است اما من او را يک شواليه تصور می‌کنم‌)‌. شواليه در لژ مجاور بانوئی را می‌بيند (‌در داستان تنها حرف اول نام او گفته شده است‌: مادام «‌ت‌»‌)‌. مادام «‌ت‌» از دوستان کنتسی است که معشوقه شواليه می‌باشد‌. او از شواليه می‌خواهد که پس از پايان نمايش تا خانه هم‌راهيش کند‌. جوان از اين رفتار صريح زن متعجب می‌شود‌، خصوصاً که از رابطه مادام «‌ت‌» با يک مارکی هم خبر دارد‌(‌ما نبايد نام او را بدانيم‌، در اين جهان اسرار نام بردن از اشخاص ممکن نيست‌)‌. 

جوان نمی‌داند موضوع از چه قرار است اما خواه‌نا‌خواه يک‌باره خود را در درشکه‌ای نشسته در کنار بانوی زيبا می‌يابد‌. پس از يک سفر راحت و دل‌نشين‌، درشکه در خارج شهر در مقابل پله‌های قصری توقف می‌کند و همسر ترشروی مادام «‌ت‌» به استقبال شان‌ می‌آيد‌. 

آن‌ها سه نفری با هم شام می‌خورند و سپس شوهر اجازه مرخص شدن می‌خواهد و آن دو را تنها می‌گذارد‌.

شب آن دو آغاز می‌شود‌. شبی که فرمش به يک «‌تابلوی‌سه‌لته‌ای‌»‌‌(۱) ‌شبيه است. شبی چون يک سفر سه‌مرحله‌ای‌. آنها ابتدا در پارک قدم می‌زنند‌، سپس در يک آلاچيق عشقبازی می‌کنند و بالاخره هم در يک اتاق مخفی در داخل قصر به عشق‌بازی ادامه می‌دهند‌.

سحرگاه از هم جدا می‌شوند‌. شواليه موفق به يافتن اتاق خود در آن سرسرا‌های پيچ‌در‌پيچ نمی‌شود‌، به باغ بر‌می‌گردد و آنجا در نهايت تعجب با مارکی رو‌به‌رو می‌شود‌. جوان می‌داند که مارکی معشوقه مادام «‌ت‌» است‌. مارکی که درست همان موقع وارد قصر شده‌، با او با خوش‌روئی برخورد می‌کند و علت آن دعوت مرموز را برايش توضيح می‌دهد‌: مادام «‌ت‌» احتياج به يک «بدل» داشته تا سوء‌ظن‌های شوهرش نسبت به مارکی از بين برود‌. مارکی اظهار خوشحالی می‌کند از اين که نقشه با موفقيت پيش رفته و سر‌به‌سر شواليه جوان می‌گذارد که اجباراًً نقش مضحک معشوقه دروغين را بازی کرده است‌. 

جوان که پس از سپری کردن يک شب عاشقانه‌، سخت خسته است‌، با درشکه‌ای که مارکی در اختيارش می‌گذارد‌به پاريس باز‌می‌گردد‌.

اين قصه نخستين بار تحت عنوان «‌روز بی‌فردا‌» (۲) در سال ۱۷۷۷ منتشر شد‌. جای نام نويسنده را شش حرف اسرار‌آميز م‌.‌د‌.‌گ‌.‌و‌.‌د‌.‌ر‌. گرفته بود (‌آخر در جهان رمز و راز به سر می‌بريم‌)‌. می‌شود فرض کرد که حروف فوق مخفف"Monsieur Denon, Gentilhomme Ordinarie du Roi" بوده است‌. چاپ مجدد کتاب به صورت کاملاً ناشناس و با تيراژ بسيار کم در سال ۱۷۷۹ صورت گرفت ولی يک سال پس از آن هم به نام نويسنده ديگری تجديد چاپ گرديد‌. باز هم در سال‌های ۱۸۰۲ و ۱۸۱۲ کتاب مزبور تجديد چاپ شد ولی نام واقعی نويسنده کماکان نامعلوم بود‌. سرانجام کتاب در سال ۱۸۶۶‌، پس از قريب نيم قرن که به فراموشی سپرده شده بود‌، بار ديگر چاپ شد‌. از آن زمان به ويوان دنون نسبت داده شد و در سده ما شهرت روز‌افزونی يافت‌. امروز اين اثر جزو آثار ادبی که به بهترين نحو نمايان‌گر هنر و روح قرن هژدهم هستند‌، شمرده می‌شود‌.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱-‌مجموعه نقاشی متشکل از سه تابلو (Triptych‌)‌.
۲-‌نام کتاب‌: Point de lendemain‌.

 

۳

 

اصطلاح عيش‌گرائی‌(Hedonism) در زبان روزمره به گرايش غير‌اخلاقی به زندگی لذت‌جويانه (‌اگر نگوئيم فساد‌کارانه‌) اطلاق می‌شود‌. البته که اين تعريف درست نيست‌. اپيکور نخستين نظريه‌پرداز بزرگ لذت‌، نسبت به ممکن بودن سعادت سخت بد‌گمان بود‌. لذت را کسی می‌تواند احساس کند که رنج نمی‌برد‌. 

بنابر‌اين فرض، در عيش‌گرائی رنج است که اهميت بنيادی دارد‌. انسان در صورتی سعادتمند خواهد‌بود که بتواند رنج را از خود دور نمايد ولی از آن‌جا که لذت‌جوئی غالباً بيش‌تر رنج به بار می‌آورد تا لذت‌، آن‌چه اپيکور توصيه می‌کند‌، لذت بردن توأم با احتياط و خود‌داری است‌. 

حکمت اپيکوری مبتنی بر سرنوشت غم‌انگيزی است‌: انسان به جهان پر درد و رنجی پرتاب می‌شود و کم‌کم پی می‌برد که يگانه ارزش بديهی و قابل اعتماد‌، لذتی است که او خود بتو‌اند احساس کند‌، هر قدر هم که ناچيز باشد‌: جرعه‌ای آب گوارا‌، نگاهی به سوی آسمان (‌به سوی پنجره خداوند‌) و يا نوازشی‌.

لذت‌، چه کم و چه زياد‌، تنها متعلق به فردی است که آن را تجربه می‌کند‌. 

فيلسوف حق دارد از عيش‌گرائی به دليل آن که ريشه در خود دارد‌، انتقاد کند‌. با وجود اين به نظر من پاشنه آشيل عيش‌گرائی در خود‌مدار بودن آن نيست‌، بلکه در اين است که به نحوی مذبوحانه ناکجا‌آبادی است (‌و ای‌کاش در اين مورد اشتباه از من باشد‌)‌. در واقع من شک دارم که کمال مطلوب عيش‌گرائی دست‌يافتنی باشد و می‌ترسم زندگی‌ای که عيش‌گرائی ما را بدان ره‌نمون می‌شود‌، با طبيعت بشر سازگار نباشد‌.

در قرن هژدهم‌، لذت‌جوئی پس از آن که غبار اخلاق از آن زدوده شد وارد عرصه هنر گرديد‌. چيزی متولد شد که ما آن را ليبرتين‌(Libertine) می‌ناميم و ريشه در تابلوهای «‌فراگونار‌» و «‌واتو‌» و نوشته‌های «‌سادم سر بيلون‌» جوان و «‌چارلز دوکلو‌» دارد‌. به همين دليل است که دوست جوان من ونسان آن سده را ستايش می‌کند‌. او اگر می‌توانست‌، دوست داشت به جای نشان داخل کتش‌، تصوير نيم‌رخ «‌مارکی‌دو‌ساد‌» را بنشاند‌. من با نظر ستايش‌آميز وی موافق هستم اما می‌خواهم اين را هم اضافه کنم (‌هرچند می‌دانم درکم نخواهند کرد‌) که عظمت واقعی هنر آن دوره نه در تبليغ عيش‌گرائی‌، بلکه در تجزيه و تحليل آن نهفته است‌. درست به همين علت است که من معتقدم «‌دل‌بستگی‌های پرگزند‌» (Les Liaisons dangereuse) اثر «‌شودرلو دلاکلو‌»‌، يکی از بزرگ‌ترين داستان‌های تاريخ است‌.

شخصيت‌های اين داستان پيوسته در تلاش دست يافتن به لذت هستند اما به‌هر‌حال خواننده به تدريج متوجه می‌شود که انگيزه واقعی آنها نه نيل به لذت‌، بلکه ميل به غلبه کردن است‌. ساز‌ها برای اين کوک نمی‌شوند که لذت بيافرينند‌، بلکه برای اين که پيروزی را اعلام کنند‌. آن‌چه در ابتدا يک بازی غير‌جدی و سرگرم‌کننده بود‌، به گونه‌ای نامرئی و گريز‌ناپذير به نبرد مرگ و زندگی تبديل
می‌شود‌. اما وجه مشترک نبرد و عيش‌گرائی چيست؟

‌اپيکور می‌نويسد‌: «‌انسان خردمند را با هر‌آن‌چه به جنگ ارتباط داشته باشد کاری نيست‌»‌.

شيوه نگارش انتخاب شده برای «‌دل‌بستگی‌های پرگزند‌» يعنی شکل نامه‌، نمی‌توانست با شکل ديگری جای‌گزين شود‌. اين شکل به‌خودی‌خود گويا است و به ما می‌گويد آن‌چه شخصيت‌ها تجربه کرده‌اند‌، از آن رو تجربه کرده‌اند که بعداً برای ما نقل کنند‌. برای منتقل کردن‌، ارتباط برقرار کردن‌، اعتراف کردن و نوشتن‌. 

در جهانی که در آن همه چيز نقل می‌شود‌، نزديک‌ترين وسيله در دست‌رس‌، اسلحه است و مرگ‌آفرين‌ترين حادثه‌، آگاه شدن‌.

قهرمان داستان مزبور‌، والمون‌، به زنی که فريب داده نامه‌ای به نيت جدائی می‌فرستد که سبب خرد شدن زن می‌گردد‌. نامه را مارکيز مرتويل‌، بانويی از دوستانش‌، کلمه به کلمه به او ديکته کرده است‌. در ادامه داستان می‌بينيم که مرتويل به قصد انتقام‌، نامه سری والمون را به رقيب وی نشان می‌دهد‌. رقيب والمون او را به دوئل فرامی‌خواند و والمون کشته ميشود‌. پس از مرگ او‌، نامه‌نگاری‌های خصوصی‌اش با مارکيز مرتويل آشکار می‌شود و سر‌انجام مارکيز زندگی خود را در حقارت‌، بدبختی و انزوا به پايان می‌رساند‌.

در اين داستان هيچ چيز به صورت رازی ويژه ميان آن دو باقی نمی‌ماند‌. گوئی همه در درون صدف عظيم پر‌آوائی جای دارند که در آن هر صدائی تقويت می‌شود و به صدائی فرعی با طنين‌های بی‌پايان و متعدد تبديل می‌گردد‌. 

در کودکی شنيده بودم که اگر صدفی را به گوشم بچسبانم‌، صدای غرش ابدی امواج دريا را از آن خو‌اهم شنيد‌. درست به همان گونه‌که هر‌کلمه‌ای که در جهان «‌لاکلو‌» ادا می‌شود‌، تا ابد شنيده خو‌اهد شد‌. 

آيا اين آوا‌ها از آن قرن هژدهم است‌؟ آيا آوا‌های بهشت لذايذ است‌؟ يا شايد انسان بی آن‌که خود بداند همواره در درون چنان صدف پر‌طنينی زيسته است‌؟ يک صدف پر‌طنين‌، به‌هر‌حال چيزی نيست که اپيکور به شاگردانش توصيه می‌کرد آن‌گاه که می‌گفت‌: «‌خود را عيان نکنيد‌»‌!

 

۴

 

مردی که در دفتر هتل کار می‌کند آدم مهربانی است (‌پر محبت‌تر از آن‌چه در اين شغل معمول است‌)‌. او به ياد دارد که ما دو سال پيش هم آن‌جا بوده‌ايم و خبردارمان می‌کند که از آن زمان تا به حال خيلی چيز‌ها تغيير کرده‌است‌. يک تالار سخنرانی برای انواع سمينار‌ها در نظر گرفته شده و نيز يک استخر شنای خوب ساخته شده است‌. مورد اخير کنج‌کاوی ما را تحريک می‌کند‌. از را‌هروی روشنی که پنجره‌های بزرگ رو به پارک دارد عبور می‌کنيم‌. پله‌های عريض انتهای راهرو به استخر بزرگ کاشی‌کاری شده‌ای با سقف شيشه‌ای منتهی می‌شود‌. 

ورا ياد‌آوری می‌کند که‌:‌«‌دفعه قبل اين‌جا يک گل‌خانه کوچک بود‌»‌.

پس از بازکردن چمدان‌هايمان‌، اتاق را به قصد پارک ترک می‌کنيم‌. 

تراس‌های متوالی سر‌سبز آن‌جا تا کناره رود «‌سن‌» در پائين امتداد می‌يابند‌. زيبائی آن جا ما را تحت تأثير قرار می‌دهد و تصميم می‌گيريم پياده‌روی طولانی‌ای بکنيم‌. چند دقيقه بعد به جاده‌ای می‌رسيم‌. اتوموبيل‌ها با سرعت رد می‌شوند‌. برمی‌گرديم‌.

شام عالی است و همه لباس خوب به تن دارند‌. گوئی مراسم بزرگ‌داشت دوران سپری شده‌ای است که خاطره آن در زير سقف سالن موج می‌زند‌. 

در کنار ما زوجی با دو بچه خود نشسته‌اند‌. يکی از بچه‌ها با صدای بلند آواز می‌خواند‌. پيشخدمت سينی به دست‌، روی ميز آن‌ها خم می‌شود‌. مادر نگاهش را به پيشخدمت دوخته و منتظر است که او بچه را‌، که مغرور از مورد توجه همگان بودن‌، روی صندلی رفته و صدايش را هم کمی بلند‌تر کرده‌، تحسين کند‌. چهره پدر با لبخند رضايتی گشوده می‌شود‌.

شراب بوردوی عالی‌، اردک و دسر مخصوص رستوران را می‌خوريم‌. سير و راضی مشغول گپ زدن می‌شويم‌؛ بی آن‌که چيزی مايه نگرانی‌مان باشد‌. 

به اتاق خود بر‌می‌گرديم‌. تلويزيون را روشن می‌کنم‌. 

باز‌هم بچه‌ها‌. اين بار اما همه سياه و مردنی هستند‌. اقامت ما در قصر مصادف است با زمانی که هفته‌های پی‌در پی‌، هر روز تصاويری از کودکان يک کشور آفريقائی‌، که حالا اسمش را به ياد نمی‌آورم‌، نشان داده می‌شود‌(‌همه اين‌ها حد‌اقل سه سال پيش اتفاق افتاده‌، چطور می‌شود همه اسم‌ها را به ياد داشت‌؟!‌)‌؛ کشوری دچار جنگ داخلی و قحطی‌. بچه‌ها چنان نحيف و بی‌رمق‌اند که حتی توان دور کردن مگس‌هايی را که روی صورت‌شان می‌نشينند‌، ندارند‌.

ورا از من می‌پرسد‌: « مگر در آن کشور پير‌ها هم نمی‌ميرند‌؟‌»‌.

نه‌. به‌هيچ‌وجه‌. آن‌چه در مورد اين قحطی جالب است و آن را از ميليون‌ها فاجعه گرسنگی ديگر که کره زمين به آن‌ها دچار شده متمايز می‌کند‌، درست همين نکته است که قربانيانِ آن همه کودک‌اند‌. 

