تبليغاتX
کافه داستان

این هم یک داستان محکم از یک داستان نویس خوب .          

 

بهرام صادقی

بالاخره پيرمردان قوم نشستند عقل‌هايشان را روى هم گذاشتند و حرف‌هايشان را سبک و سنگين کردند و ابروهايشان را بالا و پايين انداختند تا بلکه براى اين خطرى که نزديک بود اساس قوميت و مليت و وحدت دهکده‌شان را از پا درآورد چاره‌اى بينديشند و کدخداى دهکده که آسيابان هم بود و ريش عريض و طويلش را در آسياب سفيد کرده بود (عقيده ديگر اين است که برف پيرى روى ريشش نشسته بود( جلسه را افتتاح کرد:

ــ خانم‌ها و آقايان؟

آقايان سرشان را جلو آوردند و خانم‌ها لب‌هايشان را غنچه کردند و با بادبزن خودشان را باد زدند.

ــ ما يک عمر باتقوى و شرافت و مليت و وطن‌پرستى زندگى کرده‌ايم...

پيرزن‌ها از لاى دندان‌هاى مصنوعى‌شان گفتند: «صحيح است ... صحيح است ...» و مردها که شاهرگ گردن‌شان مى‌خواست بلند شود يک جرعه‌ى آب نوشيدند.

ــ در دنيا مردم هيچ سرزمينى به‌اندازه‌ى ساکنين دهکده‌ى ما به آب و خاک‌شان علاقه نداشته‌اند. آن‌چه که عيان است چه حاجت به بيان است. ما اسناد داريم، مدارک داريم، همه‌اش در موزه‌ى مرکزى جمع‌آورى شده است و هر کس که منکر است مى‌تواند به آن‌جا مراجعه کند...

يکى از پهلودستى‌اش پرسيد: «کدام موزه؟» او جواب داد: «آه! آه! نمى‌دانيد؟ خيابان چمن در قيچى، کوچه‌ى گل نسرين، دست راست، طبقه‌ى اول، عمارت بزرگى است، اسناد و مدارک را گذاشته‌اند پشت شيشه چه واضح... چه خوانا

کدخدا حرف‌اش را ادامه مى‌داد:

ــ اخيرا عده‌اى نمک‌نشناس که معلوم نيست تخم پدرشان هستند يا نيستند (به‌ياد آورد که صبح تخم‌مرغ خورده ست معهذا از اينکه گفته بود، تخم، خجالت کشيد و حرف‌اش را اصلاح کرد) ... مقصود اين است که پسر پدرشان هستند يا نه، معلوم نيست علاقه به مفاخرشان دارند يا ندارند؛ مى‌خواهند با تمام وسائل اين عادت مرضيه را از ما سلب کنند ــ يعنى بر ضد ميهن‌پرستى قيام کرده‌اند.

يکى گفت: «غلط مى‌کنند» ديگرى داد زد: «بد مى‌کنند» زنى ناله کرد:  « واه! چه بد! » شريعتمدارى از بيخ نافش گفت: «استغفرالله...» و کدخدا که عرق کرده بود رفت نزديک بادبزن برقى (تازه چند ماهى از اختراع بادبزن برقى مى‌گذشت. ملاحظه مى‌فرماييد... اختراع مفيدى است) و وقتى عرق‌اش خشکيد، آمد پشت تريبون و با صداى زنانه‌ى لطيفى گفت:

ــ من ديگر از فرط احساسات نمى‌توانم حرف بزنم. از خانم‌ها و آقايان يک دنيا معذرت مى‌خواهم البته مى‌بخشيد...

کدخدا که آمد سر جايش نشست، شريعتمدار کل رفت به‌طرف ميکروفن، پيشخدمت‌ها دويدند و دويدند و منبر بزرگى را آوردند و ميکروفن را تا کش مى‌آمد کشيدند و شريعتمدار رفت بالا روى پله‌ى آخر چندک زد و نگاهش را براى اينکه به مخدرات نيفتد به سقف دوخت و شروع کرد:

ــ صلوات الله

پيرزن‌ها چهارقدهايشان را کشيدند درست روى سرشان. خانم‌ها دامن‌هايشان را روى پاهاى لخت‌شان کشيدند و پايشان را به عقب بردند تا از نظر دور باشد و دخترها خانم‌ها کمى رفتند پشت سر آقاجان‌هايشان براى اينکه دکولته و دم‌اسبى‌شان پيدا نباشد و همه يک‌صدا بازدم گرفتند:

ــ اللهم صل...


