تبليغاتX
کافه داستان

1

زنگ که زدی شیر آب ظرفشویی را بستم و هل هلکی رفتم سمت جالباسی . الان بود که می رسیدی و همه چیز به هم می ریخت . سریع شلوار لی پاچه پاره را کشیدم بالا و زیپ نکشیده پریدم تو راهرو . اول پله های طبقه سوم حس می کردم فقط چند متر دیگر داری تا پای در . در را که باز کردم داشتی دستت را به سمت زنگ می بردی که گفتم : زود بیا تو! به جای جواب این سلامم سریع پاکت سفید بزرگ وسایلت را انداختی تو و در را بستی .

 

 

2

لباست را که در می آوردی از سایه ای که روی دیوار می افتاد دلم هری ریخت پایین . قلبم تند تند شروع کرد به زدن . خدا لعنت کند سازندگان رنگ روغنی را .

 

 

3

چایی آماده س ، بریزم ؟

 

 

4

بعد از دو ساعت بالاخره گفتی : چرا؟ چرا اون کارو کردی؟

نمی دانستم چی باید در جوابت بگویم ! بعد از یک سال که نه به تلفن هایم جواب داده بودی و نه حتا حاضر بودی بشنوی چه می گویم یکدفعه بیست متر مانده به خانه گفتی دارم می آیم من چه می توانم بگویم ؟ بگویم همه اش تقصیر من بود ؟ نبود ؟ بگویم من دروغ گفتم ؟ نگفتم ؟ بگویم چرا هیچ حرفی نزدی ؟ زدی ؟ بگویم پل عابر پیاده یادته ؟ نیست ؟ بگویم مگر چقدر سرعت داشتیم ؟ ترمز که دست تو بود ! نبود ؟ شب بود ؛ درست ؛ غم بود ؛ درست ؛ خندیدی ؛ درست ؛ خندیدم ؛ درست ؛ گرم بودی ؛ درست ؛ داغ شدم ؛ درست ... اما ... اما نگفتی که بسه ! گفتی ؟ نگفتی نه ! ای لعنت به نه ... نه نه نه نه نه نه . همش که نه ! پس کی یه راهی یه مقصدی ! نمی شه که نشد ... همش نمی شه ! اگه بخوای وایسی و دنیا همینطور بگه نمی شه که نمی شه . می شه ؟ تقصیر منم بود . نمی گم نیست اما خودتم نخواستی . یعنی می دونی برداشت من غلط بود . اصلن من کلن همش برداشت غلط می کنم . حتا زمانی که با دست پس می کشیدی و با پا پیش . خب چکار کنم ؟ یعنی چی کار باید می کردم ؟ شب بود . سرد بود . بخاری تا آخر بالا کشیده بود . برف می آمد . رفتی زیر پتو . آمدی کنار پنجره . دیدمت . در انعکاس قرمز لامپ . قهوه ای پوشیده بودی ، با شلوار سورمه ای نخی که گرم گرم بود . دختر همسایه هم پشت پنجره بود . هیچ شبی نبود . اما آن شب بود . بود . مجبور بود باشد . اما من ... نه نه مجبور نبودم . خسته بودی . چشمانت خواب آلود بود . خوابیدی ...

 

5

رفتم که بیایم اما ...

 

6

حالا چه می خواهی ؟ جانم را ؟ مالم را ؟ روحم را ؟ همه اش مال تو ... هر چه می خواهی بردار و بکَن . من زخم هایم از صله گذشته . کار کار خودته . زود باش ...

 

7

دِ حرف بزن لعنتی ... بعد از یه سال اومدی فقط نگاه کنی تو چشمام ؟ من طاقتشو ندارم ... خلاصم کن!

 

8

-  بازگشت به دنیای تو همیشه برام گرون تمام شده ! باور کن . یادت می آد ؟ نمی آد ؟ هنوز که خیلی نگذشته . همین چند وقت پیش بود یادت آوردم . آخه تو که خنگ نبودی قبلنا ! گفتی بسه ... دیگه دارم بالا میارم . گفتم خب باشه . اذیتت نمی کنم . گفتی بی خیال بابا ... ما رو به کشتن می دی آخر ! دیدی نمردی ... دیدی من همیشه هم اشتباه نمی کنم ؟ دیدی نمی تونی این دفعه فرار کنی . یادته گفتم یه محکوم به مرگ همیشه نمی تونه فرار کنه . گفتی بی خیال بابا . حواست نبود . کُشتی ما رو ! گفتم بالاخره میام سراغت . حتا از اونور پیاده رو که تو خواب دیده بودی!

 

9

یادم نمی آید ! هیچ وقت اینجوری حرف نزده بودی ! هیچ وقت .

 

10

دستانش می لرزید . دست کرد در جیب شلوار سرمه ای رنگش و تیغه ی اصلاحش را در آورد . موهایش را از پشت بسته بود . من اینجوری بیشتر دوست داشتم . همیشه . به خصوص در انعکاس قرمز شب خواب ها . از جیب دیگرش چند نرگس وحشی دست چین شده ریخت روی فرش . بغض کرده بود . لبانش می لرزید . لبانش . دیدم که قطره ای از پیشانی اش ریخت روی لبه ی تیغ . اشکم نااختیار از چشمم رها شد . راضی بودم . گفت : مجبورم ... باور کن!

 

 

 

*عنوان  برگرفته از نام فیلمی ست از روبر برسون

 

مجتبا آقابابایی / شنبه 16 آبان1388 |