ما در تلويزيون حتی يک آدمِ بزرگ‌سال نديديم که رنج ببرد‌، آن هم با وجودی که درست برای پی بردن به همين نکته‌، که شايد ديگران به آن توجه نکرده بودند‌، هر روز اخبار را نگاه می‌کرديم‌.

به‌اين‌ترتيب چندان جای تعجب نبود که نه بزرگ‌سالان‌، بلکه بچه‌ها عليه اين بی‌رحمی بزرگ‌تر‌ها شورش کردند و به شکلی کاملاً خود‌جوش‌، آن‌طور که فقط از عهده بچه‌ها برمی‌آيد‌، کارزاری با شعار «کودکان اروپا برای کودکان سومالی برنج می‌فرستند‌»‌، ترتيب دادند‌. سومالی‌! درست است‌! اين شعار باعث شد نامی را که فراموش کرده بودم به ياد بياورم‌. 

افسوس که تمام ماجرا امروز ديگر فراموش شده است‌. 

بچه‌ها به مقدار زياد بسته‌های برنج خريدند‌. پدر و مادرها هم که از هم‌بستگی جهانی کودکان متأثر شده بودند‌، کمک مالی کردند و سازمان‌های مختلف هم به سهم خود کمکی اهدا نمودند‌. برنج را در مدرسه‌ها جمع آوری کردند‌، به بندر‌ها فرستادند‌، بارِ کشتی‌هایِ عازم آفريقا کردند و همگان توانستند داستان هيجان‌انگيز برنج را دنبال کنند‌. بلاقاصله جای بچه‌های مردنی را که بر صفحه تلويزيون ديده می‌شدند‌، بچه‌های ديگری می‌گيرند‌: دختر‌بچه‌های شش تا هشت ساله‌ای که مثل آدم بزرگ‌ها لباس پوشيده‌اند و مثل بزرگ‌سالانی که در لاس زدن باتجربه‌اند‌، رفتار می‌کنند‌.

آه که چه‌قدر جالب‌، عجيب و بانمک است وقتی بچه‌ها ادای بزرگ‌تر‌ها را در‌می‌آورند‌! دختربچه‌ها و پسربچه‌ها لب‌های يک‌ديگر را می‌بوسند‌. ناگهان مردی ظاهر می‌شود که کودک نوزادی در آغوش دارد و همان موقع که مرد دارد برای ما توضيح می‌دهد بهترين روش برای شستن لباس‌های زيری که بچه نوزادش به تازگی کثيف کرده‌ چيست‌، زن زيبايی پديدار می‌شود‌. زن لبانش را از هم باز می‌کند‌، زبان بی‌نهايت شهوت‌انگيز خود را بيرون می‌آورد و به ميان لب‌های فوق‌العاده نرمِ مردی که نوزاد را در بغل دارد‌، فرو می‌کند‌.

ورا می‌گويد‌: «‌ديگه بخوابيم‌» و تلويزيون را خاموش می‌کند‌.

 

۵

 

کودکان فرانسوی که برای کمک به دوستان کوچک آفريقايیِ خود پا پيش می‌گذارند‌، همه‌اش مرا به ياد برک روشنفکر می‌اندازند‌. آن روز‌ها‌، روز‌های پر‌شکوهِ وی بودند و چنان که معمولاً اتفاق می‌افتد‌، افتخاراتِ او در جريان يک شکست کسب شده بودند‌. 

يک چيز را نبايد فراموش کنيم‌: در دهه هشتاد قرن حاضر‌، جهان با بيماری تازه‌ای به نام ايدز رو‌به‌رو شد که از طريق رابطه جنسی سرايت می‌کند‌. 

شيوع اوليه اين بيماری در ميان هم‌جنس‌گرايان بود‌. در همان حال که اشخاص متعصب اين بيماری واگيردار را مجازات عادلانه‌ای از جانب خدايان می‌دانستند و از مبتلايان به ايدز‌، همانند بيماران طاعون‌زده دوری می‌جستند‌، انسان‌های صبور‌تر رفتار برادرانه در پيش گرفتند و سعی کردند ثابت کنند که معاشرت با آن بيماران خطری در بر ندارد‌.

به اين ترتيب بود که دوبرک منتخب مردم و برک روشنفکر‌، در يکی از رستوران‌های معروف پاريس با گروهی از بيماران مبتلا به ايدز ناهار خوردند‌. غذا در فضای دل‌نشينی خورده شد و دوبرک که نمی‌خواست يک فرصت عالی را برای نشان دادن رفتار نمونه به ديگران از دست بدهد‌، پيشاپيش چنان سازمان‌دهی کرده بود که موقع صرف دسر‌، چند دوربين تلويزيون در محل حاضر باشند‌. به محض آن که آن‌ها از در وارد شدند‌، دوبرک ناگهان از جا بلند شد‌، به طرف يکی از بيماران رفت‌، او را از صندلی‌اش بلند کرد و دهانِ وی را که هنوز پر از کرم‌شکلات بود‌، بوسيد‌. برک غافل‌گير شد‌. بلافاصله متوجه شد که وقتی بوسه داغ دوبرک در عکس و فيلم ثبت شود‌، جاودانی خواهد شد‌. 

از جايش بلند شد‌، انگار که او هم می‌بايست يک بيمار ايدزی را ببوسد‌. ابتدا اين وسوسه را از خود دور کرد چون کاملاً مطمئن نبود که بوسيدنِ دهان يک بيمار‌، باعث سرايت بيماری نخواهد شد‌. در مرحله بعد تصميم گرفت به اين ترس خود غلبه کند چون تشخيص داد که تصوير بوسه او‌، به اين خطر کردن می‌ارزد‌. اما در مرحله سوم فکر ديگری مانع از اين شد که به طرف بيماری برود‌: اگر او هم بيماری را ببوسد‌، در واقع با اين عمل در رديف دوبرک قرار نخواهد گرفت بلکه برعکس‌، تا حد يک ميمون مقلد تنزل خواهد کرد‌؛ ميمونی که ادای ديگری را در‌می‌آورد‌؛ يا حتی يک نوکر که بلافاصله اطاعت می‌کند و در نتيجه فقط باعث خواهد شد که ديگری عظمت بيشتری پيدا کند‌.

به اين ترتيب با لبخند ابلهانه‌ای بر لب‌، سر جايش ايستاد و کاری نکرد‌. اما آن لحظات ترديد برايش سخت گران تمام شد‌، چرا که دوربين‌ها در محل حاضر بودند و همه مردم فرانسه در برنامه اخبار تلويزيون‌، آن سه مرحله سرگشتگی را ديدند و به او خنديدند‌. 

اما بچه‌هايی که برای کودکان سومالی برنج جمع‌آوری می‌کردند‌، به موقع به دادش رسيدند‌. او از هر موقعيت مناسب استفاده کرد تا شعار زيبای «‌تنها کودکان در جهان واقعی زندگی می‌کنند‌» را ترويج کند‌. بعد هم به آفريقا سفر کرد و با دختر‌بچه‌ای سياه و مردنی که مگس‌های فراوانی روی صورتش نشسته بودند‌، عکس گرفت‌. آن عکس در سرار جهان مشهور شد‌؛ حتی خيلی بيش‌تر از عکس دوبرک در حال بوسيدن بيمار مبتلا به ايدز و اين نکته‌ای بسيار بديهی بود که دوبرک در آن موقع درک نکرده بود‌.

دوبرک نخواست زير بار اين شکست برود و باز چند روز بعد در تلويزيون ظاهر شد‌. او که فرد مؤمنی بود و می‌دانست برک به خدا اعتقاد ندارد‌، فکری به نظرش رسيد‌: يک شمع برداشت (‌اسلحه‌ای که حتی خشک‌ترين افراد خدا‌ناشناس در مقابلش سر فرود می‌آورند‌) و در حين مصاحبه با خبرنگار‌، شمع را از جيب خود در‌آورد و روشن کرد‌. او که قصد داشت به گونه‌ای موذيانه هم‌دردی‌های برک با کودکان کشورهای بيگانه را مورد سوأل قرار دهد‌، از کودکان فقير کشور خودمان‌، در جامعه خودمان و در محله‌های پيرامونی شهرهای خودمان سخن گفت و تمام هم‌وطنان را فرا‌خواند تا شمعی در دست‌، به خيابان بروند و دسته‌جمعی‌، به نشانه هم‌بستگی با کودکان رنج‌ديده‌، پاريس را زير پا بگذارند‌. سپس با لبخندی زير‌جلکی از برک نام برد و از او دعوت کرد که دوشا‌دوش وی اين صف را رهبری کند‌.

برک مجبور به انتخاب بود‌: يا بايد شمع به دست در راه‌پيمايی شرکت کند (‌مثل گوساله‌ای دنبال دوبرک بيافتد‌) و يا از اين کار امتناع کند و انتقاد‌ها را به جان بخرد‌. 

برای نجات يافتن از اين تله‌، او می‌بايست کاری به همان اندازه شجاعانه و غير‌منتظره انجام دهد‌. تصميم گرفت بلافاصله به کشوری آسيايی که مردم آن قيام کرده بودند سفر کند و در آن‌جا آشکارا و با صدای بلند حمايت خود را از استثمار‌شدگان اعلام نمايد‌. اما متأسفانه جغرافيای او ضعيف بود‌. برای او دنيا تقسيم می‌شد به فرانسه و غير‌فرانسه‌ای متشکل از مناطق نامشخص که هميشه عوضی‌شان می‌گرفت‌. خلاصه به اشتباه سر از کشور ديگری درآورد که از قضا در آن صلح و صفا حاکم بود‌. فرودگاه کشور مزبور در يک منطقه دور‌افتاده و بسيار سرد کوهستانی واقع بود‌. برک مجبور شد يک هفته آن‌جا گرسنه و سرما‌خورده انتظار بکشد تا بالاخره با هواپيمايی به پاريس برگردد‌.

پونتوَن چنين اظهار نظر کرد که‌: «‌بين رقاص‌ها‌، برک مثل شاه شهيدان است‌»‌.

معنی اصطلاح «‌رقاص‌» را تنها جمع کوچکی از اطرافيان پونتوَن می‌دانند‌. در واقع اين کشف بزرگ او بود و آدم تأسف می‌خورد که چرا هرگز برای ترويج آن‌، کتابی ننوشت و يا آنرا به عنوان موضوعی برای سمينارهای بين‌المللی ارائه نکرد‌.لابد به اين دليل که او از شهرت عمومی روی‌گردان بود و به‌علاوه‌، در جمع دوستانش علاقه و توجه بيش‌تری نسبت به نظرات خود سراغ داشت .    

۶

بنا‌به گفته پونتوَن از يک سو همه سياستمداران امروزکمی رقاص هستند و از سوی ديگر‌، همه رقاص‌ها هم در امور سياسی دخالت می‌کنند‌؛ اما اين امر نبايد باعث شود که ما اين دو گروه را با هم عوضی بگيريم‌. 

رقاص از اين نظر از سياستمدار متمايز است که هدف وی نه کسب قدرت‌‌، بلکه کسب افتخار است‌. او سعی نمی‌کند که يک نظم اجتماعی را به جهان تحميل کند (‌اصلاً برای اين قبيل مسائل اهميتی قائل نيست‌)‌‌، بلکه به دنبال آن است که تمام صحنه را با «‌منِ‌» خود روشن سازد‌.

برای در اختيار داشتن تمام صحنه‌، انسان مجبور است ديگران را به پايين هل بدهد و لازمه اين کار هم‌، استفاده از فن نبرد ويژه‌ای است‌. پونتوَن اين نبردِ رقاص را «‌جودوی اخلاقی‌» می‌نامد‌. 

رقاص در پهنه جهان حريف می‌جويد و می‌پرسد‌: «‌چه کسی در اين جهان می‌تواند نشان دهد که اخلاق‌گرا‌تر‌(‌شجاع‌تر‌، صادق‌تر‌، درست‌کار‌تر‌، فداکار‌تر و حقيقت‌جو‌تر‌) از من است‌؟‌» و تمام شيوه‌های لازم را برای آن‌که خود را از نظر اخلاقی بر‌تر نشان دهد‌، بلد است‌.

اگر يک رقاص امکان دخالت در بازی سياسی را پيدا کند‌، تمام مذاکرات پشت پرده را (‌که در تمام زمان‌ها عرصه اصلی سياست بوده است‌) رد خواهد کرد و آن‌ها را دروغين‌، غير‌صادقانه‌، رياکارانه و کثيف خواهد ناميد‌. او آن‌چه را که می‌خواهد بگويد علنی‌، روی صحنه‌، با رقص و آواز می‌گويد و ديگران را نيز فرا می‌خواند تا از او تبعيت کنند‌. 

رقاص به تماشاگران امکان نمی‌دهد که فرصت انديشيدن‌ و بحث کردن درباره پيشنهاد‌های مخالف احتمالی را بيابند‌، بلکه جسورانه و علنی و غير‌منتظره از ايشان می‌پرسد‌: «‌آيا شما هم (‌مثل من‌) حاضر هستيد حقوق ماهِ مارس‌تان را به کودکان سومالی اهدا کنيد‌؟‌»‌ 

مردم جا می‌خورند و دو راه بيش‌تر پيش رو ندارند‌: يا بايد بگويند «‌نه‌» و ننگ دشمنی با بچه‌ها را به جان بخرند و يا تحتِ فشار‌، به رغم رنج و عذابِ بسيار (‌که دوربين هم آن را به شکل مضحکی نشان خواهد داد‌، همانطور که ترديدِ برک بيچاره را در پايان ناهار با بيماران ايدز نمايش داد‌) بگويند «‌بله‌»‌. 

«‌دکتر «‌ح‌» چرا شما درباره تجاوز به حقوق بشر در کشورتان سکوت می‌کنيد‌؟‌»‌

اين سوأل زمانی از دکتر «‌ح‌» پرسيده شد که وی مشغول عمل جراحی يک بيمار بود و نمی‌توانست به آن پاسخ دهد‌، اما بعد‌از اين که شکمِ بريده شده را دوخته بود‌، آن‌قدر از سکوت خود شرمنده بود که هم هر‌آن‌چه را که توقع داشتند بگويد و هم حتی کمی بيش‌تر از آن را‌، به زبان آورد‌. 

آن وقت رقاصی که زبان او را باز کرده بود (‌و اين يک فن بسيار ويژه و وحشتناک جودوی اخلاقی است‌) گفت‌: «‌خُب‌، هر‌چند يه مقدار ديره‌...‌»‌.

