به او که آرام و عاشقانه در شهری که دوست می داشت زنده گی می کرد ...
قلب کوچولویم را به چه کسی بدهم ؟
نادر ابراهیمی
من قلب کوچولویی دارم خیلی کوچولو خیلی خیلی کوچولو.مادربزرگم می گوید:قلب آدم نباید خالی بماند.اگرخالی بماندمثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می کند.برای همین هم مدتی ست دارم فکر می کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم یعنی راستش چطور بگویم ؟دلم می خواهدتمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم...یا ...نمیدانم...کسی که خیلی خوب است کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.
خب راست می گویم دیگر نه؟
پدرم می گوید:قلب مهمان خانه نیست که آدم ها بیایند دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند قلب لانه گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پائیز باد با خودش ببرد...
قلب راستش نمی دانم چیست اما این را میدانم که فقط جای آدم های خیلی خیلی خوب است-برای همیشه...
خب...بعد از مدت ها فکر کردم تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم و این کار را هم کردم...
اما...
اما وقتی به قلبم نگاه کردم دیدم بااین که مادرخوبم توی قلبم جا گرفته خیلی هم راحت است باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است من از اول هم باید عقلم می رسید وقلبم را به هر دوتاشان می دادم:به پدرم ومادرم.
پس همین کار را کردم.
بعدش میدانید چطور شد؟بله درست است. نگاه کردم و دیدم که باز هم تمی قلبم مقداری جای خالی مانده...
فورا تصمیم گرفتم آن گوشه ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر که خیلی دوستشان داشتم و این کار را هم کردم:
برادربزرگم خواهرکوچکم پدربزرگم مادر بزرگم یک دائی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جای دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده...این همه آدم توی قلب به این کوچکی مگر می شود ؟
ام وقتی نگاه کردم خدا جان! میدانید چه دیدم؟
دیدم که همه ی این آدم ها درست توی نصف قلبم جا گرفته اند:درست نصف-با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می خندیدندو هیچ گله ای هم از تنگی جا نداشتند...
من وقتی دیدم همه ی آدم های خوب را دارم توی قلبم جا میدهم سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما ... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت....دلم هم سوخت...اما چکار کنم؟جانگرفت دیگر.تقصیرمن که نیست حتما تقصیر خودش است.یعنی راستش هر وقت که خودش هم با زحمت و فشار جا می گرفت صندوق بزرگ پولهایش بیرون می ماند و او دوان دوان از قلبم می آمد بیرون تا صندوق را بردارد...
آخرین ویرایش ...
یادگاری
هر دو خیزیدیم روی فرش . بی هوا زدند . گلوله بود یا باران ، نمی دانم ! فقط می دانم آن قدر زیاد بود که آنی خانه خراب شدیم . روز ، به شب می زد . مادر رفته بود خرید . اذان می گفتند . زهره از اتاق نشیمن پرت شده بود کنارم . پاهایم زیر چهارچوب پوسیده ی در گیر کرده بود . نور کم رنگی از لای پنجره پاشیده بود روی زهره . قشنگ تر از همیشه به نظر می آمد . مثل چند سال پیشِ خودم . سالم بود . کم نفس گردن بند نقره ای رنگم را باز کردم . مات مانده بود که چه وقت این کارهاست ! گفتم : " خودت گفتی وصیت کن بعدِ مرگِت بِدَنِش به من ! "
از جواب شوخی سال های پیشش جا خورده بود . وقتی متوجه تیزی یکی از همین باران ها روی سینه ام شد تصویرم در چشمانش رو به تاری رفت . مات شدم . گفت : " همیشه به مامان دروغ می گفتم زهرا اذیتم می کنه ؛ اما این دفعه اگه بیاد خونه بِهِش می گم راستی راستی اذیتم می کنی . می گم تو این فلاکت شوخیت گرفته . می گم .... " صدایش می برید .
...
دنیا پیش رویم سیاه تر می شد . صدای اذان با هیاهوی مردم هَم می خورد . نور پنجره کم رمق تر به نظر می آمد . پلک هایم سنگینی می کرد .
صدای مادر از دور ، دورتر می شد ...
