تبليغاتX
کافه داستان

این هم یه داستان خوب از بهرام صادقی

 

 

عافیت

 

 بهرام صادقی

 

باد گرم ـ باد گرمي كه به آهستگي و لختي مي‌وزد ـ لنگ‌هايي را، كه بر ديوار و شاخه هاي پژمرده درخت‌ها آويخته‌اند، تكان مي‌دهد. چند دكان نيمه‌خراب و يكي دو خانه پراكنده اكنون در اين گرماي كشنده و در زير اين آفتاب داغ سرسام‌آور، ديگر گويا نقطه‌هاي سياهي بيش نيستند كه در اين منطقه خارج شهر در ميان زباله‌ها و پستي و بلندي‌ها و جوي‌هاي بي‌آب و ديوارهاي گلي فرو ريخته قرار گرفته‌اند. دكان‌ها و خانه‌ها عبوس و خسته به نظر مي‌آيند. آيا بدين علت كه درهايشان بسته است؟
 اما حمام «گل ناز» باز است. گويي دهانش را از وحشت يا خستگي گشوده و ديگر نتوانسته است ببندد. مردي كه ناگهان از پشت تپه زباله‌ها به سوي حمام آمده است و چتر پاره‌اي در دست دارد اندكي صبر مي‌كند كه تابلو حمام را بخواند. اما پيش از آن سعي مي‌كند كه چتر را برسر بگيرد ـ بي‌فايده است… دستش آهسته به پائين مي‌آيد. «گرمابه گل‌ناز ـ عمومي زنانه و مردانه ـ داراي هفت دستگاه دوش خصوصي». مرد كمي پابه‌پا مي‌كند و بعد مي‌گذرد و در گذشتن نگاهش به كاغذي مي‌افتد كه به ديوار حمام چسبانده‌اند: «حمام عمومي براي تعميرات لازم تعطيل است.»
 و حالا ما در حمام خصوصي هستيم. يك سرسراي دراز كه به دالان بيشتر شبيه است و در دو طرف آن صندلي‌هاي لهستاني گذاشته‌اند. صاحب حمام پشت دخلش چرت مي‌زند، مگر وقتي كه تسبيح درازش از لاي انگشت‌ها بلغزد و بيفتد. ريش بلند حنا بسته و سر تراشيده‌اي دارد. كت و شلوار پوشيده است و كراوات كهنه‌اي بسته است و عرق چنان صورتش را پوشانده است كه انگار... بادبزن از دست ديگرش مي‌افتد. خميازه‌اي مي‌كشد و به آن‌ها كه منتظرند نگاه مي‌كند و چشم‌هايش را مي‌بندد.
 در سرسرا مردي جابه‌جا مي‌شود. صداي صندلي. با روزنامه‌اي كه در دست دارد خودش را باد مي‌زند و بلند مي‌گويد:
 ـ  پنكه كار نمي‌كند؟ مگر هنوز برق قطع است؟
 صاحب حمام در وضع خود تغييري نمي‌دهد. مگرنه اين‌كه مشتري خود جواب خودش را داده است؟
 يك دختر تازه سال از بي‌حوصلگي به‌خودش ور مي‌رود. لباس و موهايش آخرين مد است، اما چشم‌هاي خمار بي‌حالتي دارد ـ ظاهراً دوره اين يكي ديگر گذشته است. از داخل نمره‌ها صداي مبهم و گنگ سرفه و ريختن آب و صحبت‌هاي نامفهوم به گوش مي‌رسد. ناگهان ساعت ديواري زنگ مي‌زند. مرد به‌خود مي‌آيد و روزنامه را مرتب مي‌كند (آخر او هم چرت مي‌زده است) و خواندنش را دنبال مي‌كند: «هر مادري وظيفه دارد كه كودك خود را با شير خودش تغذيه كند، زيرا براي كودك غذاي بهتر از شير مادر نيست. شش الي دوازده ساعت بعد از اين‌كه كودك شما...» ـ كودك من؟ ـ «… به‌دنيا آمد بايد او را شير بدهيد...» مرد ملتمسانه به دختر نگاه مي‌كند. نگاهش ترسيده و ناراحت است. اما دختر زير لب آهنگ
oh، oh، oh را با سوت مي‌زند و گويا در رويا فرو رفته است. مرد زير لب مي‌گويد: «نه... نه...» سرفه‌اش مي‌گيرد و بلندتر مي‌گويد: «اين بي‌عدالتي نيست؟» عادتي دارد كه حرف‌هاي خود را به صورت سوال بيان مي‌كند. دختر مي‌گويد: « با من بوديد؟»
 ـ نه... نه...
 و مرد باز سرش را در روزنامه فرو مي‌برد: «... قبل از آمدن شير، ماده‌اي به نام ماك از سينه‌هاي شما مي‌آيد كه حاوي مواد مغذي است.» ورق مي‌زند. «كاپيتان گفت امشب حركت نخواهيم كرد و در حالي كه چهره‌اش را به سوي جزيره ماريبو باز مي‌گرداند ادامه داد: در اين جزيره حوادث عجيبي روي مي‌دهد. مي‌گويند هر كسي به آن‌جا برود سنگ مي‌شود.»

 


بقیه ی داستان در ادامه ی مطلب ... 


ادامه مطلب
مجتبا آقابابایی / سه شنبه 10 اردیبهشت1387 |

داستانک 4

 

ترس

 

دو نفر بودیم . شانه به شانه ی هم دیگر . رفتیم . در سکوت . بن بست بود . تاریک تاریک . اولین بارمان حساب می شد . هر دو . می ترسیدیم . آرام دستش را گرفتم . نبضش به تندی می زد . نگاهش کردم . به لبانم خیره مانده بود .

مجتبا آقابابایی / سه شنبه 3 اردیبهشت1387 |