موضع‌گيری علنی در برخی شرايط‌ (‌مثلاً در شرايط ديکتاتوری‌) می‌تواند خطرناک باشد‌، اما يک رقاص به اندازه ديگران در معرض خطر نيست‌، چرا که او هميشه در پرتو نور‌افکن‌ها حرکت می‌کند و از همه طرف قابل رؤيت است و توجه جهانيان پوشش محافظ اوست‌‌. اما او هواداران ناشناسی هم دارد که درخواست‌های عالی و در عين حال فاقد دور‌انديشی‌اش را دنبال می‌کنند‌، زير بيانيه‌ها امضاء می‌گذارند‌، در جلسه‌های غير‌قانونی شرکت می‌کنند و در خيابان‌ها تظاهرات می‌کنند‌. با اين هواداران بی‌رحمانه رفتار می‌شود‌، اما رقاص هرگز به‌خاطر آن‌ها دچار عذاب وجدان نمی‌شود و خود را به‌خاطر مشکلاتی که آنان

دچارش می‌شوند سرزنش نمی‌کند‌، چرا‌که می‌داند يک هدف والا‌، ارزشی به‌مراتب بالا‌تر از زندگی يک فرد گم‌نام دارد‌. ونسان به پونتوَن اعتراض می‌کند و می‌گويد‌: «‌همه می‌دونن که تو از برک بدت می‌آد و ما همگی جانب تو رو می‌گيريم‌. درسته که اون آدم احمقی يه اما از چيز‌هايی حمايت کرده‌، يا بهتره بگم خود‌بينی‌اش اونو در موضع حمايت از چيز‌هايی قرار داده که به‌نظر ما هم صحيح هستند‌. حالا من يه چيز رو می‌خوام بدونم‌: اگه بنا باشه در مورد يه اختلاف علنی نظر بدی‌، توجه عمومی رو به يه چيز وحشتناک جلب کنی‌، کسی رو که تحت تعقيبه کمک کنی‌، در اين زمانه چطور می‌تونی از عهده بر‌بيآی بدون اون که يه رقاص بشی يا يه رقاص به‌نظر بيای‌؟‌»‌

پونتوَن با حالتی مرموز جواب می‌دهد‌: «‌تو اگه فکر می‌کنی که من به رقاص‌ها حمله می‌کنم‌، اشتباه می‌کنی‌. من از اون‌ها حمايت می‌کنم‌. هر‌کسی که بخواد با رقاص‌ها لج کنه يا بخواد بد‌نامشون کنه‌، حتماً به يه مانع غير قابل عبور بر می‌خوره‌: حسن شهرت اون‌ها‌. يه رقاص که دائم خودش رو به عموم عرضه می‌کنه‌، هيچ‌وقت محکوم نخواهد شد‌. البته اون مثل فاوست با شيطان عهد نبسته بلکه با فرشته عهد بسته‌. اون می‌خواد زندگيش رو به يه اثر هنری تبديل کنه و فرشته در اين کار کمکش خواهد کرد‌. يادت نره‌! رقص هنره‌! جذبه ديدن زندگی خودش به‌مثابه يک موضوع هنری اونو فرا‌گرفته و اين واقعيت درونی اونه که نه به شکل يه موعظه اخلاقی بلکه به شکل يه رقص عرضه می‌شه‌! اون می‌خواد جهان رو با زيبايی زندگی خودش متحير و متأثر کنه‌! همون‌طور که يه پيکر‌تراش عاشق پيکره‌ای يه که می‌خواد بسازه‌، اون هم شيفته زندگی خودشه‌.‌»  

 

۷

 

من نمی‌دانم چرا پونتوَن اين انديشه‌های جالب را برای عموم عرضه نمی‌کند‌؟ اين دکتر فلسفه تاريخ‌، در دفتر کارش در کتابخانه ملی کار چندانی ندارد و حوصله‌اش حسابی سر می‌رود‌. آخر مگر رواج تئوری‌هايش برای او اهميتی ندارد‌؟

راستش را بخواهيد او اصلاً از چنين چيزی وحشت دارد‌.

کسی که افکار خود را علنی منتشر می‌کند‌، در واقع دارد خطر قانع شدن مردم نسبت به درستی عقايدش را می‌پذيرد و به بيان ديگر‌، او هم در رديف افرادی قرار می‌گيرد که نيت تغيير دادن جهان را دارند‌. تغيير دادن جهان‌!

برای پونتوَن اين فکر واقعاً وحشتناک است‌. نه به اين خاطر که جهان همان‌طور که هست به نظر او عالی می‌آيد‌، بلکه به‌اين علت که هر تغييری به‌ناگزير به تغيير اساسی‌تری منجر می‌شود‌. به‌علاوه‌، از يک زاويه ديدِ خود‌خواهانه‌تر که نگاه کنيم‌، می‌بينيم که هر انديشه‌ای که عمومی می شود‌، دير يا زود تف سر‌بالايی می‌شود برای صاحب آن انديشه و لذتی را که وی از پروردن آن فکر احساس کرده‌بود‌، از او پس می‌گيرد‌. پونتوَن يکی از شاگردان خوب اپيکور است‌: او نکاتی را کشف می کند و انديشه‌هايی را می‌پروراند فقط به اين دليل که از اين کار لذت می‌برد‌. او بشريت را‌، که در نظر وی منبع بی‌پايان انديشه‌های سطحی و خام است‌، تحقير نمی‌کند اما ميل چندانی هم ندارد که به آن نزديک شود‌. با جمعی از دوستان که پاتوق‌شان کافه گاسکون است معاشرت دارد و همين نمونه کوچک بشريت برای او کفايت می‌کند‌. در ميان اين جمع دوستان‌، ونسان معصوم‌ترين و نيز ترحم‌انگيز‌ترين‌شان است‌. او از هم‌دردی يک‌جانبه من بر‌خوردار است و تنها چيزی که به‌خاطرش او را سرزنش می‌کنم (‌راستش با کمی حسادت‌)‌، حالت ستايش اغراق‌آميز و کودکانه‌ای است که نسبت به پونتوَن دارد‌. اما حتی در اين دوستی هم چيز ترحم‌انگيزی وجود دارد‌. ونسان از تنها بودن با او خوشحال می‌شود چون آن‌ها در‌باره موضوع‌های متعدد مورد علاقه‌شان‌، از فلسفه گرفته تا سياست و کتاب‌های مختلف‌، حرف می زنند‌. افکار عجيب و تحريک‌آميز ونسان برای پونتوَن جالب است‌. پونتوَن سعی می‌کند شاگردش را تصحيح کند‌، به او الهام بدهد و نيز تشويقش کند‌. اما کافی است پای نفر سومی هم به ميان بيايد تا ونسان دلخور شود‌، چرا که پونتوَن بلافاصله جور ديگری می‌شود‌: با صدای بلند‌تری حرف می‌زند و سعی می‌کند باعث تفريح (‌به نظر ونسان تفريح بيش از حد لزوم‌) بشود‌.

به‌عنوان مثال‌، آن‌ها تنها در کافه نشسته‌اند و ونسان می‌پرسد‌: «‌تو در‌باره اتفاقاتی که در سومالی می‌افتد واقعاً چی فکر می‌کنی‌؟‌»‌ 

پونتوَن با حوصله فراوان برای او در‌باره آفريقا سخنرانی می‌کند‌. ونسان در مواردی مخالفت می‌کند‌. بحث می کنند و گاهی هم شوخی می‌کنند اما نه برای خود‌نمايی‌، بلکه برای اين که در ميان آن گفتگوی بسيار جدی‌، لحظاتی امکان تمدد اعصاب داشته‌باشند‌.

در اين موقع ماچو هم‌راه با يک غريبه زيبا وارد می‌شود‌. ونسان می‌خواهد بحث را ادامه دهد‌: «‌اما بگو ببينم پونتوَن ‌، فکر نمی‌کنی شايد اشتباه باشه وقتی می‌گی که‌...‌» و به اين ترتيب نظری جالب در مورد تئوری‌های دوستش ارائه می‌دهد‌.

پونتوَن مکثی طولانی می‌کند‌. او استاد مکث‌های طولانی است و می‌داند که فقط آدم‌های خجالتی از چنين چيزی می‌ترسند و هر‌وقت پاسخی ندارند‌، به حاشيه‌روی‌های خسته کننده می‌پردازند که در نهايت آن‌ها را مسخره جلوه می‌دهد‌. اما پونتوَن بلد است سکوت کند‌، آن‌قدر که حتی کهکشان راه شيری هم تحت تأثير سکوتش قرار بگيرد و منتظر پاسخ بماند‌. او بی‌آن‌که کلمه‌ای به‌زبان بياورد به ونسان‌، که معلوم نيست از چه رو خجالت‌زده نگاهش را به پايين دوخته‌، نظری می‌اندازد و بعد به زن لبخندی می‌زند و آن‌وقت مجدداً نگاهش را به طرف ونسان بر می‌گرداند‌:

ـ ‌اين‌همه يک‌دندگی تو برای اين که در حضور يه خانم‌، عقايد فوق‌العاده هوش‌مندانه ارائه کنی‌، نشون ميده که ليبيدوی تو اشکالی داره‌!

لبخند احمقانه و آشنای ماچو در چهره‌اش پخش می‌شود‌. زن زيبا نگاهی حاکی از تحقير و تمسخر به ونسان می‌اندازد‌. ونسان سرخ می‌شود‌. رنجيده است‌. يک دوست که تا دقيقه‌ای پيش تمام توجه خود را به او معطوف کرده‌بود حالا حاضر است برای خوش‌آيند يک خانم او را برنجاند‌.

دوستان ديگری می‌آيند‌، می نشينند و شروع به گفتگو می‌کنند‌. ماچو چند داستان تعريف می‌کند‌؛ گوژار با چند تذکر خشک‌، سواد کتابی خود را به رخ می‌کشد‌، چند زن قهقهه‌های بلند سر می‌دهند‌. 

پونتوَن ساکت نشسته و منتظر است و وقتی‌که احساس می‌کند سکوتش به اندازه کافی طول کشيده می‌گويد‌:

ـ دوست دخترم همه‌اش از من می‌خواد که خشن باشم‌!

آخ که چه خوب می‌داند چه بايد بگويد‌. حتی کسانی هم که سر ميز‌های مجاور نشسته‌اند ساکت می‌شوند و گوش می‌دهند و آدم احساس می‌کند که خنده بی‌صبرانه در فضا معلق است‌. آخر مگر کجای اين حرف که دوست دخترش از او می‌خواهد خشن باشد‌، اين‌قدر جالب است‌؟

همه‌ی اين‌ها به‌خاطر صدای جادويی پونتوَن است‌. ونسان نمی‌تواند حسادت نکند‌، آخر صدای او در مقايسه با صدای پونتوَن مثل سوت کشيدن فلوت حقيری است که تمام تلاش خود را می‌کند که با يک ويولونسل رقابت کند‌. پونتوَن آرام حرف می‌زند‌، بدون آن‌که به حنجره‌اش فشار بياورد‌. با وجود اين صدايش تمام سالن را پر می‌کند و ديگر هيچ‌کس از باقی سر‌و‌صدا‌ها چيزی نمی‌شنود‌.

پونتوَن در ادامه صحبتش می‌گويد‌:

ـ خشن باشم‌.... من نمی‌تونم‌. من خشن نيستم‌. با‌ملاحظه‌تر از اونم که بتونم خشن باشم‌!

خنده هم‌چنان در فضا معلق است و پونتوَن برای آن‌که خوب احساسش کند‌، مکث می‌کند‌. بعد می‌گويد‌:

«گاهی يه دختر خانم ماشين‌نويس به خونه من می‌آد‌. يه روز من همين‌طور که داشتم براش ديکته می‌کردم‌، مو‌هاش رو گرفتم و کشيدم و اونو از صندلی بلند کردم‌. اصلاً هم منظور بدی نداشتم‌، ولی در نيمه راه رختخواب ولش کردم و به خنده افتادم‌. اوه‌! عجب حماقتی‌! کسی که دوست داشت من خشن رفتار کنم شما نبوديد‌! اوه‌! مادموازل‌، ببخشيد‌! معذرت می‌خوام‌!‌»‌.

تمام حاضرين در کافه دارند می‌خندند‌. حتی ونسان هم‌، که دو‌باره احساس می‌کند استادش را دوست دارد‌، در حال خنديدن است‌.

 

۸

 

اما روز بعد ونسان با لحن سرزنش‌آميز به پونتوَن گفت‌:

ـ تو نه‌فقط نظريه‌پرداز بزرگ رقاص‌ها هستی‌، بلکه خودت هم رقاص بزرگی هستی‌!

پونتوَن با کمی دلخوری جواب داد‌:

ـ تو داری مفاهيم رو با‌هم قاطی می‌کنی‌.

ونسان گفت‌: «‌هميشه وقتی من‌و‌تو با هم هستيم و کس ديگری به ما ملحق می‌شه يکهو جايی که ما در اون هستيم به دو بخش تقسيم می‌شه‌. من و اون تازه‌وارد روی صندلی‌های تماشاگران می‌شينيم و تو هم روی صحنه شروع به رقصيدن می‌کنی‌.‌»

ـ همون جور که گفتم داری مفاهيم رو با هم قاطی می‌کنی‌. اصطلاح رقاص فقط و فقط برای افرادی که دوست دارن خودشونو در «‌ملاء عام‌» به نمايش بذارن استفاده می‌شه و من از «‌ملاء عام‌» بيزارم‌.

ـ ديروز تو در حضور اون زن درست همون جور رفتار کردی که برک در مقابل فيلم‌بردار تلويزيون‌. تو می‌خواستی تمام توجه اونو به خودت جلب کنی‌. تو می‌خواستی نشون بدی که بهترين و باهوش‌ترين هستی و در مقابله با من به مبتذل‌ترين جودوی نمايشی متوسل شدی‌.

ـ جودوی نمايشی شايد‌، اما جودوی اخلاقی نه‌! و درست به همين جهته که تو اشتباه می‌کنی وقتی می‌گی که من هم رقاص هستم‌. رقاص می‌خواد اخلاقی‌تر از سايرين باشه در صورتی‌که من کاملاً بر‌عکس‌، می‌خواستم بد‌تر از تو به نظر بيام‌.

ـ رقاص به اين خاطر می‌خواد اخلاقی‌تر از ديگران به نظر بياد که اکثريت تماشاگرانش خام هستن و ژست‌های اخلاقی به نظرشون زيبا می‌آد‌. اما اين جمع کوچک تماشاگران ما‌، سرکش‌اند‌، خاطی و ضد‌اخلاق هستن‌. تو جودوی ضد‌اخلاقی رو عليه من به‌کار بردی و اين به هيچ وجه نفی نمی‌کنه که تو هم در باطن يه رقاص هستی‌.

پونتوَن ناگهان لحنش را عوض کرد و خيلی صادقانه گفت‌:

ـ ونسان‌، اگه تو رو رنجوندم معذرت می‌خوام‌!

ونسان که از عذر‌خواهی پونتوَن جا خورده بود‌، گفت‌:

ـ ‌لازم نيست از من معذرت بخوای‌، می‌دونم که می‌خواستی شوخی کنی‌.

اين که آن‌ها در کافه گاسکون جمع می‌شوند تصادفی نيست‌. از ميان فرشتگان محافظ آن‌ها‌، *d'Artanian بزرگ‌ترين‌شان است‌: فرشته محافظ دوستی‌، و دوستی تنها ارزشی است که برای آن‌ها مقدس است‌.

پونتوَن در ادامه صحبتش گفت‌: «‌اگر خيلی کلی در نظر بگيريم (‌و در اين مورد تو کاملاً حق داری‌) همه ما در درون خود يه رقاص داريم‌. من کاملاً تأييد می‌کنم که وقتی با زنی برخورد می‌کنم‌، ده‌برابر بيش‌تر از ديگران رقاص هستم‌. چکار می‌تونم بکنم‌؟ دست خودم نيست‌!‌»‌.

ونسان دوستانه خنديد و بيش‌از پيش منقلب شد‌. پونتوَن با لحن آشتی‌جويانه ادامه داد‌:

ـ ‌به هر حال اگه من‌، اون جور که تو گفتی‌، بزرگ‌ترين نظريه‌پرداز رقاص‌ها هستم‌، لابد بايد من و اون‌ها کمابيش چيز مشترکی داشته باشيم‌. وجوه مشترک لازم هستن تا من بتونم اون‌ها رو درک کنم‌. بله ونسان‌، من به تو در اين خصوص حق می‌دم‌.