این هم یه داستان خوب از بهرام صادقی
عافیت
باد گرم ـ باد گرمي كه به آهستگي و لختي ميوزد ـ لنگهايي را، كه بر ديوار و شاخه هاي پژمرده درختها آويختهاند، تكان ميدهد. چند دكان نيمهخراب و يكي دو خانه پراكنده اكنون در اين گرماي كشنده و در زير اين آفتاب داغ سرسامآور، ديگر گويا نقطههاي سياهي بيش نيستند كه در اين منطقه خارج شهر در ميان زبالهها و پستي و بلنديها و جويهاي بيآب و ديوارهاي گلي فرو ريخته قرار گرفتهاند. دكانها و خانهها عبوس و خسته به نظر ميآيند. آيا بدين علت كه درهايشان بسته است؟
اما حمام «گل ناز» باز است. گويي دهانش را از وحشت يا خستگي گشوده و ديگر نتوانسته است ببندد. مردي كه ناگهان از پشت تپه زبالهها به سوي حمام آمده است و چتر پارهاي در دست دارد اندكي صبر ميكند كه تابلو حمام را بخواند. اما پيش از آن سعي ميكند كه چتر را برسر بگيرد ـ بيفايده است… دستش آهسته به پائين ميآيد. «گرمابه گلناز ـ عمومي زنانه و مردانه ـ داراي هفت دستگاه دوش خصوصي». مرد كمي پابهپا ميكند و بعد ميگذرد و در گذشتن نگاهش به كاغذي ميافتد كه به ديوار حمام چسباندهاند: «حمام عمومي براي تعميرات لازم تعطيل است.»
و حالا ما در حمام خصوصي هستيم. يك سرسراي دراز كه به دالان بيشتر شبيه است و در دو طرف آن صندليهاي لهستاني گذاشتهاند. صاحب حمام پشت دخلش چرت ميزند، مگر وقتي كه تسبيح درازش از لاي انگشتها بلغزد و بيفتد. ريش بلند حنا بسته و سر تراشيدهاي دارد. كت و شلوار پوشيده است و كراوات كهنهاي بسته است و عرق چنان صورتش را پوشانده است كه انگار... بادبزن از دست ديگرش ميافتد. خميازهاي ميكشد و به آنها كه منتظرند نگاه ميكند و چشمهايش را ميبندد.
در سرسرا مردي جابهجا ميشود. صداي صندلي. با روزنامهاي كه در دست دارد خودش را باد ميزند و بلند ميگويد:
ـ پنكه كار نميكند؟ مگر هنوز برق قطع است؟
صاحب حمام در وضع خود تغييري نميدهد. مگرنه اينكه مشتري خود جواب خودش را داده است؟
يك دختر تازه سال از بيحوصلگي بهخودش ور ميرود. لباس و موهايش آخرين مد است، اما چشمهاي خمار بيحالتي دارد ـ ظاهراً دوره اين يكي ديگر گذشته است. از داخل نمرهها صداي مبهم و گنگ سرفه و ريختن آب و صحبتهاي نامفهوم به گوش ميرسد. ناگهان ساعت ديواري زنگ ميزند. مرد بهخود ميآيد و روزنامه را مرتب ميكند (آخر او هم چرت ميزده است) و خواندنش را دنبال ميكند: «هر مادري وظيفه دارد كه كودك خود را با شير خودش تغذيه كند، زيرا براي كودك غذاي بهتر از شير مادر نيست. شش الي دوازده ساعت بعد از اينكه كودك شما...» ـ كودك من؟ ـ «… بهدنيا آمد بايد او را شير بدهيد...» مرد ملتمسانه به دختر نگاه ميكند. نگاهش ترسيده و ناراحت است. اما دختر زير لب آهنگ oh، oh، oh را با سوت ميزند و گويا در رويا فرو رفته است. مرد زير لب ميگويد: «نه... نه...» سرفهاش ميگيرد و بلندتر ميگويد: «اين بيعدالتي نيست؟» عادتي دارد كه حرفهاي خود را به صورت سوال بيان ميكند. دختر ميگويد: « با من بوديد؟»
ـ نه... نه...
و مرد باز سرش را در روزنامه فرو ميبرد: «... قبل از آمدن شير، مادهاي به نام ماك از سينههاي شما ميآيد كه حاوي مواد مغذي است.» ورق ميزند. «كاپيتان گفت امشب حركت نخواهيم كرد و در حالي كه چهرهاش را به سوي جزيره ماريبو باز ميگرداند ادامه داد: در اين جزيره حوادث عجيبي روي ميدهد. ميگويند هر كسي به آنجا برود سنگ ميشود.»
بقیه ی داستان در ادامه ی مطلب ...
داستانک 4
ترس
دو نفر بودیم . شانه به شانه ی هم دیگر . رفتیم . در سکوت . بن بست بود . تاریک تاریک . اولین بارمان حساب می شد . هر دو . می ترسیدیم . آرام دستش را گرفتم . نبضش به تندی می زد . نگاهش کردم . به لبانم خیره مانده بود .
داستانک 3
غم کودکی
کودک می گریست . از پسر همسایه باخته بود . مادرش و مادر پسر همسایه به او می خندیدند . یاد کودکی اشان افتاده بودند . کودک اما نمی فهمید که چرا کسی به فکر غم او نیست . شاید غم او زیاد از حد کوچک بود . شاید بزرگ ترها برای نخندیدن به غم های بزرگ تری احتیاج داشتند . در اندوه این فکر دلش بیشتر شکست . گریه اش شدیدتر شد ...
مادر رنجید . نگران شد . دیگر نخندید . کمی بیشتر به یاد کودکی اش افتاد . غمش بیشتر شد ...
