به او که آرام و عاشقانه در شهری که دوست می داشت زنده گی می کرد ...
قلب کوچولویم را به چه کسی بدهم ؟
نادر ابراهیمی
من قلب کوچولویی دارم خیلی کوچولو خیلی خیلی کوچولو.مادربزرگم می گوید:قلب آدم نباید خالی بماند.اگرخالی بماندمثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می کند.برای همین هم مدتی ست دارم فکر می کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم یعنی راستش چطور بگویم ؟دلم می خواهدتمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم...یا ...نمیدانم...کسی که خیلی خوب است کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.
خب راست می گویم دیگر نه؟
پدرم می گوید:قلب مهمان خانه نیست که آدم ها بیایند دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند قلب لانه گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پائیز باد با خودش ببرد...
قلب راستش نمی دانم چیست اما این را میدانم که فقط جای آدم های خیلی خیلی خوب است-برای همیشه...
خب...بعد از مدت ها فکر کردم تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم و این کار را هم کردم...
اما...
اما وقتی به قلبم نگاه کردم دیدم بااین که مادرخوبم توی قلبم جا گرفته خیلی هم راحت است باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است من از اول هم باید عقلم می رسید وقلبم را به هر دوتاشان می دادم:به پدرم ومادرم.
پس همین کار را کردم.
بعدش میدانید چطور شد؟بله درست است. نگاه کردم و دیدم که باز هم تمی قلبم مقداری جای خالی مانده...
فورا تصمیم گرفتم آن گوشه ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر که خیلی دوستشان داشتم و این کار را هم کردم:
برادربزرگم خواهرکوچکم پدربزرگم مادر بزرگم یک دائی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جای دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده...این همه آدم توی قلب به این کوچکی مگر می شود ؟
ام وقتی نگاه کردم خدا جان! میدانید چه دیدم؟
دیدم که همه ی این آدم ها درست توی نصف قلبم جا گرفته اند:درست نصف-با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می خندیدندو هیچ گله ای هم از تنگی جا نداشتند...
من وقتی دیدم همه ی آدم های خوب را دارم توی قلبم جا میدهم سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما ... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت....دلم هم سوخت...اما چکار کنم؟جانگرفت دیگر.تقصیرمن که نیست حتما تقصیر خودش است.یعنی راستش هر وقت که خودش هم با زحمت و فشار جا می گرفت صندوق بزرگ پولهایش بیرون می ماند و او دوان دوان از قلبم می آمد بیرون تا صندوق را بردارد...
آخرین ویرایش ...
یادگاری
هر دو خیزیدیم روی فرش . بی هوا زدند . گلوله بود یا باران ، نمی دانم ! فقط می دانم آن قدر زیاد بود که آنی خانه خراب شدیم . روز ، به شب می زد . مادر رفته بود خرید . اذان می گفتند . زهره از اتاق نشیمن پرت شده بود کنارم . پاهایم زیر چهارچوب پوسیده ی در گیر کرده بود . نور کم رنگی از لای پنجره پاشیده بود روی زهره . قشنگ تر از همیشه به نظر می آمد . مثل چند سال پیشِ خودم . سالم بود . کم نفس گردن بند نقره ای رنگم را باز کردم . مات مانده بود که چه وقت این کارهاست ! گفتم : " خودت گفتی وصیت کن بعدِ مرگِت بِدَنِش به من ! "
از جواب شوخی سال های پیشش جا خورده بود . وقتی متوجه تیزی یکی از همین باران ها روی سینه ام شد تصویرم در چشمانش رو به تاری رفت . مات شدم . گفت : " همیشه به مامان دروغ می گفتم زهرا اذیتم می کنه ؛ اما این دفعه اگه بیاد خونه بِهِش می گم راستی راستی اذیتم می کنی . می گم تو این فلاکت شوخیت گرفته . می گم .... " صدایش می برید .
...
دنیا پیش رویم سیاه تر می شد . صدای اذان با هیاهوی مردم هَم می خورد . نور پنجره کم رمق تر به نظر می آمد . پلک هایم سنگینی می کرد .
صدای مادر از دور ، دورتر می شد ...