صحبت به اين‌جا که رسيد پونتوَن دو‌باره نظريه‌پرداز شد‌:

ـ ‌اما فقط «‌کما‌بيش‌»‌! چون با اون مفهوم دقيقی که من از اصطلاح رقاص در نظر دارم‌، وجوه تشابه من و يه رقاص چندان زياد نيست‌. به نظر من به‌احتمال قريب به يقين‌، يه رقاص واقعی‌، کسی مثل برک يا دوبرک‌، در مقابل يه زن هيچ ميلی به خودنمايی يا اغواگری نشون نمی‌ده‌. اصلاً حتی فکرش رو هم نمی‌کنه که داستانی در‌باره يه دختر‌خانم ماشين‌نويس نقل کنه که مو‌هاش رو کشيده و به طرف رختخواب برده‌، چون اونو با يکی ديگه عوضی گرفته بوده‌، آخه تماشاگرانی که اون قصد اغواشونو داره‌، چند زن واقعی و قابل رؤيت نيستن‌، بلکه يه توده نامرئی هستن‌! می‌شنوی‌! در مورد نظريه رقاص‌ها به اين موضوع مهم بايد توجه کرد که تماشاچيان رقاص هميشه نامرئی هستن‌. درست همين نکته است که در مورد اين شخصيت به‌اندازه حيرت‌انگيزی مدرنه‌. رقاص خودش رو نه در مقابل من يا تو‌، بلکه در برابر تمام جهانيان به نمايش می‌ذاره و تمام جهانيان يعنی چه‌؟ بی‌نهايتی فاقد چهره‌! يک تجريد‌!‌»‌.

در ميان گفتگو گوژار با همراهی ماچو وارد شد‌. ماچو به‌محض ورود رو به ونسان کرد و گفت‌:

ـ تو گفته‌بودی که قصد داری در سمينار حشره‌شناسی شرکت کنی‌. برات خبری دارم‌! برک هم قراره اون‌جا باشه‌.

پونتوَن گفت‌:

ـ بازم اون‌؟! اون که همه‌جا سر‌و‌کله‌اش پيدا می‌شه‌!

ونسان پرسيد‌: «‌اون ديگه برای چی می‌آد اون‌جا‌؟‌»‌

و ماچو جواب داد‌: «‌تو که خودت حشره‌شناس هستی بايد بدونی چرا‌!‌»‌.

گوژار گفت‌: «‌اون موقع که هنوز دانشجو بود‌، يه سال هم توی دانشکده حشره‌شناسی درس خونده‌بود‌. قراره توی اين سمينار بهش عنوان حشره‌شناس افتخاری بديم‌!‌»‌

پونتوَن گفت‌: «‌بايد ما هم بياييم و برنامه رو به‌هم بزنيم‌.‌»‌، بعد رو به ونسان کرد و افزود‌: «‌تو بايد ما رو قاچاقی ببری اون‌جا‌!‌»‌
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
‑*يکی از سه تفنگدار

 

۹

 

ورا ديگر خواب است‌. من پنجره رو به پارک را باز می‌کنم و به قدم‌زدن شبانه مادام «‌ت‌» با شواليه جوان در بيرون قصر فکر می‌کنم‌. شبی فراموش نشدنی که از سه مرحله تشکيل می شد‌:

مرحله اول :‌آن‌ها بازو‌به‌بازو قدم می زنند‌. صحبت می‌کنند‌. نيمکتی پيدا می‌کنند و می‌نشينند‌. هنوز بازو در بازوی هم دارند و گفتگو را ادامه می‌دهند‌. مهتاب است‌. امتداد پارک به‌تدريج به کناره رود سن منتهی می‌شود‌. صدای شر‌شر امواج با صدای پچ‌پچه درختان در‌هم می‌آميزد‌. بياييد به گوشه‌ای از گفت‌و‌گوی آن‌دو توجه کنيم‌:

شواليه بوسه‌ای می‌خواهد‌. مادام «‌ت‌» پاسخ می‌دهد‌: «‌مخالفتی ندارم‌. اگر بگويم نه‌، خودتان را خيلی خواهيد گرفت‌. خود‌پسندی‌تان باعث خواهد شد تصور کنيد که من از شما می‌ترسم‌.‌»‌.

تمام آن‌چه مادام «‌ت‌» می‌گويد محصول يک هنر است‌: هنر مکالمه‌. هنری که تمام حرکات را تفسير می‌کند و تمام آن‌چه را که می‌بايد گفته شود پيشاپيش تعيين می‌کند‌. مثلاً اين‌بار او می‌گذارد شواليه بوسه‌ای را که طلب کرده بگيرد‌، اما ابتدا اين حق را از او سلب می‌کند که وی بخواهد بوسه را به دلخواه خود تعبير کند‌: اگر او به جوان اجازه می دهد وی را ببوسد برای اين است که نمی‌خواهد به غرور او لطمه بزند‌.

وقتی زن با چنين بازی زيرکانه‌ای‌، يک بوسه را تبديل به نمايشی از مقاومت می‌کند‌، ديگر برای همه و از جمله شواليه جوان معلوم است که موضوع از چه قرار است‌. اما او به‌هر‌حال بايد اين گفته‌ها را جدی تلقی کند چون آن‌ها بخش‌هايی از يک فکر هستند که خود فکر ديگری را به‌عنوان پاسخ طلب می‌کنند‌. يک مکالمه‌، هدر دادن زمان نيست‌، برعکس مکالمه زمان را شکل می‌دهد‌، هدايت می‌کند و قوانين خود را‌، که می‌بايست مورد احترام قرار بگيرند‌، تحميل می‌کند‌.

در پايان مرحله اول شب‌شان‌، بوسه‌ای که او اجازه‌اش را به شواليه داده‌بود تا مبادا او خيلی خودش را بگيرد‌، به بوسه ديگری منجر شد ... «‌بوسه‌ها حرف‌ها را پس‌زدند و جای آن‌ها را گرفتند‌...‌»‌. 

ناگهان زن به‌قصد بازگشت از جا بلند می‌شود‌.

چه صحنه‌گردانی‌ای‌! پس‌از آن سر‌در‌گمی اوليه حواس‌، حرکتی لازم بود تا نشان دهد که هنوز زمان کام‌جويی فرا نرسيده‌است‌. قيمت را بايد بالا‌تر برد تا تقاضا هم بيش‌تر شود‌!

در اين مرحله يک حادثه کوچک‌، يک هيجان و نوعی انتظار مبهم لازم است‌. در راه بازگشت به قصر‌، مادام «‌ت‌» وانمود می‌کند که پريشان‌حال است‌. البته او خوب می‌داند در پايان کار‌، قدرت آن را خواهد داشت که جريان را عوض کند و ديدار را طولانی‌تر کند‌. تنها يک عبارت لازم است که در هنر سخن‌گويی با پيشينه چند‌صد ساله‌، نمونه‌های فراوانی از آن پيدا می‌شود‌، اما به‌دليل يک‌جور عدم تمرکز‌، يا فقدان پيش‌بينی نشده الهام‌، او نمی‌تواند حتی يک نمونه را به‌ياد بياورد‌. مثل هنر‌پيشه‌ای است که ناگهان حرف‌هايش يادش رفته‌باشد‌. واقعيت اين است که او بايد نقش خود را از بر می‌بود‌. آن زمان مثل امروز نبود که يک زن جوان بتواند بگويد‌: «‌تو می‌خواهی‌، من هم می‌خواهم‌، پس بيا وقت را از دست ندهيم‌!‌»‌ برای آن دو چنين رک‌گويی‌ای‌، فراسوی يک مانع قرار‌داشت که عبور از آن مانع (‌علی‌رغم تمام باور‌های متداول در زمينه عيش و خوشی‌) ناممکن بود‌. حال اگر هيچ‌يک از آن‌دو موفق به يافتن بهانه‌ای برای ادامه گردش نشوند‌، منطق ساده سکوتشان آن‌ها را مجبور خواهد کرد که به قصر داخل شوند و از هم خدا‌حافظی کنند‌. آن‌ها هر‌قدر با وضوح بيش‌تری می‌بينند که بايد خيلی زود بهانه‌ای برای ماندن پيدا کنند و آن را به زبان بياورند‌، همان‌قدر بيش‌تر زبانشان بند می‌آيد‌. تمام عباراتی که می‌توانستند کمکشان کنند‌، خود را از آن‌دو که مأيوسانه به ياری می‌طلبندشان‌، پنهان می‌کنند‌. به همين دليل است که در نزديکی در ورودی «‌گام‌هايمان در اثر احساس غريزی مشترکی متوقف شدند‌»‌.

خوشبختانه در آخرين لحظه زن آن‌چه را که می‌بايد بگويد‌، پيدا می‌کند‌. انگار سوفلور بالاخره بيدار شده‌. او با لحن معترض به شواليه می‌گويد‌: «‌من چندان از شما خوشنود نيستم‌...‌»‌ 

آه‌! بله‌! بله‌! همه‌چيز کاملاً روشن است‌! او عصبانی می‌شود! او بهانه‌ای برای يک عصبانيت ساختگی يافته که می‌تواند باعث شود گردش آن‌ها ادامه پيدا کند‌. زن با او صادقانه رفتار کرده‌، اما چرا او کلمه‌ای در‌باره معشوقه خود شاهزاده خانم نگفته است‌؟

زود‌! زود‌! اين موضوع بايد روشن شود‌! آن‌ها بايد با هم حرف بزنند‌! گفتگو می‌تواند ادامه پيدا کند و آن‌دو بار ديگر در امتداد راهی که اين‌بار بدون هيچ مانعی آن‌ها را به آغوش عشق هدايت خواهد کرد‌، از قصر دور می‌شوند‌.

۱۰

 

مادام «‌ت‌» در گفته‌های خود صحنه را نشان می‌دهد و برای آن‌چه در مرحله بعد قرار است اتفاق بيافتد زمينه‌سازی می‌کند‌. به همراهش می‌فهماند که می‌بايست چطور فکر کند و چطور رفتار کند‌. او اين کار را با ظرافت‌، نکته‌بينی و غير مستقيم انجام می‌دهد‌، انگار اصلاً دارد در‌باره چيز ديگری حرف می‌زند‌. او سردیِ خود‌خواهانه کنتس را به مرد جوان ياد‌آوری می‌کند‌، به اين منظور که مرد بتواند خود را از قيد وظيفه وفادار بودن رها سازد و در آستانه شب پر‌ماجرايی که مادام «‌ت‌» تدارکش را ديده‌، آرامش عصبی بيش‌تری داشته‌باشد‌. او وقتی به مرد می‌فهماند که به‌هيچ وجه قصد رقابت با کنتس را (‌که شواليه به‌هيچ وجه نبايد ترکش کند‌) ندارد‌، در‌واقع نه‌فقط طرح آينده نزديک‌، که حتی طرح آينده دور‌تر را هم ريخته است‌. او سريع و فشرده به مرد جوان درس‌های مکتب دل را می‌آموزد و فلسفه عملیِ خود را در‌باره عشق‌، که می‌بايد از تسلط ظالمانه قواعد اخلاقی دور بماند و مصلحت (‌اين والا‌ترين تقوی‌) ايجاب می‌کند که از آن پاس‌داری شود‌، با او تمرين می‌کند‌. حتی موفق می‌شود به شکلی طبيعی و ساده به مرد بفهماند که فردا در حضور شوهر وی چگونه رفتاری می‌بايد پيشه کند‌.

آدم نمی‌فهمد که چه چيزی را بايد باور کند‌: در کجای اين فضا که به‌گونه‌ای کاملاً منطقی شکل گرفته‌، علامت‌گذاری شده‌، خط‌کشی شده‌، محاسبه شده و اندازه‌گيری شده‌، جايی برای يک عمل خود‌جوش و کمی «‌ديوانه‌وار‌» باقی مانده‌است‌؟ کجاست آن جنون‌، شهوت کور‌، «‌عشق ديوانه‌وار‌» که سور‌رئاليست‌ها می‌ستودند‌؟ 

کجاست آن از‌خود بی‌خبری‌؟ پس تمام آن چيز‌های خوب غير عاقلانه‌، که تصوير ما از عشق را می‌سازند‌، چه شدند‌؟ نه‌! اين‌جا برای آن‌ها جايی وجود ندارد‌، چرا که مادام «‌ت‌» ملکه منطق است‌. البته نه منطق انعطاف‌ناپذيری مانند منطق کنتس مرتويل‌، بلکه منطقی گرم و نرم‌، منطقی که هدف نهايی آن پاس‌داری از عشق است‌.

من او را می‌بينم که زير نور مهتاب‌، شواليه را هدايت می‌کند‌. حالا می‌ايستد و طرح بنايی را که در پيش روی آن‌ها از درون تاريکی هويدا می‌شود‌، نشانش می‌دهد‌.

آه‌! اين آلاچيق چه هوس‌رانی‌ها که به‌خود نديده است‌! زن می‌گويد افسوس که کليد را همراه خود نياورده‌. آن‌ها تا مقابل در پيش می‌روند‌. (‌چقدر عجيب‌! چقدر غير منتظره‌!‌) در آلاچيق باز است‌!

چرا زن به او نگفت که ديگر مدت‌هاست در آلاچيق را قفل نمی‌کنند‌؟ همه‌چيز سازمان‌يافته‌، از پيش آماده و صحنه‌سازی‌شده است‌. هيچ چيز آن طور که به‌واقع هست‌، نيست‌. به‌بيان ديگر همه چيز هنر است‌. در اين مورد بخصوص می‌توان آن را هنر کش‌دادن يک انتظار مبهم و يا حتی بالا‌تر از آن‌، هنر زنده نگهداشتن هيجان تا حد ممکن دانست‌.

۱۱

 

دنون در هيچ جای کتاب در مورد ويژگی‌های ظاهری مادام «‌ت‌» چيزی نمی‌نويسد‌، اما من در يک مورد کمابيش مطمئن هستم‌: گمان می‌کنم که او «‌کمر فربه و نرمی داشت‌» (‌لاکلو در «‌دل‌بستگی‌های پر‌گزند‌» شهوت انگيز‌ترين پيکر زنانه را اين طور توصيف می‌کند‌) و انحنا‌های بدن موجب انحنا و کندی حرکات و ژست‌ها می‌شوند‌. او به‌گونه‌ای مطبوع تن‌آسان است‌. همه‌چيز را در‌باره آهستگی می‌داند و در فن آهسته‌سازی چيره‌دستی تمام دارد‌. او اين امر را به‌ويژه در مرحله دوم آن شب در آلاچيق ثابت می‌کند‌.

آن‌ها داخل آلاچيق می‌شوند‌، هم‌ديگر را می‌بوسند‌، روی مبلی می‌افتند‌، با‌هم عشق‌بازی می‌کنند‌. اما «‌همه‌چيز سريع‌تر از آن‌چه بايد اتفاق افتاد‌. ما متوجه شديم که اشتباه کرده‌ايم {‌...‌}‌. تعجيل نشانه کمبود حساسيت است‌. انسان در پی شکار لذت است و خوشی پيش از آن را به‌کلی از ياد می‌برد‌»‌.