...
داستانک ۲
حادثه
زن از پشت ویترین مرد را می دید . مرد به زنی می خندید . مرد زن را دید . زن سراسیمه رفت . حادثه تمام شد . مرد دیگر نخندید .
به شب می اندیشید ...
سلام . فعلن برای شروع سال نو این داستان را داشته باشید تا نگارش داستان خودم به پایان برسد .
كمربند صاعقه
بقیه ی داستان در ادامه ی مطلب ...
یک عیدی بزرگ برای دوست داران داستان ؛ امیدوارم که لذت ببرید . تا بعد از عید ... به امید دیدار .
آهستگی
ميلان کوندرا
برگردان : دريا نيامی
1
ناگهان هوس کرديم غروب و شب را در يک قصر بگذرانيم.
قصرهای زيادی را در فرانسه بهصورت هتل بازسازی کردهاند؛ چهارگوشی از سبزی گمشده درگسترهای از زشتی بیسبزی؛ مجموعه کوچکی از باريکهراهها، درختها و پرندهها بين شبکهای عظيم از بزرگراهها. همينطور که دارم رانندگی میکنم، توی آينه متوجه ماشينی در پشت سرم میشوم. راهنمای چپ ماشين چشمک میزند و ماشين انگار از فرط عجله میخواهد پرواز کند. راننده دنبال فرصتی است که از من جلو بزند، درست مثل باز شکاری که در کمين لحظه مناسب برای شکار گنجشک باشد.
همسرم «ورا» میگويد: «هر پنجاه دقيقه يک نفر در جادههای فرانسه کشته میشود. اين ديوانهها را که دارند دوروبر ما میگردند ببين! اينها همان آدمهايی هستند که وقتی کسی درست جلوی چشمشان در خيابان کيف پيرزنی را میزند، خوب بلدند محافظهکار باشند، ولی وقتی پشت فرمان مینشينند ترس يادشان میرود».
چه بگويم؟ شايد بايد بگويم: مردی که پشت موتورسيکلت قوز کرده، فقط میتواند هوش و حواسش را روی اين لحظه پرواز متمرکز کند. او خود را به برشی از زمان آويخته که هم از گذشته و هم از آينده جداست. او از چنگ استمرار زمان گريخته. بيرون زمان مانده. به عبارت ديگر در حالت جذبه قرار گرفته. در چنان وضعی او ديگر چيزی درباره سن خود، همسرش، بچه هايش و نگرانیهايش نمیداند و در نتيجه ترسی هم ندارد. چرا که ترس ريشه در آينده دارد و کسی که از آينده رها است، لازم نيست از چيزی بترسد.
سرعت شکلی از جذبه است که انقلاب فنی برای بشر به ارمغان آورده. بر خلاف موتورسيکلتسوار، يک دونده همواره در بدن خود حضور دارد. او بايد مواظب تاولها و تنگی نفس خود باشد. او حين دويدن، وزن و سن خود را به ياد دارد و بيش از هر موقع ديگر بر خود و زمان خود آگاهی دارد، اما وقتی که انسان اختيار سرعت را به دست ماشين میسپارد، ديگر جسم وی از بازی بيرون میافتد. خود را به دست سرعتی غيرجسمانی و غيرمادی میسپارد. سرعت ناب، خود سرعت، سرعت جذبه.
چه ترکيب غريبی است غيرشخصی بودن سرد تکنولوژی، و آتش جذبه. از سی سال پيش زنی آمريکايی را به خاطر میآورم که انگار کارگزار اروتيسم بود و با شيوهای جدی و متعهدانه (و در عين حال صرفاً نظری) برايم درباره آزادی جنسی سخنرانی میکرد. کلمهای که او در توضيحاتش به کار میبرد، کلمه ارگاسم بود. من شمردم، چهل بار شد. کيش ارگاسم. سودگرايی آسانطلبانه در زندگی جنسی. کارآئی به جای تنآسانی لذتبخش. تنزل عشقبازی تا حد مانعی که بايد در کوتاهترين زمان ممکن از آن عبور کرد تا انفجار جذبه، که تنها هدف عشق و حيات است ميسر گردد.چرا لذت آهستگی از ميان رفته است؟
آه! کجايند آن دورهگردهای قديم، قهرمانهای تصنيفهای مردمی که از آسيابی تا آسياب ديگر را به گردش طی میکردند و شب را در فضای باز سحر میکردند؟ آيا آنها هم همزمان با چمنزارها، دشتها و در يک کلام طبيعت ناپديد شدند؟ يک ضربالمثل چکی تن آسانی آنان را با استعارهای توصيف میکند: «آنها تماشاگران پنجره خداونداند».
کسی که تماشاگر پنجره خداوند است دچار ملال نمیشود و سعادتمند است. در جهان ما آسودگی به بيکارگی تبديل شده و فرق ميان اين دو بسيار است: فرد بیکاره مأيوس است، دچار ملال است و همواره به دنبال تحرکی است که کمبودش را احساس میکند.