ادامه مطلب
مجتبا آقابابایی / یکشنبه 21 بهمن1386 |

 

 

همیشه از در کلاس که می آمد تو خنده ای بر لب داشت . روزی تصمیم گرفتم به او بگویم که اگر می خواهد با خانواده اش بیاید منزلمان . اگر همینطوری پیش می رفت آبرویم در دانشکده رفته بود .

یک روز که مثل همه ی روزها ، همان طور خندان وارد کلاس شد صدایش زدم تا بیرون کلاس با هم صحبت کنیم . بچه ها تا فهمیدند زدند زیر خنده . از آنجایی که من تازه به این دانشگاه انتقالی گرفته بودم ، برایشان حسابی غریبه بودم و خب غریبه هم عزیز است دیگر ! رفتیم بیرون . همان طور می خندید و لحظه ای دهانش بسته نمی شد . وقتی ماجرای با خانواده آمدنش را تعریف می کردم بازهم می خندید . انگار نه انگار که در کنار معشوقه اش ایستاده بود . درست که من عاشق همین خنده های او شده بودم اما دیگر شورش را در آورده بود . کفری شدم و بلند سرش داد زدم . بچه ها که پشت در گوش ایستاده بودند ساکت شدند . عصبانی وارد کلاس شدم ؛ او نیز خندان تر از قبل وارد کلاس شد . تفاوت صورت های ما باعث انفجار خنده ی دسته جمعی کلاس شد . من هاج و واج و در عین حال با ناراحتی تمام سر جایم نشستم . بچه ها با موبایل هایشان تمامی این وقایع را مثل دیدن صحنه ای از حیات وحش با دقت فیلم برداری می کردند . من که فکر نمی کردم از زور متلک های بقیه گریه ام بگیرد یک هفته دانشگاه نرفتم .

وقتی برگشتم آقای خندان نبود . سراغش را که گرفتم ، گفتند : (( دوباره بردنش . الآن بستریه . )) منظورشان را نمی فهمیدم . بستری برای چه ؟ پیش خودم فکر کردم شاید تصادف کرده باشد . بیشتر که پرس و جو کردم یکی از بچه ها گفت : (( به توصیه ی دکتر روان کاوش ، یک ماه امتحانی اومده بود دانشکده تا شاید حالش بهتر بشه . دیگه نخنده . آخه قبل از مریضیش دو ترم این جا درس خونده بود . تو چطور نمی دونستی ؟ ولی خودمونیم ؛ چقدر خندیدیم . فیلمشو دیدی ؟ خیلی خندس دختر . خوب باهاش بازی کردی . ))

خنده ام گرفته بود . نمی دانم ، شاید هم گریه ام گرفته بود . با این که می خندیدم اما چشمانم خیس بودند . آن روز اصلن نفهمیدم استادها چی می گویند . از آن روز به بعد ، که با گریه برگشته بودم خانه ، دیگر نرفتم سر کلاس . الآن دو سالی می شود . دیگر چشمانم درد گرفته . دکتر آسایشگاه اصرار دارد که یک ماهی امتحانی بروم دانشگاه . شاید حالم بهتر شود . شاید گریه ام بند بیاید . می گوید : (( باید بخندی ، خیلی زیاد ! ))

 

 

26 / 10 / 86      

 

مجتبا آقابابایی / پنجشنبه 11 بهمن1386 |

ایده ی اولیه ی داستان زیر مربوط به خرداد ماه 86 است و در پاییز همین سال نوشته شده . ویرایش زیر به تازگی صورت گرفته و در این ایام تقدیم می شود .

 

 

" شهادت یزید "

 

بعد از این که شام را خوردیم ، آقاجون هوس قلیان کرد و رفت تو ایوان نشست . نسیم خنکی عطر گل های باغچه را از روی آب حوض می گذراند و تازه و نرم تو ایوان پخش می کرد . غلام و علی اصغر مثل همیشه مامور درست کردن ذغال و تنگ و تنباکو بودند . آقا جلال با دقت مراحل آماده کردن قلیان را زیر نظر داشت . هر وقت هم که یکی از پسرانش کم کاری می کرد می گفت : " پسر ! حواستو کی دزدیده !؟ "