هر‌دو‌شان بلافاصله متوجه می‌شوند شتابی که باعث شد تا آن‌ها کندی مطبوع را از دست بدهند‌، اشتباه بوده است‌. اما من فکر نمی‌کنم که اين امر برای مادام «‌ت‌» چندان غير‌منتظره بوده باشد‌. حتی فکر می‌کنم که او با آن اشتباه ناگزير و اجتناب‌ناپذير آشنايی داشته و منتظر آن بوده است‌. درست به همين دليل آن‌چه در آلاچيق اتفاق افتاد برای او حکم يک «‌ريتارداندو‌»‌(۱) را داشت که می‌توانست از شتاب اتفاقات قابل پيش‌بينی و پيش‌بينی شده بکاهد تا ماجرا در مرحله سوم به اتکای چنان زمينه‌ای با کندی دل‌نشينی جريان يابد‌. او عشق‌بازی در آلاچيق را ادامه نمی‌دهد‌. همراه مرد بيرون می‌رود و يک‌بار ديگر با او قدم می‌زند‌. در ميان چمن‌ها روی نيمکتی می‌نشيند و گفتگو را دو‌باره از سر می‌گيرد‌. سپس شواليه را در داخل قصر به يک اتاق مخفی که در مجاورت خواب‌گاهش قرار دارد می‌برد‌. روزگاری همسرش اين اتاق را همچون معبد سحر‌انگيز عشق تزيين کرده بود‌. شواليه در آستانه در می‌ايستد و دهانش از حيرت باز می‌ماند‌: آيينه‌هايی که ديوار‌ها را پوشانده‌اند تصوير آن‌ها را مکرر می‌کنند و مانند اين است که يک‌باره تعداد نامحدودی جفت در دور‌و‌بر آن‌ها يک‌ديگر را می‌بوسند‌. اما آن‌ها در آن‌جا عشق‌بازی نمی‌کنند‌. انگار مادام «‌ت‌» می‌خواهد از انفجار بيش‌از حد سريع احساسات جلوگيری کند و تا جايی که ممکن است هيجان را طولانی‌تر سازد‌، پس مرد را به اتاقی ديگر در آن نزديکی می‌برد‌. اتاقی که شبيه يک غار تاريک پر از بالش است‌. سرانجام در آن‌جا کند و طولانی‌، تا پاسی از شب عشق‌بازی می‌کنند‌.

مادام «‌ت‌» موفق شد با کند کردن آهنگ شب و تقسيم آن به مراحل مختلف‌، از فرصت کوتاهی که آن‌دو با هم داشتند‌، يک ساختار عالی بيافريند‌. درست مانند يک فرم‌. تحميل يک فرم به زمان نه فقط ضرورت زيبايی که ضرورت حافظه هم هست‌، چرا که يک چيز فاقد فرم را نمی‌توان دريافت و نمی‌توان به ياد سپرد‌. اين‌که آن‌ها ديدار خود را همچون يک فرم در نظر می‌گرفتند برايشان دارای ارزش ويژه‌ای بود. آخر، شب مشترک آن‌ها فردايی به‌دنبال نداشت و تنها در ياد می‌توانست تکرار شود‌. ميان کندی و حافظه و نيز ميان شتاب و فراموشی پيوند مرموزی وجود دارد‌. به‌عنوان مثال به يک مورد بسيار ساده و معمولی توجه می‌کنيم‌: مردی در خيابان می‌رود‌. ناگهان می‌خواهد چيزی را به ياد بياورد‌، اما حافظه‌اش ياری نمی‌کند‌. او بی‌آن‌که خود بداند قدم‌هايش را کند می‌کند‌. يک نفر که می‌خواهد اتفاق ناگواری را که تازه برايش پيش آمده فراموش کند‌، برعکس‌، بی‌آن‌که خود متوجه باشد‌، سرعتش را زياد می‌کند تا شايد از چيزی که از نظر زمانی به او هنوز نزديک است‌، دوری جويد‌. در رياضياتِ هستی‌، چنين تجربه‌ای به شکل دو معادله‌ی ساده در‌می‌آيد‌: درجه کندی تناسب مستقيم با حضور ذهن دارد و درجه شتاب تناسب مستقيم با شدت فراموشی‌.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱-‌ritardando - اصطلاح موسيقی‌: آن‌جا که فاصله ميان نت‌ها بيش‌تر و بيش‌تر می‌شود‌.

 

۱۲

 

در زمان حيات دنون فقط جمع کوچکی از نزديکان وی می‌دانستند که او نويسنده رمان «‌روز بی‌فردا‌» است و اين راز تنها مدت‌ها پس‌از مرگ او برای همگان و هميشه گشوده شد‌. سرنوشت رمان به‌گونه‌ای حيرت‌آور به داستانی که تعريف می‌کند شباهت دارد‌. هر‌دو به يک‌سان پيله‌ای از اسرار‌، و رمز‌و‌راز گمنامی به دورشان تنيده شده است‌. دنون که طراح‌، خراط‌، سياست‌مدار‌، سياح‌، هنر‌شناس و شيفته ضيافت‌ها بود‌، مردی بود با سوابق درخشان در پشت سر‌، هرگز نخواست از اعتبار هنری خود به نفع رمانش استفاده کند‌. نه اين‌که بخواهد به چنين افتخاری پشت‌پا بزند‌، بلکه به اين دليل که اين رمان در آن زمان کاربرد ديگری داشت‌. به نظر من چنين می‌رسد که آن گروه کتاب‌خوان‌هايی که او به آن‌ها علاقمند بود و می‌خواست جلب‌شان کند‌، آن توده ناشناسی نبود که نويسنده‌های امروز قصد جلب‌شان را دارند‌، بلکه جمع کوچکی بود که او شخصاً می‌شناخت‌شان و برايشان ارزش قائل بود‌.

لذتی که موفقيت در ميان خوانندگانش نصيب او می‌کرد‌، شبيه احساسی بود که در ضيافت‌ها به او دست می‌داد‌، وقتی که عده‌ای دورش را می‌گرفتند و او می‌توانست بدرخشد‌. به‌نظر من دو نوع شهرت وجود دارد‌: شهرتی که به دوران پيش از اختراع عکاسی تعلق دارد و نوعی ديگر که به دوران پس از آن متعلق است‌. پادشاه چک به‌نام واسلاو در قرن ۱۴ دوست داشت به ميکده‌های پراگ برود و در آن‌جا با مردم گفتگو کند‌. او قدرت‌، شهرت و آزادی داشت‌.
پرنس چارلز انگليسی نه قدرت دارد و نه آزادی اما صاحب شهرت عظيمی است‌. او نه در دل جنگل‌، نه در وان حمام خود و نه حتی در حفره‌ای که ۱۷ طبقه زير زمين واقع است از چشم‌هايی که می‌شناسندش و تعقيبش می‌کنند‌، خلاصی ندارد‌. شهرت‌، تمام آزادی‌اش را از او سلب کرده‌است و او می‌داند که امروز فقط يک فرد ابله حاضر خواهد بود داوطلبانه يک شهرت دست‌و‌پا‌گير را به‌دنبال خود يدک بکشد‌.

شايد بگوييد که حتی اگر ماهيت افتخارات تغيير يابد‌، اين امر تنها در مورد افراد معدود و برگزيده‌ای صدق خواهد کرد‌. اما اشتباه می‌کنيد‌! چرا‌که افتخارات تنها به افراد سرشناس تعلق ندارند بلکه به هر فرد عادی نيز مربوط‌اند‌.

امروز مجله‌های هفتگی و تلويزيون پر از افراد سرشناس است و آن‌ها تخيل همه افراد را تسخير کرده‌اند‌. هر فردی‌، حتی اگر شده فقط در رؤيا‌، خود را در موقعيت افتخار‌آميز مشابهی فرض می‌کند (‌البته نه مانند شاه واسلاو که به ميخانه می‌رفت‌، بلکه مثل پرنس چارلز که خود را در وان حمامش‌، ۱۷ طبقه زير زمين پنهان می‌کند‌)‌. چنين احتمالی همچون سايه به‌دنبال هر فرد است و زندگی او را دگرگون می‌کند‌، زيرا هر احتمال نوی که هستی ارائه می‌کند (‌و اين يکی از اصول ابتدايی و شناخته‌شده در رياضيات هستی است‌) حتی اگر ضعيف‌ترين آن‌ها باشد‌، کل هستی را دگرگون می‌سازد‌.


۱۳

 

شايد اگر پونتوَن می‌دانست که اين اواخر برک روشنفکر را شخصی به‌نام ايماکولاتا (‌يک هم‌کلاسی سابق در مدرسه که برک بيهوده هوس او را در سر پرورانده‌بود‌) چقدر آزار داده‌، آن‌قدر نسبت به او سنگ‌دل نمی‌بود‌.

پس‌از گذشت قريب بيست سال‌، يک روز ايماکولاتا در تلويزيون ديد که چطور برک مگس‌ها را از چهره يک دختر‌بچه سياه می‌پراند‌. انگار برای ايماکولاتا معجزه‌ای اتفاق افتاد‌. انگار ناگهان کشف کرد که هميشه عاشق برک بوده است‌. همان روز برای برک نامه‌ای نوشت و در آن به عشق معصومانه قديم‌شان اشاره کرد‌. اما برک خوب يادش می‌آمد که آن عشق‌، تا جايی که به او مربوط می‌شد‌، بسيار دور از معصوميت و خيلی هم داغ بوده است‌. نيز به‌ياد می‌آورد که وقتی دختر خيلی راحت عذرش را خواست‌، چقدر خود را تحقير‌شده احساس کرد‌. درست همين دلايل باعث شد که برک با الهام گرفتن از نام کمی مضحک پيشخدمت پرتقالی پدر و مادرش‌، دختر را به نام مستعار ايماکولاتا (‌پاک‌دامن‌) بنامد که هم اساطيری است و هم تراژيک‌.

دريافت چنان نامه‌ای برای برک هيچ خوش‌آيند نبود (‌عجيب بود که پس‌از گذشت قريب بيست سال هنوز نتوانسته‌بود آن شکست قديمی را هضم کند‌)‌، به همين جهت پاسخی هم نداد‌.

سکوت برک به زن سخت گران آمد‌، و باعث شد او نامه ديگری بنويسد و در آن نامه‌های عاشقانه فراوانی را که برک زمانی برايش نوشته‌بود‌، ياد‌آوری کند‌. در يکی از آن نامه‌ها او زن را «‌پرنده شب که رؤيای شبانه‌ام را آشفته می‌کند‌» توصيف کرده‌بود‌.

اين کلمات که برک مدت‌ها بود فراموش‌شان کرده‌بود‌، ناگهان به نظرش سخت احمقانه و تحمل‌ناپذير آمدند و ديد هيچ مناسبتی ندارد که حالا زن بخواهد آن‌ها را ياد‌آوری کند‌.

بعد‌ها از طريق شايعاتی که به‌گوشش رسيد‌، خبر‌دار شد که زن (‌که برک هرگز دامنش را نيالود‌) در يک مهمانی شام بعد از ديدن برک معروف در تلويزيون‌، در‌باره عشق معصومانه برک به خودش (‌يعنی زنی که زمانی موجب آشفتگی رؤيا‌های برک شده‌بود‌) پر‌حرفی کرده‌است‌. برک خود را عريان و بی‌دفاع احساس کرد‌. برای نخستين‌بار در زندگی‌اش ميل شديدی به گمنام بودن در او سر برداشت‌.

در نامه سوم زن از او درخواستی داشت‌، البته نه برای خودش‌، بلکه برای زن بيچاره همسايه که در بيمارستان با او رفتار ظالمانه‌ای شده‌بود‌: زن بينوا در اثر اشتباه متخصص بيهوشی نزديک بوده بميرد‌، حالا حتی نمی‌خواستند غرامت مختصری هم به او بپردازند‌. برک که آن‌قدر به کودکان افريقايی اهميت می‌داد‌، خوب بود کمی هم به مردم عادی کشور خودش علاقه نشان بدهد‌، هر‌چند که اين امر موقعيت خودنمايی در تلويزيون را برايش فراهم نکند‌.

چندی بعد هم زن همسايه‌، شخصاً نامه‌ای برای برک نوشت و در آن به ايماکولاتا اشاره کرد‌: «‌... موسيو‌، شما آن زن جوان را به ياد می‌آوريد که زمانی برايش نوشته‌بوديد دوشيزه پاک‌دامن شماست و شب‌هايتان را آشفته می‌کند‌...‌»‌.

آيا صحت دارد‌؟ آيا صحت دارد‌؟ برک در آپارتمانش اين‌ور و آن‌ور می‌رفت و می‌غريد و فرياد می‌زد و دشنام می‌داد‌. نامه را پاره‌پاره کرد‌، به آن تف کرد و در سطل آشغال انداختش‌.

روزی برک از مدير يکی از کانال‌های تلويزيون شنيد که تهيه‌کننده‌ای قصد دارد برنامه‌ای در‌باره او تهيه کند‌. ناگهان آن تذکر تمسخر‌آميز را در‌باره اين‌که او دوست دارد در مقابل تلويزيون خود‌نمايی کند به ياد آورد و آزرده شد‌، آخر تهيه‌کننده برنامه کسی نبود جز شخص ايماکولاتا‌!

بد‌جوری گير افتاده بود‌: در‌واقع فکر می‌کرد بسيار عالی است که فيلمی در‌باره او تهيه شود. آخر او هنوز داشت تلاش می‌کرد زندگی‌اش را به يک اثر هنری تبديل کند‌، اما هيچ‌وقت فکرش را نکرده‌بود که چنين اثر هنری ممکن است کمدی از آب در‌بيايد‌. در مقابل خطری که اين‌طور ناگهانی سر بر‌آورده بود‌، دلش می‌خواست ايماکولاتا تا جايی که ممکن است از او دور باشد‌، پس از مدير مربوطه (‌که به‌شدت از فروتنی او به تعجب افتاده بود‌) خواهش کرد که پروژه را به تعويق بياندازد‌، چون او خود را هنوز خيلی جوان‌تر و بی‌اهميت‌تر از اين‌ها می‌دانست که در‌باره‌اش فيلمی تهيه شود‌!

 

۱۴

 

اين داستان مرا به‌ياد شخص ديگری می‌اندازد که به برکت قفسه کتاب‌هايی که ديوار‌های آپارتمان گوژار را پوشانده‌اند‌، شانس آشنايی با وی را پيدا کردم‌.

يک بار وقتی داشتم از بی‌حوصلگی خود می ناليدم‌، او به يکی از طبقه‌های قفسه کتاب اشاره کرد که روی آن برچسبی به خط خودش ديده می‌شد‌: «‌شاهکار‌های طنز ناخواسته‌» و با لبخندی شيطنت‌آميز کتابی را بيرون کشيد‌. نويسنده کتاب يک زن روزنامه‌نگار پاريسی بود‌. او کتاب را در سال ۱۹۷۲ در‌باره عشق خود به کيسينجر نوشته‌بود‌. نمی‌دانم آيا هنوز کسی معروف‌ترين سياست‌مدار آن سال‌ها را که مشاور نيکسون و چهره پشت پرده صلح آمريکا و ويتنام بود‌، به‌ياد می‌آورد يا نه‌؟ داستان از اين قرار است‌: نويسنده‌، کيسينجر را در واشينگتن ملاقات می‌کند‌: يک‌بار برای اين‌که با او برای مجله‌ای مصاحبه کند و يک بار ديگر برای مصاحبه تلويزيونی‌.