به آينه پشت نظر میاندازم و باز همان اتوموبيل را میبينم. ترافيک مانع از اين است که او بتواند از من سبقت بگيرد. در کنار راننده زنی نشسته است. چرا مرد مطلب جالبی برای وی نقل نمیکند؟ چرا دستش را روی زانوی زن نمیگذارد؟ در عوض دارد به راننده ماشين جلوئی دشنام میدهد که چرا سريعتر نمیراند. زن نيز در اين فکر نيست که مرد را نوازش کند. در درونش او هم همراه مرد در حال راندن است و او هم دارد به من ناسزا میگويد.
من به سفر ديگری، از پاريس تا يک قصر واقع در حومه شهر، که دويست سال پيش صورت گرفت، فکر میکنم. سفر مادام «ت» با همراهی شواليه جوان. نخستين بار است که آنها اينقدر نزديک به هم هستند و آن فضای غيرقابلتوصيف شهوانی که آنها را در بر گرفته، از آهستگی ريتم ناشی شده است. بدنهای آنها در اثر حرکت درشکه تاب میخورد و با هم تماس میيابد. ابتدا بیهوا، و بعد با رغبت، و داستان آغاز میشود.
۲
ويوان دنون(Vivant Denon) داستان را چنين نقل میکند: نجيبزادهای بيست ساله شبی به تئاتر میرود (نام و عنوان او مشخص نشده است اما من او را يک شواليه تصور میکنم). شواليه در لژ مجاور بانوئی را میبيند (در داستان تنها حرف اول نام او گفته شده است: مادام «ت»). مادام «ت» از دوستان کنتسی است که معشوقه شواليه میباشد. او از شواليه میخواهد که پس از پايان نمايش تا خانه همراهيش کند. جوان از اين رفتار صريح زن متعجب میشود، خصوصاً که از رابطه مادام «ت» با يک مارکی هم خبر دارد(ما نبايد نام او را بدانيم، در اين جهان اسرار نام بردن از اشخاص ممکن نيست).
جوان نمیداند موضوع از چه قرار است اما خواهناخواه يکباره خود را در درشکهای نشسته در کنار بانوی زيبا میيابد. پس از يک سفر راحت و دلنشين، درشکه در خارج شهر در مقابل پلههای قصری توقف میکند و همسر ترشروی مادام «ت» به استقبال شان میآيد.
بقیه ی رمان در ادامه ی مطلب ...
ماريو بارگاس يوسا
برگردان : عبدا... کوثری
همسن و سال ژوليت شكسپير است، چهارده سال دارد و مثل ژوليت سرگذشتى فاجعه بار و رومانتيك. زيباست، به خصوص اگر ازنيم رخ تماشايش كنى. صورت كشيده و زيبايش با گونههاى برجسته و چشمهاى درشت و كم بيش بادامى نشان از تبار دور شرقى دارد. دهانش نيمه باز است، جورى كه انگار دارد دنيا را با سپيدى دندان هاى سالم و بىنقص اش به مبارزه مىخواند، دندانهايى اندك برجسته كه لب بالايش را به كرشمه اى غنچه گون بالا برده است. گيسوى بسيار سياهش با فرقى كه از وسط باز شده مثل چارقد عروس گرد صورتش را گرفته و در پشت سر بدل به گيس بافتهاى شده كه تا كمرش مىرسد و بر گرد كمر مىپيچد. ساكت و بىحركت است، همچون شخصيتى در تئاترهاى ژاپنى، و جامهاى لطيف از پشم آلپا كا به تن دارد. نامش خوانيتا است.
بيش از چهار صد سال پيش زاده شده، در جايى در آند، و حالا در صندوقى شيشهاى (كه در واقع كامپيوترى با اين شكل است) درسرماى نود درجه زير صفر زندگى مىكند، بر كنار از گزند آدمى و فساد و پوسيدگى.
من از موميايى ها متنفرم و هر بار يك كدام از آن ها را در موزه يا در مقابر باستانى يا در مجموعه هاى شخصى ديده ام براستى برايم تهوع آور بوده. آن عواطفى كه اين جمجمه هاى سوراخ سوراخ با حدقه هاى خالى و استخوانهاى آهك شده كه نشانهاى از تمدن هاى گذشته اند، در بسيارى از مردم (و نه فقط باستانشناس) بيدار مىكند هيچگاه به سراغ من نيامده. اين موميايىها بيش از هر چيز مرا به اينفكر مىاندازد كه ما اگر به سوزاندن جسدمان رضايت ندهيم بدل به چه چيز وحشتناكى مىشويم.