مامان اعظم سینی چایی را داد دستم تا ببرم برای آقام . صدای قل قل قلیان ، روی صدای لغزیدن لیوان های سینی سوار بود و نمی گذاشت آقاجون حساسیتش عود کند . سینی چایی را که گذاشتم کنار پای درازشده ی آقا جون ، با صدایی گرفته و صورتی که دود مانع دیده شدنش می شد گفت: " بشین دختر ! " آرام دامن چین دارم را زیر پاهایم جمع کردم و نشستم . هیچ وقت نمی توانستم بیشتر از چند ثانیه در چشمانش نگاه کنم . نگاه برنده اش حرف را در گلویم ابتر می کرد . همان طور که می کشید گفت : " این پسره ، عباس ، دوباره دم غروبی اومده بود دست بوسی . می گفت خیلی وقته خاطر خواته . حتی قبل از این دوسالی که خواستگاریت اومده . می گفت یه چند میلیونی جمع کرده تا خونه بخره . مرتب لق لقه می کرد رو سفیدت می کنم آقا جلال ؛ نمی ذارم قند تو دلش آب شه . مثه همیشه کلی کم محلیش کردم . با اخم و تخم بهش گفتم : فعلن که تو محرم و صفر نمی شه . حرمت نگه دار ، بذار برا بعد صفر . تا اون وقتم من مریمو راضیش می کنم . "

چند لحظه سکوت کرد . سرم پایین بود . با شصت پایم ور می رفتم . مامان اعظم با بشقاب میوه آمد پیش ما . آقا جون فوت محکمی به ذغال ها کرد و با همان لحن قبلی گفت : " ببین دختر ! یواش یواش دیگه باید خودتو آماده کنی . لج بازی رو بزار کنار . جوون خوبیه . مهرش به دلم نشسته . مرده ؛ جُر بُزه داره . مثه این جوونای علاف تو کوچه ها نیست . مرد زندگیه . "

مامان اعظم ساکت نشسته بود و لام تا کام حرف نمی زد . یعنی جراتش را نداشت . آقاجون که مشغول پوست کندن سیب شد نتوانستم جلوی خودم را بگیرم . بغضم ترکید و زدم زیر گریه . آقاجون بی تفاوت به پوست کندن ادامه داد . برایش گریه ی هیچ زنی مهم نبود . علی اصغر که داخل زیرزمین بود با صدای گریه های من سراسیمه آمد تو حیاط و از پایین پله ها پرسید : " چی شده مریم ؟ " من که منتظر این سوال بودم با صدایی دورگه و لرزان ، همان طور که سرم پایین بود ، گفتم : " پس اکبر چی ؟ اکبر چی می شه ؟ " لحظه ای سکوت شد . آقاجون چاقو را ول کرد تو بشقاب و رو به مامان اعظم گفت : " اکبر که هنوز بچس . اصلن نمی فهمه زن یعنی چی . مگه نه اعظم ؟ " پریدم وسط حرف آقام و قبل از این که مامان اعظم تایید کنه گفتم : " خودتون همیشه می گفتید اکبر مال مریمه . از وقتی اون خدا بیامرز – آقا مصطفی – رفت به رحمت خدا ، خودتون گفتید خودم اکبرُ بزرگ می کنم ؛ مثه پسرم . مگه نگفتید ؟ " بلافاصله گفتم : " من نمی خوام زن این عباس گوشتی بشم . درسته که وضش خوبه و داره خونه می گیره ، اما نسرین خانم می گفت یه لات عرق خوره . شبا معلوم نیس کجاها می ره . تازه ، دم بازار دیدنش وقتی داشته خط می نداخته رو صورت اکبر . اونم به خاطر من . اون می دونه اکبر منو می خواد واسه همینم مدام خط و نشون می کشه . " آقاجون که عصبانی تر از قبل به نظر می آمد با صدایی که گرمای مردانه ای داشت و بلندتر از همیشه بود گفت : " اهل محل گُه خوردن پشت سر مردم حرف می زنن . ببین پشت عباس بیچاره که لیچار بار می کنن پشت سر ما چی کار می کنن ؟ عباس هر چی باشه از اکبر مردتره . می فهمی ؟ مرد زندگیه . اکبر اصلن نمی تونه تو رو جمت کُنه ، چه برسه به این که بخواد نونت بده . اون فعلن باید نیفشو بکشه بالا. بی خودیم گریه زاری نکن . اکبر ادای عاشقا رو در می یاره . تازشم ، چه عشقی – چه کشکی ! اینو بکن تو گوشت : تمام عاشقای دنیا یه جورن ! البت به ضمیمه ی معشوقه هاشون ! " با صدایی فروکش کرده و محکم ادامه داد : " پاشو خودتو جمع کن . اینقدرم ننه من غریب بازی در نیار . آب غوره هم نگیر که حوصله ندارم . " بعد زیر لب گفت : " بی خود نیست اسمتونو گذاشتن ضعیفه . عین این چینی قلابیا می مونید که تو شوش می سازن . با یه فوت می شکنید . پاشو ، اینارم جمع کن می خوام بکپم ! "