آن‌ها چندين بار ديگر هم با يک‌ديگر ملاقات می‌کنند اما هرگز از محدوده رابطه کاری جدی خارج نمی‌شوند‌. يکی‌دو بار صرف شام پيش از آماده شدن پخش تلويزيونی‌، چند ملاقات در دفتر کيسينجر در کاخ سفيد‌، ديداری تنها در خانه کيسينجر‌، بعد هم چند ديدار به‌همراهی تيم تلويزيون و غيره‌. کم‌کم کيسينجر احساس می‌کند که ميل دارد از زن دوری کند‌. او احمق نيست و می‌فهمد موضوع از چه قرار است و برای اين‌که زن را از خود دور نگه دارد‌، خيلی صريح از جذابيت قدرت برای زنان حرف می‌زند و می‌افزايد که وظايفش او را ملزم می‌کند که از زندگی خصوصی چشم بپوشد‌. زن با صداقت منقلب کننده‌ای تمام آن بهانه‌ها را (‌که به‌هر‌حال مانع از اين تصور در نزد او نشدند که آن دو نفر برای هم ساخته شده‌اند‌!‌) برای خود توجيه می‌کند‌: لابد دچار ترديد است و نمی‌خواهد احتياط را از دست بدهد‌. زن از اين بابت اصلاً متعجب نمی‌شود‌. با آن‌همه زن‌های عجيب و غريبی که کيسينجر قبلاً می‌شناخته حق دارد اين‌طور فکر کند‌، اما به‌محض اين‌که بفهمد او چقدر عاشق وی است‌، تمام رنج‌ها را فراموش خواهد کرد و احتياط را کنار خواهد گذاشت‌. آه‌! زن چقدر به پاکی عشق خود اطمينان دارد‌! او واقعاً می‌تواند به هر چيزی در جهان سوگند بخورد که عشق او از کشش جنسی ناشی نشده‌است‌.

زن می‌نويسد‌: «‌از نظر جنسی او برای من کاملاً فاقد جذابيت است‌» و بار‌ها (‌با ساديسم مادرانه عجيبی‌) تکرار می‌کند که او بد‌لباس است‌، خوش‌قيافه نيست‌، در مورد زن‌ها بد سليقه است و تأکيد می‌کند که «‌معشوق خوبی نيست‌» و باز بيش‌تر ابراز عشق می‌کند‌.

زن دو بچه دارد‌، کيسينجر هم همين‌طور‌. زن نقشه می‌کشد (‌بی‌آن‌که مرد اصلاً خبر داشته‌باشد‌)‌، که چطور تعطيلات‌شان را در کُت‌دازور خواهند گذراند و از اين‌که برای بچه‌های کيسينجر فرصتی دست خواهد داد که با آرامش زبان فرانسه بياموزند اظهار خوشحالی می‌کند‌. يک روز زن تيم تلويزيون را برای فيلم‌برداری به آپارتمان کيسينجر می فرستد‌، اما او که ديگر تحملش تمام شده‌، آن‌ها را مثل يک دسته متجاوز از خانه‌اش بيرون می‌کند‌. يک بار ديگر کيسينجر زن را به دفترش می‌خواند و خيلی سرد و جدی به‌وی توضيح می‌دهد که ديگر حاضر نيست رفتار دو‌پهلوی او را تحمل کند‌.

زن ابتدا گيج می‌شود اما بعد کم‌کم افکارش در مسير ديگری می‌افتند‌. طبيعی است‌! حتماً زن به دلايل سياسی برايش خطرناک است و حتماً از دستگاه ضد‌جاسوسی به او گفته شده که ديگر نبايد با زن معاشرت نمايد‌. کيسينجر به‌خوبی می‌داند که در دفترش ميکروفون‌های زيادی کار گذاشته شده‌است و آن کلمات خشن را نه خطاب به زن بلکه در‌واقع خطاب به آن پليس‌های ناپيدا که دارند حرف‌های آن‌ها را گوش می‌کنند‌، ادا می‌کند‌. زن با لبخندی حاکی از درک و هم‌دردی به او نگاه می‌کند‌. برای او تمام اين صحنه آکنده از يک نوع زيبايی دردناک است (‌او صفت دردناک را بار‌ها تکرار می‌کند‌) چرا‌که مرد در عين‌حال که مجبور به راندن اوست‌، با نگاه عاشقانه به او می‌نگرد‌.

گوژار می‌خندد اما من به او می‌گويم که آن حقيقت بسيار روشن که از ميان تخيلات زن عاشق خود‌نمايی می‌کند‌، در‌واقع آن‌قدر که او فکر می‌کند مهم نيست‌. آن حقيقت خيلی پيش‌پا افتاده و زمينی است و حقيقتی است که در مقابل حقايق ديگر رنگ می‌بازد‌. اما حقيقت بالا‌تر از آن‌، حقيقت کتاب است‌. از همان نخستين ديدار زن با کيسينجر محبوبش‌، اين کتاب به‌گونه‌ای نامرئی‌، به‌روی ميز کوچکی که بين آن‌ها قرار داشت جلوس کرد و همواره نيز انگيزه واقعی‌، هر‌چند ناآگاهانه و اقرار‌نشده او‌، در خلال ماجرايش با کيسينجر بوده‌است‌.

کتاب‌؟ مگر اين کتاب برای زن چه سودی در‌بر داشت‌؟ کتابی در‌باره شخصيت کيسينجر‌؟ نه‌، اصلاً‌! او اصلاً حرفی در‌باره کيسينجر ندارد که بزند‌. آن‌چه مورد نظر زن است‌، حقيقتی در‌باره خودش است‌. او کيسينجر را نمی‌خواست‌، به‌ويژه تن او را (‌«‌او که معشوق خوبی نيست‌»‌)‌، او می‌خواست «‌منِ‌» خود را تعالی بخشد‌، می‌خواست آن را از دايره محدود زندگيش بيرون بکشد و به ستاره‌ای مبدل سازد‌. برای او کيسينجر يک وسيله نقليه اساطيری بود‌، اسبی بال‌دار که «‌منِ‌» او بر آن فرود می‌آيد و با عظمت تمام در آسمان به گردش می‌پردازد‌.

گوژار می‌گويد‌: «‌زن احمقی بوده‌» و به تمام توضيحات زيبای من دهن‌کجی می‌کند‌. من می‌گويم‌: «‌نه‌، به‌هيچ‌وجه‌، همه کسانی که شاهد بوده‌اند‌، تأييد می‌کنند که با‌هوش بوده‌. موضوع چيزی جز حماقت است‌. او به «‌برگزيده‌»‌بودن خود اطمينان داشته‌»‌.

 

۱۵

 

 برگزيده بودن يک مفهوم دينی است و معنايش اين است که شخص بی‌آن‌که لياقتی ابراز کرده‌باشد به‌حکم قدرتی فوق طبيعی و به‌خواست آزادانه‌، يا حتی بلهوسانه خداوند‌، انتخاب می‌شود تا مقامی ويژه و بالا‌تر از ديگران بيابد‌. تنها چنين باوری بود که مقدسين را قادر می‌ساخت تاب تحمل سنگ‌دلانه‌ترين آزار‌ها را داشته‌باشند‌. مفاهيم دينی در ابتذال زندگی ما به طنز شباهت پيدا می‌کنند‌. هر‌کدام از ما کم‌وبيش رنج می‌بريم از اين‌که زندگی ما تا اين اندازه معمولی است‌. ما می‌خواهيم از همانند ديگران بودن بگريزيم و خود را به درجه عالی‌تری ارتقاء بدهيم‌. هر‌يک از ما با شدت و ضعف متفاوت به اين وهم دچار شده‌ايم که لايق اين ارتقاء هستيم‌، که از پيش تعيين و برگزيده شده‌ايم‌.

مثلاً احساس برگزيده‌بودن جزئی از هر رابطه عاشقانه است‌. چنان‌که در تعريف هم‌، عشق هديه‌ای است که به ما ارزانی می‌شود‌، بی‌آن‌که برايش لياقتی نشان داده باشيم‌. دوست‌داشته شدن بدون دليل‌، حتی خود دليلی تلقی می‌شود بر خالص بودن عشق‌. اگر زنی به من بگويد دوستت دارم چون با‌هوش هستی‌، شريف هستی‌، برای من هديه می‌خری‌، به زن‌های ديگر نظر نداری‌، ظرف می‌شويی‌، آن‌وقت من مأيوس می‌شوم‌. چنين عشقی انگار می‌خواهد چيزی را به‌چنگ بياورد‌.

چقدر زيبا‌تر است اگر انسان در‌عوض بشنود‌: «‌من ديوانه تو‌ام‌، هر‌چند که تو نه‌فقط با‌هوش و درست‌کار نيستی‌، بلکه يک دروغ‌گوی خود‌خواه و عوضی هم هستی‌»‌. شايد انسان احساس برگزيده‌بودن را نخستين‌بار در نوزادی تجربه می‌کند‌، وقتی‌که از مهر مادرانه‌، بی‌آن‌که خود را لايق آن نشان داده باشد بهره‌مند می‌شود و باز آن را بيش‌تر و بيش‌تر طلب می‌کند‌. وارد مدرسه شدن می‌بايست انسان را از اين توهم برهاند و برايش معلوم کند که در زندگی بايد برای هر چيزی بهايی پرداخت‌. اما معمولاً ديگر آن موقع خيلی دير است‌. شما حتماً آن دختر ده‌ساله را ديده‌ايد که برای اين‌که دوستانش را به حرف‌شنوی از خود وادار سازد‌، موقعی که ديگر از عهده قانع‌کردن آن‌ها بر‌نمی‌آيد‌، ناگهان رک و راست و با غروری غير‌قابل توضيح می‌گويد‌: «‌چون من می‌گم‌» يا «‌چون من اين‌جور می‌خوام‌»‌. او خود را برگزيده احساس می کند‌. اما روزی خواهد رسيد که او يک بار ديگر بگويد «‌چون من اين‌جور می‌خوام‌» تا تمام کسانی که حرفش را می‌شنوند از خنده روده‌بر شوند‌.

پس انسانی که می‌خواهد خود را برگزيده احساس کند‌، چکار بايد بکند تا ثابت شود که او واقعاً برگزيده است‌، تا هم خودش و هم بقيه باور کنند که او مانند هر‌کس ديگر نيست‌؟ فرارسيدن عصری جديد‌، که اساس آن اختراع عکاسی است‌، با تمام ستاره‌ها‌، رقاص‌ها و آدم‌های مشهور که همه تصوير عظيم آن‌ها را از دور بر روی پرده می‌بينند و می‌ستايند اما هيچ‌کس به آن‌ها دست‌رسی ندارد‌، اين امکان را فراهم می‌کند‌: شخصی که خود را برگزيده احساس می‌کند‌، با چسباندن خود به افراد سرشناس به‌گونه‌ای علنی و نمايشی‌، سعی می‌کند نشان‌دهد که به سطح ديگری تعلق دارد و از تمام افراد معمولی‌، يعنی همسايه‌ها‌، همکار‌ها و همه کسانی که او به‌ناچار زندگيش را با آن‌ها قسمت کرده‌است‌، فاصله می‌گيرد‌.

 به‌اين ترتيب،  افراد سرشناس به چيزی شبيه تأسيسات عمومی از قبيل توالت‌های عمومی‌، ادارات خدمات اجتماعی‌، ادارات بيمه و بيمارستان‌های روانی تبديل شده‌اند‌، با اين فرق که آن‌ها فقط به‌شرطی قابل استفاده هستند که دور از دست‌رس باقی بمانند‌. وقتی کسی می‌خواهد برگزيده‌بودن خود را با نشان دادن ارتباط شخصيش با يک فرد مشهور ثابت کند‌، خود را در معرض اين خطر هم قرار می دهد که مثل آن زن عاشق کيسينجر‌، عذرش خواسته شود‌. پذيرفته نشدن از اين دست در اصطلاح دينی هبوط ناميده می‌شود‌. درست به همين علت هم هست که آن زن عاشق کيسينجر در کتابش خيلی آشکار و کاملاً به‌حق از عشق فاجعه‌آميز خود به کيسينجر سخن می‌گويد چرا‌که هبوط‌، هر‌قدر هم که به نظر گوژار مضحک بيايد‌، در‌واقع فاجعه‌آميز است‌.

 پيش‌از آن‌که ايماکولاتا به عشق خود نسبت به برک آگاه شود‌، زندگيش مثل زندگی زن‌های ديگر بود‌: چند ازدواج‌، چند جدايی‌، چند معشوق که بار‌ها و بار‌ها در نهايت خون‌سردی دلش را شکسته بودند‌. اما آخرين معشوقش او را کاملاً جور ديگری می‌پرستد‌. زن هم به نوبه خود فکر می‌کند که او قابل تحمل‌تر از سايرين است‌، چون مرد هم در مقابلش کوتاه می‌آيد و هم به دردش می‌خورد‌. او فيلم‌ساز است و زمانی که زن کارش را در تلويزيون شروع کرد‌، کمک‌های او برای روی غلتک افتادن کار‌هايش بسيار مؤثر بودند‌.

مرد کمی مسن‌تر از زن است اما به شاگردی شبيه است که تا ابد ستايش‌گر باقی می‌ماند‌. مرد فکر می‌کند که او زيبا‌تر‌، زيرک‌تر و بخصوص حساس‌تر از زنان ديگر است‌. برای مرد‌، حساس بودن محبوبش‌، به منظره‌های نقاشی رمانتيک‌های آلمانی شباهت دارد‌: پوشيده از درختان پر پيچ‌و‌خم‌، و آن بالا در دور‌دست‌، آسمان‌: مسکن خداوند‌. هر‌بار که مرد در چنين فضايی وارد می‌شود‌، ميلی گريز‌ناپذير او را وادار می‌کند زانو بزند و در همان حال باقی بماند‌، تو گويی شاهد يک معجزه الهی است‌.

 

۱۶

 

عده زيادی در سالن جمع شده‌اند‌. اکثر حشره‌شناس‌ها فرانسوی هستند اما در ميان‌شان چند نفر خارجی هم پيدا می‌شوند‌، از جمله يک نفر چکِ شصت‌و‌چند ساله که گفته می‌شود در رژيم جديد پست مهمی دارد‌. شايد وزير يا سخن‌گوی آکادمی علوم يا لا‌اقل محققی در ارتباط با آکادمی مزبور باشد‌. به‌هر‌حال برای آدمی که کنج‌کاو باشد‌، او کما‌بيش جالب‌ترين فرد اين جمع است (‌چون نماينده عصر تاريخی جديد پس‌از زوال کمونيسم است‌)‌. با وجود اين او با آن قد درازش‌، گيج و کاملاً تنها وسط آن جمعيت پر سر‌و‌صدا ايستاده است‌. اولش مردم جلو آمدند و به‌او سلام کردند و يکی‌دو سوأل هم پرسيدند‌، اما هر‌بار گفتگو خيلی زود‌تر از آن که انتظار می‌رفت به آخر رسيد‌. بعد از رد‌و‌بدل کردن چند عبارت‌، ديگر معلوم نبود چه بايد بگويند‌. در‌واقع هم مگر آن‌ها چه حرفی داشتند که به‌هم بزنند‌؟

فرانسوی‌ها خيلی زود صحبت را به مسايل مربوط به خودشان کشاندند‌. او هم البته سعی کرد با آن‌ها همراهی کند‌، چند‌بار هم با گفتن «‌در کشور من اما‌...‌» وارد صحبت‌شان شد‌، ولی بعد‌از اين‌که متوجه شد کسی علاقه‌ای به دانستن اين که «‌در کشور من اما‌...‌» چه می‌گذرد ندارد‌، با قيافه کمی مغموم (‌نه تلخ و نه ناراحت‌، بلکه واقع‌بين و عبوس‌) خود را کنار کشيد‌.