اگر به ديدار خوانيتا در موزه كوچكى كه دانشگاه كاتوليك آركيپا مخصوص او ساخته رضايت دادم به اين دليل بود كه دوست نقاشم فرناندود سزيتسلو، كه مفتون تاريخ پيش از كلمب است، مشتاق اين سفر بود. يقين داشتم كه تماشاى كالبد آن كودك باستانى حالم را به هم خواهد زد. اما اشتباه مىكردم. همين كه چشمم به او افتاد بهراستى يكه خوردم و مفتون زيبايىاش شدم. اگر از حرف همسايهها نمىترسيدم ايندختر را مىدزديدم و به خانه مىبردم و معشوق و شريك زندگى خودم مىكردمش.
سرگذشت خوانيتا همان قدر شگفت و غريب است كه چهره او و حالت بيان ناشدنى كه به خود گرفته، حالتى كه هم مىتواند از آن كنيزى فرمانبردار باشد و هم از آن ملكهاى متكبر و مستبد.
در روز 18 سپتامبر 1995 يوهان راينهارد باستانشناس به همراه راهنماى آندىاش ميگل ساراته مشغول پيمايش قله آتشفشان آمپاتو (با 20702 متر ارتفاع) واقع در جنوب پرو بودند. اين دو نفر در جستجوى آثار ماقبل تاريخ نبودند، بلكه مىخواستند از نزديك نگاهى به آتشفشان مجاور، يعنى قله برف پوش سابانگايا بيندازند كه درست در همان وقت در فوران بود. تودههايى از خاكستر سوزان برآمپاتو فرو مىريخت و برفهاى هميشگى را كه پوشش اين قله بودند، آب مىكرد. راينهارد و ساراته ديگر به نزديك قله رسيده بودند.ناگهان چشم ساراته به باريكهاى رنگين ميان برف هاى قله افتاد. اين پرهاى كلاه يا سربند اينكاها بود. آن دو بعد از كمى جستجو بهچيزهايى بيشتر رسيدند. كفنى چند لايه كه به علت فرسايش يخ قله از زير يخ بيرون آمده بود و دويست متر از جايى كه پنج قرن پيش درآن دفن شده بود پايين لغزيده بود. اين سقوط به خوستينا (نامى كه راينهارد با الهام از نام خود، يوهان، بر او نهاده بود) صدمهاى نزده بود. فقط پوشش رويى او را پاره كرده بود. يوهان راينهارد در طول بيست و سه سال كوهنوردى - هشت سال در هيماليا، پانزده سال دركوههاى آند - و جستجوى گذشته هرگز گرفتار احساسى نشده بود كه آن روز صبح در ارتفاع 20702 مترى از دريا، زير آفتاب سوزان،زمانى كه آن دختر اينكا را در آغوش گرفت به سراغش آمد. يوهان، اين گرينگوى دوست داشتنى، كل ماجرا را با شادى و آب و تابىخاص باستانشناسان، كه - براى اولين بار در زندگىام - براى من توجيه شدنى بود، تعريف كرد.
آن دو كه يقين داشتند اگر خوانيتا را آنجا بگذارند و براى كمك خواستن پايين بروند يا دزدان گورهاى باستانى به سراغش مىآيند و يا سيل با خود مىبردش، تصميم گرفتند با خود ببرندش. گزارش مو به موى سه روز پايين آمدن از آمپاتو و حمل خوانيتا (يك بقچه چهل كيلويى كه بركوله پشتى باستانشناس بسته شده بود) چنان رنگارنگ و هيجانآميز است كه فيلم خوبى از آن در مىآيد، و يقين دارم كه دير يا زود چنين فيلمى ساخته خواهد شد.
امروز كه كم و بيش دو سال از آن ماجرا مىگذرد خوانيتاى دوست داشتنى معروفيتى جهانى پيدا كرده است. تحت نظارت جامعه جغرافياى ملى، او به ايالات متحد سفر كرد و آنجا نزديك به دويست و پنجاه هزار نفر، از جمله پرزيدنت كلينتون از او ديدن كردند. يك جراح مشهور دندان نوشت: اى كاش دختران امريكايى دندانهاى سفيد، سالم و بىنقص اين بانوى جوانپرويى را داشتند.
در دانشگاه جان هاپكينز خوانيتا را با پيشرفتهترين دستگاهها بررسى كردند، و اين دختر جوان بعد از آن همه آزمايش و تحقيق و در شگفت بردن فوجى از متخصصان و تكنيسين ها سرانجام به آركيپا و تابوت كامپيوترى خود برگشت. اين آزمايشها بازسازى كم و بيش كل سرگذشت او را با دقتى شايسته داستان هاى علمى امكان پذير كرد.