آنشب تا صبح نخوابیدم . مامان اعظم که فهمیده بود من خوابم نمی برد ، زیر چشمی نگاهم می کرد . هیچ کاری نمی توانستم انجام بدهم . رفتم لب حوض نشستم . بغضم گرفته بود اما گریه ام نمی گرفت . علی اصغر رفته بود مسجد . غلام هم مثل همیشه حساب و کتاب های آقاجون را درست می کرد . دمدمای صبح که شد چشمانم شروع کردند به سوزش . خوابیدم . کنار مامان اعظم ؛ که چقدر مضطرب خوابیده بود .

 

 

 

طرف های ظهر بود که علی اصغر آمد . سلام کرد و رفت تو زیرزمین . اون جا مثل اتاقش بود . تلفن را برداشت و با محسن که هم بچه محلمان بود و هم رفیق گرمابه و حمامش صحبت کرد . زیاد مفهوم نبود اما انگار در مورد مراسم ظهر عاشورا و آماده کردن وسایل و هماهنگی با هیئت صحبت می کردند . از حرف های طولانی علی اصغر و گرفتاری های این چند روزه اش معلوم بود که امسال قضیه خیلی مفصل تر از همیشه است . " این روزا مردم تو هر چی که کم بذارن ، واسه امام حسین می میرن " این حرف را نسرین خانم می گفت . می گفت : " من تو این چند سالی که از خدا عمر گرفتم ، از بچگی تا حالا ، هر سال دیدم که چه جوری مردم برا تاسوعا و عاشورا آماده می شن . اصلن یه شوق و ذوق خاصی باعث می شه هر سال بهتر از پارسال مراسم بگیرن . پیر و جوونم نداره . مادرجون من اینارو می گفت ، الانم که خودت داری می بینی . "

علی اصغر که آمد بیرون گفتم : " خان داداش ، امسال کی امام حسین می شه ؟ " وقتی سوالم تمام شد ، انگار بو برد که می خواهم بدانم اکبر نقش امام حسین را بازی می کند یا نه . آخر پارسال اکبر بازی کرده بود . لبخند کم رنگ و تیزی زد و در حالی که زیرکانه گوشه ی ابروی چپش را بالا انداخته بود گفت : " هنوز معلوم نیس. "

می دانست من اکبر را دوست دارم . برای همین زیاد پاپیچم نمی شد . اما غلام ، مثل آقا جلالم مخالف بود . نه این که عباس گوشتی از رفقایش بود ، دوست داشت من زنش بشوم . جرات نمی کردم جلوی غلام حرفی از اکبر بزنم .

 

 

بقیه ی داستان در ادامه ...


ادامه مطلب
مجتبا آقابابایی / جمعه 5 بهمن1386 |

 

داستانی که در زیر می آید از مجموعه داستان های " بازی عروس و داماد " نوشته ی بلقیس سلیمانی انتخاب شده است . داستان های کتاب " بازی عروس و داماد " که توسط نشر چشمه منتشر شده است ، همگی یک ویژگی مشخص دارند و آن کوتاه بودنشان است ؛ به طوری که خواننده ی کم حوصله ی امروزی چیزی عایدش شود .

 

 

سند آزادی

بلقیس سلیمانی

 

همه چیز از زایمان مادر مینا شروع شد . مینا صاحب یک داداش کوچولو شده بود و برای بچه های کلاس شیرینی آورده بود . خانم کلاس اول خودش را موظف دید در پاسخ یکی از بچه ها ، که بچه را از کجا آورده اند ، درباره ی بارداری و زایمان ساده و مفصل توضیح بدهد . رعنا که به خانه آمد ، سرش را روی شکم برآمده ی مادرش گذاشت و با داداش کوچولویش سلام و احوال پرسی کرد .

مادر زایمان کرد ، اما بدون داداش کوچولو به خانه برگشت ، و به رعنا گفت داداش کوچولوش مرده است .

پدر بعد از سه سال از زندان آزاد شد . رعنا از هر دری برای پدرش حرف زد ، و از مرگ داداش کوچولویش .

مرد دو هفته بعد از آزادی ، زنش را خفه کرد . یک ماه بعد فهمید پولی که با آن رضایت شاکیانش جلب شده ، ثمره ی اجاره ی رحم زنش به یک زوج بدون بچه ی پولدار بوده است .  

مجتبا آقابابایی / دوشنبه 1 بهمن1386 |