همه در سالنی که بار در آن واقع است اجتماع کرده‌اند‌، اما مرد از آن‌جا به سالن کنفرانس که در آن چهار ميز بلند به شکل يک مستطيل کنار‌هم چيده شده‌اند می‌رود‌. کنار در‌، ميز کوچکی قرار دارد که فهرست اسامی تمام دعوت‌شدگان روی آن گذاشته شده‌. در کنار ميز‌، زنی جوان که به‌نظر می‌رسد به‌اندازه خود او تنهاست‌، نشسته‌است‌. محقق چک به‌او تعظيم می‌کند و اسم خود را می‌گويد‌. زن دو‌بار از او خواهش می‌کند اسمش را تکرار کند و چون جرأت نمی‌کند برای سومين‌بار هم بپرسد به‌ناچار فهرست اسامی را از نظر می‌گذراند تا شايد تصادفاً به اسمی شبيه آن‌چه شنيده برخورد کند‌. محقق چک با حالت محبت‌آميز پدرانه‌ای روی ميز خم می‌شود‌، اسم خود را در فهرست پيدا می‌کند و به زن نشان می‌دهد‌: Chechoripsky‌.

ـ ‌آه‌! موسيو سه شوری پی‌؟

ـ تلفظ درستش چه‌_‌خو‌_‌ريپس‌_‌کی‌ی يه‌!

ـ زياد آسون نيس‌.

ـ بله و تازه غلط هم نوشته شده‌.

مرد قلمی را که روی ميز است بر‌می‌دارد‌، روی حرف C و r علامت کوچکی می‌گذارد که به‌شکل عدد ۷ است‌.

خانم منشی ابتدا به علامت‌ها و سپس به مرد نگاه می‌اندازد و با لحنی تأسف‌بار می‌گويد‌: «‌خيلی سخته‌!‌»‌.

ـ برعکس خيلی ساده است‌.

ـ ‌ساده‌؟

ـ يان هوس رو می‌شناسين‌؟

منشی به فهرست مدعوين نگاهی می‌اندازد اما محقق چک فوری توضيح می‌دهد‌: «‌حتماً می‌دونين که او از اصلاح‌گران کليسا بود‌، يکی از اسلاف لوتر‌. در دانشگاه کارل تدريس می‌کرد‌، همون دانشگاهی که (‌حتماً می‌دونين‌) در سرزمين مقدس رم به‌وسيله آلمانی‌ها تأسيس شد‌. اما چيزی که شما احتمالاً نمی‌دونين اينه که يان هوس در عين‌حال در زمينه املاء هم اصلاحاتی داشته‌. اون موفق شد روش بسيار ساده و بی‌نظيری برای اين‌کار ابداع کنه‌. مثلاً برای املاء «‌چ‌» در زبان فرانسه از سه حرف t و c و h استفاده می‌شه و زبان آلمانی چهار حرف لازم داره يعنی t و s و c و h‌. اما ما به‌برکت روش يان هوس‌، فقط يه حرف لازم داريم‌، c‌، به‌اضافه همين علامت کوچک شبيه ۷ بالاش‌»‌.

محقق يک‌بار ديگر روی ميز منشی خم می‌شود و در گوشه فهرست مدعوين حرف C را درشت می‌نويسد و بالايش هم يک ۷ کوچولو می‌نشاند‌: C‌. بعد توی چشم‌های منشی نگاه می‌کند و خيلی بلند و شمرده می‌گويد‌: «‌چ‌»‌! منشی هم به‌نوبه خود توی چشم‌های او نگاه می‌کند و تکرار می‌کند‌: «‌چ‌»‌!

ـ ‌درسته‌! عالی بود‌!

ـ خيلی جالبه‌. حيف که مردم راجع به اين اصلاحات لوتر چيزی نمی‌دونن‌، البته به‌جز در کشور شما‌.

محقق در‌برابر اشتباه زن‌، خود را به نشنيدن می‌زند و می‌گويد‌: «‌روش يان هوس چندان هم ناشناخته نيس‌. در يه کشور ديگه هم اين روش مورد استفاده قرار می‌گيره و شما حتماً می‌دونين کدوم کشور‌، مگه نه‌؟

ـ نه‌!

ـ ليتوانی ديگه‌!

منشی نام ليتوانی را تکرار می‌کند و بيهوده به حافظه‌اش فشار می‌آورد تا شايد يادش بيايد آن کشور در کجا واقع است‌.

ـ و نيز لتونی‌. حالا شما متوجه می‌شين که چرا ما چک‌ها اين‌قدر به اين علامت‌های کوچک بالای حروف می‌نازيم‌.

مرد لبخندی می‌زند و اضافه می‌کند‌:

ـ ‌ما آمادگی همه‌جور خيانت رو داريم اما برای اين علامت‌های کوچولو‌، حاضريم تا آخرين قطره خونمون بجنگيم‌.

يک‌بار ديگر در مقابل زن تعظيم می‌کند و به‌سمت مستطيل متشکل از ميز‌ها می‌رود‌. در کنار هر‌صندلی کارت کوچکی هست که روی آن نامی نوشته شده‌. کارت خود را پيدا می‌کند‌. نگاهی کش‌دار به آن می‌اندازد‌، کارت را بر‌می‌دارد و با لبخندی محزون ولی در‌عين‌حال اغماض‌گر‌، آن را بالا می‌گيرد و به منشی نشان می‌دهد‌.

همان موقع حشره‌شناس ديگری در مقابل ميزی که کنار در ورودی است می‌ايستد تا منشی کنار اسمش علامت بگذارد‌. منشی به محقق چک نگاه می‌کند و می‌گويد‌:

ـ آقای چی‌پی‌کی‌، لطفاً يه لحظه صبر کنين‌!

محقق حرکتی حاکی از اغماض می‌کند تا به منشی بفهماند که «‌خانم‌، نگران نباشيد‌، نياز به عجله نيست‌»‌. صبورانه و تا‌حدودی خجولانه در کنار ميز منتظر می‌ماند (‌حالا دو حشره‌شناس ديگر هم در کنار ميز ايستاده‌اند‌) و وقتی بالاخره کار منشی تمام می‌شود‌، محقق کارت کوچک را به او نشان می‌دهد و می‌گويد‌:

ـ نگاه کنين‌! می‌بينيد چقدر مضحکه‌؟

زن نگاه می‌کند اما نمی‌فهمد موضوع چيست‌:

ـ ولی موسيو شه‌نی‌پی‌کی‌، اين‌جا که اون دو‌تا علامت کوچولو گذاشته شده‌!

ـ بله‌، اما اين‌ها شبيه عدد ۸ هستن‌. فراموش کرده‌ان سر‌و‌ته‌شون بکنن‌. تازه ببينين کجا گذاشته‌ان‌! روی e و Chêechôripsky‌! o ‌! 

ـ حالا می‌بينم‌! شما حق دارين‌!

محقق با حالتی که بيش‌از‌پيش غمگين می‌نمايد می‌گويد‌:

ـ تعجب می‌کنم که چرا هميشه اين علامت‌ها فراموش می‌شن‌. آخه اين علامت‌های شبيه عدد ۷ خيلی شاعرانه هستن‌! شما تأييد نمی‌کنين‌؟ مثل پرنده‌های در‌حال پروازن‌! مثل کبوتر‌هايی هستن که بال‌هاشونو باز کرده‌ان‌.

و سپس با لحن ملايم‌تری می‌افزايد‌

ـ يا اگه دوست داشته‌باشين‌، مثل پروانه‌ها‌!

آنوقت يک بار ديگر روی ميز خم می‌شود تا قلم را بردارد و اسمش را درست بنويسد‌. اين کار را با احتياط زياد انجام می‌دهد‌، انگار می‌خواهد عذر‌خواهی کند‌. بعد‌هم بی‌آن‌که حرفی بزند‌، می‌رود‌.

منشی او را می‌بيند که دارد می‌رود‌. دراز و عجيب بی‌قواره است‌. ناگهان در وجود زن احساس محبت مادرانه‌ای نسبت به مرد پيدا می‌شود‌. در خيالش يک علامت کوچولو شبيه عدد ۷ را به‌شکل يک پروانه می‌بيند که به گرد سر محقق در پرواز است و بالاخره هم روی موهای سفيد او می‌نشيند‌.

محقق چک همان‌طور که به‌طرف جای خودش می‌رود‌، بر‌می‌گردد و لبخند گرم منشی را می‌بيند‌. او هم به‌نوبه خود با لبخندی جواب می‌دهد و تا رسيدن به جايش‌، اين کار را سه بار ديگر هم تکرار می‌کند‌. لبخند‌هايی غم‌زده ولی مغرور‌. بله‌! غرور غم‌زده‌! می‌توان محقق چک را اين‌طور توصيف کرد‌.

 

۱۷

 

اين‌که او با ديدن علامت‌هايی که در جا‌های غلط روی حروف اسمش گذاشته شده‌بودند غمگين شد‌، قابل فهم است‌. اما چه عاملی باعث غرور او می‌شد‌؟

نکته اصلی زندگی‌نامه او همين است‌: يک سال بعد از اشغال کشورش توسط روس‌ها (‌در سال ۱۹۶۸‌)‌، او را از انستيتوی حشره‌شناسی اخراج کردند و مجبور شد شغل کارگری ساختمان را پيشه کند و تا پايان دوران اشغال يعنی سال ۱۹۸۹ در اين شغل باقی ماند (‌نزديک بيست سال‌)‌.

آيا صد‌ها و هزار‌ها انسان در آمريکا‌، فرانسه‌، اسپانيا و هر‌جای ديگر کارشان را از دست نمی‌دهند‌؟ آن‌ها از اين بابت لطمه می‌بينند اما دچار غرور نمی‌شوند‌. چرا محقق چک می‌تواند مغرور باشد و آن‌ها نه‌؟ به‌اين دليل که علت اخراج او از کار نه اقتصادی‌، بلکه سياسی بوده‌است‌.

خوب‌، گيريم که اين‌طور باشد‌، باز سوأل ديگری پيش می‌آيد و آن اين‌که چرا حادثه‌ای که دليل اقتصادی دارد بايد ارزش و اهميت کم‌تری داشته‌باشد‌؟ چرا کسی که کارش را به اين دليل از دست می‌دهد که رئيس‌اش از او کينه به دل گرفته‌، بايد شرمنده باشد ولی کسی که کارش را به علت داشتن عقايد سياسی از دست می‌دهد حق دارد افتخار کند‌؟ چرا اين‌طور است‌؟

به‌اين علت که وقتی کسی به دليل اقتصادی از کار اخراج می‌شود خود در اين امر نقش فعالی نداشته و در شيوه برخورد او با مسايل‌، جسارتی وجود ندارد که شايسته تحسين باشد‌.

شايد اين امر خيلی بديهی به‌نظر بيايد‌، اما در‌واقع چنين نيست‌. به اين دليل که وقتی محقق چک در سال ۱۹۶۸‌، زمانی‌که ارتش روس رژيم بسيار نفرت‌انگيزی را در کشور برقرار کرد‌، از کار اخراج شد‌، در‌واقع کاری نکرده بود که بشود آن را به جسارت ربط داد‌. او رئيس يکی‌از بخش‌های انستيتو بود و به هيچ چيز جز پشه علاقه‌ای نداشت‌. يک روز عده‌ای از افراد شناخته‌شده مخالف رژيم به دفتر محل کارش ريختند و از او خواستند سالنی برای برگزاری يک جلسه نيمه‌سری در اختيارشان بگذارد‌. شيوه رفتار آن‌ها بی کم‌و‌کاست جودوی اخلاقی بود‌: آن‌ها بدون هشدار قبلی ناگهان به‌سراغش آمدند و خودشان يک گروه کوچک تماشاچی هم درست کردند‌. اين برخورد پيش‌بينی نشده محقق را در وضعيتی قرار داد که نه راه پس داشت و نه راه پيش‌. پاسخ مثبت به خواست آن‌ها می‌توانست اتفاقات ناگواری به‌دنبال داشته‌باشد‌: شايد کارش را از دست می‌داد و سه فرزندش از امکان تحصيل در دانشگاه محروم می‌شدند‌. در عين‌حال جرأت کافی نداشت که به اين آدم‌های بی‌سر‌و‌پا که پيشاپيش داشتند از زبونی او تفريح می‌کردند‌، پاسخ رد بدهد‌.

دست آخر هم،  با اينکه خودش را به‌خاطر بی‌جربزگی و حماقت و ناتوانی از مقاومت در برابر فشار آن‌ها سرزنش می‌کرد‌، کوتاه آمد و موافقت کرد‌. پس در‌واقع علت اخراج او از کار و محروم شدن فرزندانش از تحصيل بزدلی بود و نه جسارت‌. حالا اگر قضيه از اين قرار بوده‌، پس ديگر چرا اين‌قدر مغرور است‌؟

او با گذشت زمان به‌تدريج بيزاری اوليه خود نسبت به مخالفين رژيم را فراموش کرد و کم‌کم عادت کرد که آن پاسخ مثبت را به حساب يک‌جور آزادگی و يک انگيزه فردی‌، يا شورش عليه قدرتی که مورد انزجارش بود‌، بگذارد‌. به‌اين ترتيب حالا خودش را در زمره کسانی می‌بيند که در صحنه بزرگ تاريخ پا گذاشته‌اند‌. اعتقاد به اين امر باعث می‌شود در او غرور ايجاد شود‌.

در اين صورت آيا می‌شود گفت همه دسته‌های بی‌شماری که در تمام زمان‌ها در درگيری‌های سياسی شرکت داشته‌اند‌، می‌توانند مغرور باشند زيرا که به صحنه تاريخ پا نهاده‌اند‌؟

حالا بايد تز خودم را توضيح بدهم‌: غرور محقق چک از اين واقعيت ناشی می‌شود که پا‌گذاشتن او به صحنه‌، نه در يک زمان بی‌اهميت‌، بلکه درست در زمانی اتفاق افتاد که صحنه ناگهان روشن شد‌. صحنه روشن تاريخ‌، تازه‌ترين‌های تاريخ جهان را عرضه می‌کند‌. در سال ۱۹۶۸ پراگ در پرتو نور‌افکن‌ها و دوربين‌هايی که همه‌جا حضور داشتند‌، تازه‌ترين‌های جهان را (‌از نوع شکوهمند آن‌) عرضه می‌کرد‌. محقق چک هنوز که هنوز است بوسه تاريخ را بر پيشانيش احساس می‌کند و به‌آن می‌بالد‌.

اما در اين دنيا مذاکرات تجاری و جلسات در سطح عالی هم جزو اخبار مهم هستند‌. آن‌ها هم صحنه‌هايی هستند که روشن می‌شوند‌، فيلم‌برداری می‌شوند و در‌باره‌شان صحبت می‌شود‌، پس چرا بازيگران آن‌ها دچار غرور مشابهی نمی‌شوند‌؟

لازم است توضيح مختصر ديگری را هم اضافه کنم‌: تازه‌ترين‌های تاريخ جهان همه از يک نوع نيستند و از قضا درست همان که سهم محقق چک شد از نوع «‌شکوه مند‌»‌(۱) آن بود‌.

يک خبر تازه زمانی «شکوه مند» است که در جلوی صحنه‌، انسانی در‌حال رنج‌کشيدن باشد‌، از پشت صحنه صدای رگبار سلاح آتشين شنيده شود و عزرائيل هم در بالای سر او در پرواز باشد‌. پس می‌توان اين‌طور گفت که محقق چک مغرور است چون می‌داند افتخار سهيم بودن در يک خبر تاريخی و جهانی از نوع «‌شکوهمند‌» نصيبش شده‌است‌. او به‌خوبی می‌داند که چنين افتخاری‌، او را از تمام نروژی‌ها‌، دانمارکی‌ها‌، فرانسوی‌ها و انگليسی‌هايی که در آن سالن حضور دارند متمايز می‌کند‌.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱-‌Sublime‌.