اين دختر براى آپو - كلمهى اينكايى به معناى خدا - آمپاتو در قلّه اين كوه قربانى شد تا خشم اين خدا را فرو بنشاند و نعمت و فراوانى را براى زيستگاه هاى اين منطقه تضمين كند.درست شش ساعت قبل از مرگ كاسهاى آش سبزى به او دادند تا بخورد. همه مواد اين خوراك را گروهى از زيستشناسان تعيين كردهاند. نه گلويش را بريدهاند و نه خفهاش كردهاند. مرگ او درنتيجه ضربهاى دقيق به شقيقه ى راستش بوده است. ضربه چنان دقيق و ماهرانه بوده كه دخترك لابد اصلاً دردى احساس نكرده، اين را دكتر خوسه آنتونيو شاوز به من مىگويد و او همكار راينهارد در سفرهاى تازهاش به همين منطقه بوده و گور دو كودك ديگر را پيدا كردهاند كه آنها همقربانى شدهاند تا حرص و آز آپوهاى كوهستان آند را فرو بنشانند.
احتمالاً خوانيتا را وقتى براى قربانى شدن برگزيده شد، با جلال شكوه تمام در سراسر منطقه ى آند گرداندند و شايد به كوسكو هم بردند و به امپراتور اينكا معرفىاش كردند - پيش ازآن كه پيشاپيش جماعت سرود خوان و ياماهاى غرق در جواهر و نوازندگان و رقاصه ها و صدها نيايشگر به دره ى كولا برسد و از دامنه پرشيب آمپاتو تا لبه آتشفشان بالا برود پا بر سكوى قربانگاه بگذارد. آيا خوانيتا در دم واپسين گرفتار هول و هراس شده بود؟ اگر وقار و متانتى را كهبر سيماى ظريفش نقش بسته و نخوت و غرورى را كه ديداركنندگان بىشمار در وجناتش مىبينند شاهد بگيريم پاسخ منفى است. حتى شايد بتوان گفت كه او بىهيچ مقاومت تن به سرنوشت خود سپرده و شايد هم شادمانه در آن مراسم كوتاه خشونتبار كه به الاهه اى بدلشمىكرد و يكراست به دنياى خدايان آند مىبردش در جامهاى مجلل به خاك سپردندش، سرش زير رنگين كمانى از پرهاى بافته در هم پوشيده است و پيكرش پيچيده در سه لايه پارچه لطيف از پشم آلپاكا، پاهايش در صندلهايى از چرم نازک.
گل سينههاى سيمين، ظرفهاى كندهكارى شده بشقابى ذرت، يك ياماى فلزى كوچك،كاسهاى چيچا (مشروبى الكلى كه از تخمير ذرت به دست مىآيد) و برخى اشياى خانگى يااشياى مقدس - كه همه سالم مانده - در اين خواب چند قرنى در دهانه آتشفشان او راهمراهى مىكرد، تا آنگاه كه گرماى تصادفى قله يخ گرفته آمپاتا ديواره هايى را كه نگاهبان خواب عميق او بودند ذوب كرد و عملاً او را در آغوش راينهارد و ساراته افكند.
و اكنون او اينجاست، در خانهاى كوچك مال طبقه متوسط در شهر ساكتى كه زادگاه من است، در اينجا زندگى تازهاى را آغاز كرده كه شايد پانصد سال ديگر به درازا بكشد. او در تابوت كامپيوترىاش كه با سرماى قطبى حفاظت مىشود، شاهدى است بر جلال و شكوه مراسم و اعتقادات اسرارآميز تمدن هاى گم شده و يا بر شيوه هاى براستى خشنى كه حماقت آدمى براى دور راندن ترس برمىگزيد و هنوز هم برمىگزيند.
برگرفته از مجله بخارا- شماره 38
کوتاه کوتاه . نظرتون چیه ؟
لیلی و مجنون
از خیابان می گذشتم . پشت پرایدی نوشته بود : majnoon . کمی آن طرف تر ، کنار جدول های رنگ پریده ، لیلی سوار مجنون شد ، و رفت .
شاید بیشتر طرح خوبی باشد تا یک داستان کامل . نظر شما چیست ؟
زندگی به شرط چاقو !
هوس سالاد کرده بودم . وقتی لیلا شصتش را با چاقو برید ، فورن از پشت میز بلند شدم و با دستمالی سفید و تمیز زخمش را بستم . طاقت نداشتم رنج و ناراحتی لیلا را – حتا برای لحظه ای - ببینم . گفتم : (( گور پدر سالاد ، چرا مواظب نیستی عزیزم ؟ )) سر تکان داد و گفت : (( حواسم نبود . داشتم به داستانت فکر می کردم . )) دستم را روی شانه اش گذاشتم و با صدایی سوزناک گفتم : (( عزیزم ، اون فقط یه داستان مزخرفه که اگه به نمرش احتیاج نداشتم هرگز نمی نوشتمش ؛ باور کن ! )) گفت : (( می دونم . اما چی کار کنم خب ، یه ذره ترسیدم ؛ اصلن ولش کن . ناهارتو بخور . کلاست دیر می شه ها ... ))
سر کلاس مدام تو فکر لیلا بودم . البته بیشتر به فکر هدیه ای که قرار بود برایش بگیرم . آخر امشب سالگرد ازدواجمان است و من هنوز چیزی برایش نخریده ام .
