در روزهای سرگردانی ...
چتر و گربه و ديوار باريك
رضا قاسمی
هرگز نخواسته بودم نويسنده باشم. همه چيز با يك ساعت مچي«وست اند واچ» شروع شد. تقصير هم تقصير گاو بود.
كلاس چهارم بودم يا پنجم دبستان. از مدرسه كه آمده بودم كز كرده بودم گوشهي اتاق و يكي دو ساعتي ميشد دفترم را باز كرده بودم و، به جاي نوشتن، ته مدادم را ميجويدم. پدر كه با جديت و علاقهي زيادي وضع درسي مرا زير نظر داشت، گمانم حالت غيرعادي مرا ديده بود كه گفت: «چرا مثل خر توي گل گير كردهاي؟»
من نميدانستم خر چطور توي گل گير ميكند. اما خودم يكي دو بار توي گل گير كرده بودم. احساس كردم پدر چه خوب وضع مرا درك كرده. با خوشحالي دفتر را برداشتم و رفتم كنار او.
آن روز درس تازهاي داشتيم كه تا آن هنگام حتا نامش هم به گوشم نخورده بود. مشق را ميفهميدم چيست، چيزي را بايد عينا رونويس ميكرديم. نه يك بار، نه دو بار، گاهي بيست سي بار. حساب را هم ميفهميدم چيست، چيزي را بايد در چيزي ضرب ميكرديم يا از چيزي كم ميكرديم يا به چيزي اضافه ميكرديم. و مگر در زندگي روزمره كار ديگري غير از اين ميكرديم؟ اما نوشتن «انشاء» چيز تازهاي بود.
پدر گفت: «اين كه چيزي نيست.»
راست ميگفت. براي پدر هيچ چيزي چيزي نبود. كارگر شركت نفت بود و شش كلاس بيشتر نخوانده بود اما هم او بود كه براي اولين بار در ده زادگاهش زورخانه داير كرده بود؛ پايگاهي براي تبليغ عقايدش (پدر بفهمي نفهمي تودهاي بود). هم او بود كه با مكاتبات پيگيرش به اين مقام يا آن، سرانجام، پاي پست را به ده زادگاهش باز كرده بود؛ و بعدها پاي برق را و حمام بهداشتي و كلانتري و تلفن را. اين را همه ميدانستند. اما پدر كار ديگري هم كرده بود كه هيچكس نميدانست، جز من. پدر نميدانست كه من روزي آن كشوي سحرآميز را كه قلمرو ممنوعهي او بود، باز كردهام و، ميان اشياء مرموزي كه آنجا بود، دست بردهام به كتابي كه در صفحهي اولش وصيت كرده بود: «هيچ يك از فرزندانم حق ندارد تا زماني كه در قيد حيات هستم اين كتاب را بخواند.»
براي پدر نوشتن انشاء چيزي نبود. براي من اما نوشتن معناي اطاعت را داشت. چيزي را بايد ميگذاشتند جلووم و به من تكليف ميكردند از روي آن بنويسم. و اين كاري بود كه، در واقع، در همهي موارد زندگي ميكرديم. گفتم: «آخر چطور؟ بايد چيزي باشد كه از روي آن بنويسم!»
بقیه ی داستان در ادامه ...
ادامه مطلب

مجتبا آقابابایی / جمعه 28 تیر1387
|