۱۸

 

سخنران‌ها يکی‌يکی جای خود را به نفر بعدی واگذار می‌کنند‌. او به گفته‌های آن‌ها گوش نمی‌دهد‌. منتظر نوبت خودش است و انگشتانش بی‌اختيار پنج ورق کاغذی را که در جيب دارد و حاوی متن سخنرانی‌اش هستند‌، لمس می کند‌. می‌داند که چيز کمی برای عرضه دارد‌. بعد‌از بيست سال دوری از تحقيق‌، او فقط توانسته‌بود خلاصه کاری را که متعلق به دوره جوانی‌اش بود و به کشف يک گروه ناشناخته پشه‌ها مربوط می‌شد که او آن‌ها را musca pragensis (۱) نام‌گذاری کرده‌بود‌، آماده نمايد‌.

وقتی می‌شنود مسئول اعلام برنامه کلمه‌ای شبيه به نام او بر زبان می آورد‌، بلند می‌شود و به‌طرف جايگاه ويژه سخنران می‌رود‌. حين اين جا‌به‌جايی که بيست ثانيه طول می‌کشد‌، ناگهان به وضع پيش‌بينی نشده‌ای دچار می‌شود‌: احساساتی می‌شود‌. پس‌از آن‌همه سال‌، بار ديگر در ميان کسانی است که مورد تحسين‌اش هستند و آن‌ها هم او را تحسين می‌کنند‌؛ در‌ميان محققينی که با آن‌ها احساس نزديکی می‌کند اما دست سرنوشت او را از آن‌ها جدا کرده‌است‌. وقتی به صندلی سخنران می‌رسد‌، تصميم می‌گيرد ننشيند‌. برای يک بار هم که شده می‌خواهد خود‌جوش و مطابق احساسش رفتار کند و برای هم‌کارانش بگويد که در درونش چه می‌گذرد‌.

«‌خانم‌ها و آقايان‌، از شما پوزش می‌خواهم که نمی‌توانم جلوی احساساتم را بگيرم‌؛ احساساتی که انتظارش را نداشتم و غافل‌گيرم کردند‌. پس‌از بيست سال دور بودن‌، حالا می‌توانم بار ديگر با کسانی حرف بزنم که درست به همان چيز‌هايی می‌انديشند که من می‌انديشم و به دنبال همان شور و اشتياقی می‌روند که من می‌روم‌.

من از کشوری می آيم که در آن انسان صرفاً به‌خاطر بيان عقيده خود به‌صدای بلند‌، ممکن بود از آن‌چه مفهوم و معنای زندگيش بود‌، محروم شود‌. مگر برای يک محقق مفهوم زندگی چيزی به‌جز کار تحقيقی اوست‌؟ همان‌طور که می دانيد ده‌ها هزار نفر‌، يعنی تمام قشر روشنفکر جامعه ما‌، پس‌از تابستان فاجعه‌آميز ۱۹۶۸ مشاغل خود را از دست دادند‌. تا همين شش ماه پيش من يک کارگر ساختمان بودم‌. نه‌اين‌که احساس حقارت کرده‌باشم‌، نه‌! برعکس بسيار چيز‌ها آموختم‌، با انسان‌هايی ساده و دوست‌داشتنی آشنا شدم و فهميدم که ما محقق‌ها آدم‌های خوش‌اقبالی هستيم‌. اين که آدم بتواند در زمينه مورد علاقه‌اش کار کند‌، نوعی خوش‌اقبالی است‌.

دوستان من‌، اين چنين اقبالی را کارگران ساختمانی همکار من نداشته‌اند‌، زيرا به‌دوش کشيدن تير‌آهن کاری نيست که مورد علاقه کسی بوده باشد‌.

بخت و اقبالی که به‌مدت بيست سال از من دريغ شده‌بود‌، امروز بار‌ديگر از آن من است و لذا احساس سر‌مستی می‌کنم‌. دوستان گرامی‌! اميدوارم با اين توضيحات بتوانيد درک کنيد که اين لحظه‌ها برای من‌، مثل لحظاتی از يک جشن هستند‌، هر‌چند که اين جشن برای من کمی هم غم‌انگيز است‌»‌.

وقتی حرف‌هايش تمام می‌شود‌، احساس می‌کند چشم‌هايش پر از اشک شده‌. کمی احساس ناراحتی می‌کند و به‌ياد پدرش می افتد که در پيری مرتب و به‌هر بهانه‌ای متأثر می شد و گريه می‌کرد‌. اما بعد پيش خود فکر می کند چرا برای يک بار هم که شده نگذارد اتفاق‌ها به‌طور طبيعی پيش بروند‌؟ آن‌هايی که در اين سالن نشسته‌اند بايد خيلی هم افتخار کنند که توانسته‌اند در اين احساسات‌، که او همچون هديه‌ای از پراگ به آن‌ها عرضه می‌کند‌، شريک شوند‌.

او اشتباه نکرده‌. جمعيت هم دچار احساسات شده‌اند‌. حرف‌هايش به اين‌جا که می‌رسد‌، يکهو برک از جا بلند می‌شود و شروع به کف‌زدن می‌کند‌. دوربين (‌که در محل آماده است‌) بلافاصله به‌طرف برک بر‌می‌گردد‌. از چهره او‌، دست‌های در‌حال کف‌زدنش و همچنين از محقق چک فيلم‌برداری می شود‌. تمام جمعيت سالن از جا بلند می‌شوند و کند يا تند‌، با لبخند يا قيافه جدی‌، کف می زنند و اين کار برايشان آن‌قدر جالب است که نمی‌دانند کی از آن دست خواهند کشيد‌. محقق چک با قد دراز‌، آن‌قدر دراز که بی‌قواره به‌نظر می آيد‌، در مقابلشان ايستاده‌. بی‌قوارگی هر‌قدر بيش‌تر باشد‌، همان‌قدر هم رقت‌انگيز‌تر است‌. حالا ديگر اشک‌هايش خود‌دارانه در کاسه چشم‌هايش نمی درخشند‌، بلکه با شکوه تمام به‌روی بينی و دهان و چانه‌اش سرازير می‌شوند و همکارانش‌، که سعی می کنند تا جايی که ممکن است بلند‌تر و بلند‌تر کف بزنند‌، آن‌ها را می‌بينند‌.

بالاخره ابراز احساسات فروکش می کند و محقق چک با صدای لرزان می‌گويد‌: «‌دوستان عزيز‌، سپاس‌گزارم‌! از صميم قلب از همه شما تشکر می‌کنم‌»‌، بعد تعظيم می کند و به‌طرف صندلی خودش می‌رود‌. او می‌داند که آن لحظات‌، بزرگ‌ترين لحظات زندگيش هستند‌. لحظات افتخار‌. آری افتخار‌. چرا نبايد گفت‌؟ او خود را بزرگ و زيبا احساس می‌کند‌. او احساس می‌کند مورد تحسين است و آرزو می‌کند که فاصله او تا صندليش آن‌قدر طولانی می‌بود که هرگز تمام نمی شد‌.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱-‌ به ‌معنی «‌پشه پراگی‌» است‌.

 

۱۹

 

وقتی‌که به‌جايش برگشت سالن ساکت ساکت بود‌. شايد دقيق‌تر باشد اگر بگويم که بيش‌از يک نوع سکوت در آن‌جا حاکم بود‌. محقق اما فقط متوجه يکی از آن‌ها بود‌: سکوت ناشی از تأثر‌. او متوجه نشد که به‌تدريج‌، همان‌طور که کاهش صدا به‌گونه‌ای نامحسوس‌، سونات را از يک پرده به پرده ي ديگر منتقل می‌کند‌، سکوت ناشی از تأثر‌، به‌نوعی سکوت نامطبوع تبديل شده‌بود‌.

همه فهميده بودند که اين مرد که تلفظ نامش برای هيچ‌کس ممکن نبود دچار چنان هيجان شديدی شده که فراموش کرده سخنرانی‌اش را در‌باره پشه‌های جديدی که کشف کرده‌بود‌، ايراد کند‌. همه می‌دانستند که بسيار دور‌از ادب خواهد بود اگر بخواهند اين موضوع را گوش‌زد کنند‌. مسئول اعلام برنامه مدتی مردد ماند‌، تا بالاخره صدايش را صاف کرد وگفت‌: «‌من از موسيو چه‌کو‌شی‌پی تشکر می‌کنم (‌به اين‌جا که رسيد مکثی طولانی کرد تا به مهمان فرصت ديگری بدهد‌، تا شايد او يادش بيايد‌)‌... و از سخنران بعدی تقاضا می‌کنم تشريف بياورند‌»‌. صدای خنده خفه‌ای از انتهای سالن برای لحظه‌ای سکوت را شکست‌. محقق چک چنان در افکار خود غرق شده‌است که نه صدای خنده و نه گفته‌های همکار خود را می‌شنود‌. سخنران‌ها يکی‌يکی می‌آيند و می‌روند تا اين‌که نوبت به يک سخنران بلژيکی می‌رسد که مانند خود وی‌، زمينه تخصصی‌اش پشه‌ها هستند‌. ناگهان به‌خود می‌آيد‌: وای خدا‌! يادش رفت نطق‌اش را ايراد کند‌! دستش را توی جيب می‌برد‌. آن پنج ورق کاغذ توی جيبش دليل محکمی است بر اين‌که خواب نمی‌بيند‌.

گونه‌هايش داغ می‌شوند‌. خود را مضحک احساس می‌کند‌. آيا می‌شود چيزی را نجات داد‌؟ نه‌! می‌داند که هيچ‌چيز را نمی‌تواند نجات بدهد‌. لحظاتی احساس شرمندگی می‌کند اما فکر غريبی تسکينش می‌دهد‌: خوب مضحک بوده‌باشد‌! اين‌که هيچ‌چيز منفی يا شرم‌آور يا گستاخانه‌ای نيست‌! ريش‌خندی که او دچارش می‌شود فقط غمی را که جزئی از زندگی اوست تقويت می‌کند و سرنوشت او را غم‌انگيز‌تر و بزرگ‌تر و زيبا‌تر می‌سازد‌! نه‌! غرور هرگز از غمِ محقق چک جدايی پذير نيست‌!

 

۲۰

 

همه کنفرانس‌ها تعدادی افراد فراری هم دارند که گيلاس به‌دست در اتاق ديگری جمع می‌شوند‌. ونسان که از شنيدن حرف‌های حشره‌شناس‌ها خسته شده و رفتار عجيب محقق چک هم به‌نظرش چندان جالب نيامده‌، حالا با فراريان ديگر دور ميزی در نزديکی بار نشسته‌است‌.

پس‌از مدتی ساکت نشستن‌، موفق می‌شود با چند نفر غريبه وارد گفتگويی بشود‌.

ـ ‌دوست دخترم از من می‌خواد که خشن باشم‌.

پونتوَن هر‌وقت اين جمله را می‌گويد‌، بعدش مکث کوتاهی می‌کند و آن‌وقت شنونده‌ها همه ساکت می‌شوند و با توجه بيش‌تری به او گوش می‌دهند‌. ونسان هم سعی می‌کند آن مکث را تقليد کند و متوجه می‌شود که همه دارند می‌خندند‌. از ته دل می‌خندند‌. قوت قلب می‌گيرد‌. چشم‌هايش می‌درخشند‌. با دستش علامت می‌دهد که جمعيت آرام بگيرد‌، اما در همان لحظه متوجه می‌شود که همه دارند آن‌طرف ميز را نگاه می‌کنند و از بگو‌مگوی دو‌نفر از آقايان بر سر نام پرنده‌ای تفريح می‌کنند‌. پس‌از چند دقيقه‌ای دو‌باره موفق می‌شود صدايش را به‌گوش‌ها برساند‌:

ـ ‌داشتم می‌گفتم‌، دوست دخترم از من می‌خواد که خشن باشم‌.

حالا همه دارند به‌او گوش می کنند و ونسان اين‌بار اشتباه قبلی را در مورد مکث کردن تکرار نمی‌کند‌، با عجله حرف می زند‌. انگار می‌خواهد خودش را از شر کسی که قصد قطع‌کردن حرفش را دارد‌، خلاص کند‌:

ـ ولی من نمی‌تونم خشن باشم‌. آخه می‌دونيد‌، من زيادی مهربونم‌.

ونسان شروع به خنديدن می‌کند‌، اما وقتی می‌بيند که خنده او ديگران را به خنده نيانداخته‌، با عجله باز‌هم بيش‌تری دنباله حرفش را می‌گيرد‌:

ـ گاهی يه خانم ماشين‌نويس پيش من می‌آد و من برای او ديکته می‌کنم‌...

مردی که يکهو به موضوع علاقمند شده می‌پرسد‌:

ـ ‌اين خانم ماشين‌نويس با کامپيوتر می‌نويسه‌؟

ـ ‌بله‌.

ـ چه مارکی‌؟

ونسان از مارکی اسم می‌برد‌. معلوم می‌شود کامپيوتر مرد از همان مارک نيست‌. مرد موضوع صحبت را به ماجرا‌هايی که با کامپيوترش داشته‌، کامپيوتری که انگار عادت کرده سر‌به‌سر او بگذارد‌، می‌کشاند‌. همه می‌خندند و حتی چند‌بار به قهقهه می‌افتند‌. و ونسان با تأسف‌، نظريه قديمی خودش را به‌ياد می‌آورد‌: همه فکر می‌کنند که اقبال يک فرد کما‌بيش به شکل ظاهری او بستگی دارد‌، به زشتی يا زيبايی چهره‌، به قد‌، به موهايی که دارد يا ندارد‌. اشتباه است‌! صداست که همه چيز را تعيين می‌کند‌. صدای ونسان نازک و بيش‌از اندازه خفه است‌. وقتی شروع به حرف زدن می‌کند‌، توجه کسی جلب نمی‌شود و او مجبور است به صدايش فشار بياورد‌. آن‌وقت همه فکر می‌کنند دارد جيغ می‌کشد‌. پونتوَن برعکس خيلی آرام حرف می زند و صدای بم او آن‌قدر مطبوع‌، زيبا و قوی است که هيچ‌کس به شخصی جز او گوش فرا نمی‌دهد‌.

آه‌! پونتوَن لعنتی‌! او قول داده‌بود با ونسان به سمينار بيايد و باقی اعضای گروه را هم بياورد اما زير قولش زد‌. او طبق معمول بيش‌تر اهل حرف‌های زيباست تا عمل‌. ونسان از يک‌طرف از استادش نااميد شده‌است و از طرف ديگر احساس می‌کند که وظيفه‌ای نسبت به او بر گردن دارد‌، چون قبل‌از عزيمتش پونتوَن به‌او گفت‌: «‌تو بايد نماينده ما باشی‌. من به‌تو اختيار تام می‌دهم که به‌نام همه ما و برای امر مشترک ما عمل کنی‌»‌.

البته اين درخواست بيش‌تر جنبه شوخی داشت اما در گروه دوستان کافه گاسکونی‌، همه واقعاً معتقدند که در اين جهان پوچ و بی‌معنی‌، آن‌چه به شوخی مطرح می‌شود‌، بيش‌ترين ارزش را برای فعليت يافتن دارد‌.

ونسان يادش می‌آيد که چطور ماچو در‌کنار پونتوَن زيرک ايستاده‌بود و چاپلوسانه با دهان باز می‌خنديد‌. با ياد‌آوری آن در‌خواست و آن خنده‌، تصميم به عمل می‌گيرد‌. به دور‌و‌برش نظری می‌اندازد و درميان جماعتی که در اطراف بار می‌پلکند‌، زن جوانی توجه‌اش را جلب می‌کند‌.

 

ادامه در پست بعدی ...

مجتبا آقابابایی / جمعه 24 اسفند1386 |