- (( آقای سید معین حسنی ؟ ... آقای حسنی ! ... با شما هستم ؟ ))
- (( بله استاد ! ))
- (( انگار حالتون مساعد نیست ؟ نکنه داستانتون رو آماده نکردین ؟ ))
- (( نه نه استاد . آمادس . الآن میارم خدمتتون . ))
- (( خب ، بلند بخونید تا همه بشنوند ... ))
- (( آخه ... ))
- (( آخه نداره ؛ بلند بخونید آقای حسنی . ))
« از روز اول ما در منزلمان چاقو نداشتیم ! با این که مادر لیلا قبل از ازدواج گفته بود که دخترش نسبت به چاقو حساسیت دارد و با دیدن آن حالش بد می شود اما قضیه برای من چندان جدی نبود . از آن جایی که من و لیلا در دانشگاه عاشقانه همدیگر را دوست داشتیم و این دوستی ختم به ازدواج شد ، من این شرط رامثل دیگر شرط های اغلب مسخره ی خانواده ی لیلا قبول کرده بودم . دوستانم همان موقع می گفتند : (( خریت می کنی ؛ )) اما خب می دانید ، یک سر عاشقی به پالون خر وصل است دیگر !
تن ها یک روز بعد از عروسی بود که فهمیدم چقدر بدون چاقو زندگی کردن سخت است . نه می توانستیم بعضی از میوه ها را بخوریم و نه می توانستیم بعضی از غذاها را درست کنیم . دو – سه هفته ی اول با هر بدبختی ای بود بدون چاقو زندگی کردیم ، اما ماه اول که تمام شد از کلافه گی دیوانه شده بودیم . لیلا هم از آن جایی که در خانه ی پدری اش ، مادرش همه چیز را برایش فراهم می کرد بزرگی این مشکلش را درک نکرده بود .
باید چاره ای پیدا می کردم .
از آن جایی که وسعم برای به خدمت گرفتن خدمت کار و آشپز و ... نمی رسید ، به فکر همسایه ی روبرویی امان افتادم . زنی تن ها و در آستانه ی پیری که بچه هایش به خارج رفته بودند . بعده ها بود که پیرزن برایم تعریف کرد که هر دو پسرش وکیل و تن ها دخترش پزشک است و البته مجرد . و همه ی آن ها هم برای تکمیل تحصیلاتشان به خارج کشور رفته اند . با این که همیشه اعتقاد داشتم یک آقای مهندس باید با یک خانم پزشک ازدواج کند تا خانواده از لحاظ علمی متعادل باشد اما لیلا هم برای خودش خانم مهندسی بود و برو بیایی داشت . خلاصه ، واحد پیرزن مهربان دقیقن روبروی واحد ما بود . یک شب به بهانه ی آشنایی بیشتر و طرح پیشنهادم به صرف شام دعوتش کردیم . شام را از بیرون سفارش دادم و میوه هایی را که به چاقو احتیاج چندانی نداشت خریدم .
وقتی ماجرا را برایش تعریف کردیم هم خندید و هم تعجب کرد . بعد از چند لحظه با دهانی کج و لحنی سرد گفت : (( خب ، من چی کار می تونم بکنم براتون ؟ )) در هر صورتی بود راضی اش کردم که تمام کارهای چاقویی ما را انجام دهد و در عوض من تمام خریدهای روزانه ی او را انجام خواهم داد . از آن جایی که زانوهایش درد می کرد و مجبور بود هر روز سی و دو تا پله را بالا بیاید قبول کرد . البته بماند که به طرز غریبی احساس خوشایندی نسبت به او داشتم ؛ حتی بیشتر از مادر لیلا !
بعد از آن توافق ، لیلا هر چند شب یکبار به شوخی می گفت : (( معین ، اگه چاقو داشتیم ، یه روزی می کشتمت عزیزم ! )) بعد بوسه ای از لبانم می گرفت و به تخت خوابش می رفت . از بس این شوخی بی مزه اش را تکرار کرده بود دیگر کفری شده بودم .
اولین سال گرد ازدواجمان که نزدیک می شد ، بهترین فرصت بود تا شوخی های لیلا را پس بدهم . یک چاقوی دسته نقره ای کار زنجان ، داخل یک بسته بندی قرمز رنگ با نواری صورتی – لیلا عاشق صورتی بود – که به شکل قلب تزئین شده بود آماده کردم . تکه ای کاغذ با پس زمینه ی دو قلب فرو رفته در هم که مثل کاغذهای قدیمی و سوخته درست شده بود خریدم و با خطی خوش رویش نوشتم : (( برای تو که گفته بودی می کشمت عزیزم ! ))
روز قبل از سال گرد ، از طریق پست سفارشی و با این هماهنگی که فردا ظهر بسته را به خانه ام می رسانند ، هدیه ام را پست کردم . از آن جایی که دو شیفت کار بودم ، مطمئنن چاقو قبل از آمدنم به خانه به دست لیلا می رسید . تن ها آرزویی که داشتم این بود که ای کاش می توانستم قیافه ی لیلا را هنگام دیدن چاقو ببینم !
شب که برگشتم خانه ، همه ی چراغ ها خاموش بودند . فقط چراغ قرمز رنگ اتاق خواب فضای خانه را کمی قابل دیدن کرده بود . بعد از اندکی مکث ، شصتم خبردار شد که احتمالن لیلا سورپیریزی برایم دارد . البته نه از آن سورپیریزها که هر زن و مرد جوانی هر شب برای هم رو می کنند . حتمن چیز متفاوتی بود که به هیجانش می ارزید ! یعنی حس عجیبی این را می گفت . آرام آرام و بدون این که پایم به گوشه ی صندلی ها و یا میز برخورد کند به ورودی اتاق خواب رسیدم . در نگاه اول کسی درون اتاق نبود . نه هدیه ای و نه سورپیریزی ! به آرامی وارد اتاق شدم . (( لیلا ! لیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ! لیلا جان ، عزیزم ، کجایی !؟ ))
ناگهان از پشت سر پرتاب شدم روی تخت خواب ! با صورت روی تخت خواب افتادم . تا آمدم به خودم بجنبم لیلا روی شکمم سوار شد . لخت بود . موهای بلندش توی صورتش پخش شده بود . به سختی توانستم چشم هایش را پیدا کنم . ترسناک شده بود یا حده اقل در آن نور قرمز رنگ این گونه به نظر می آمد . دست هایم را محکم گرفته بود و اجازه نمی داد تکان بخورم . سراسیمه و با عجله شروع کرد به در آوردن لباس های من . دیگر فهمیده بودم که سورپیریزی در کار نیست ! چشم هایم را به آرامی بستم و سعی کردم مانع تخلیه ی هیجانش نشوم . هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که فریادم همه ی همسایه ها را پشت در به صف کرد . لیلا چاقوی دسته نقره ای کار زنجان را به پهلویم فرو کرده بود و می خواست همین کار را با قلبم هم انجام دهد .
با این که آن شب دست چپم هم خراش برداشت اما خدا را شکر زنده ماندم . الآن سه سالی از آن ماجرا می گذرد . لیلا به جرم کشتن همسر دومش در زندان است و من با مینا ، دختر پیر زن همسایه ، که به تازگی از خارج آمده ، ازدواج کرده ام . یک زندگی متعادل علمی و البته به شرط چاقو ! »
بعد از دانشکده مستقیم رفتم شرکت . شب که بر می گشتم خانه ، پیرزن واحد روبرویی به زحمت و خس و خس کنان کیسه ی زباله اش را پایین می آورد . کمکش کردم تا زانوهایش بیشتر از این درد نگیرد .
وارد خانه که شدم همه ی چراغ ها خاموش بودند . فقط چراغ قرمز رنگ اتاق خواب فضای خانه را کمی قابل دیدن کرده بود . آرام آرام و بدون این که پایم به گوشه ی صندلی ها و یا میز برخورد کند به ورودی اتاق خواب رسیدم . در نگاه اول کسی درون اتاق نبود . روی تخت را که نگاه کردم لیلا آرام و معصوم خوابیده بود . اما خیلی غمگین و افسرده . شاید در نور قرمز رنگ آباژور این گونه به نظر می رسید . نامه ای روی میز کنار تخت خودنمایی می کرد . لیلا برایم نوشته بود : (( ای کاش یادت می اومد امشب چه شبیه ! خیلی خسته بودم و تن ها . کاش زودتر می اومدی . کاش یادت می موند . ))
جعبه ی صورتی رنگ دستبندی که برایش خریده بودم را کنار نامه اش گذاشتم و آرام کنارش خوابیدم . با صدایی گرفته و خیلی آرام گفت : (( شب به خیر عزیزم ! ))
این هم یک داستان محکم از یک داستان نویس خوب .
بهرام صادقی
بالاخره پيرمردان قوم نشستند عقلهايشان را روى هم گذاشتند و حرفهايشان را سبک و سنگين کردند و ابروهايشان را بالا و پايين انداختند تا بلکه براى اين خطرى که نزديک بود اساس قوميت و مليت و وحدت دهکدهشان را از پا درآورد چارهاى بينديشند و کدخداى دهکده که آسيابان هم بود و ريش عريض و طويلش را در آسياب سفيد کرده بود (عقيده ديگر اين است که برف پيرى روى ريشش نشسته بود( جلسه را افتتاح کرد:
ــ خانمها و آقايان؟
آقايان سرشان را جلو آوردند و خانمها لبهايشان را غنچه کردند و با بادبزن خودشان را باد زدند.
ــ ما يک عمر باتقوى و شرافت و مليت و وطنپرستى زندگى کردهايم...
پيرزنها از لاى دندانهاى مصنوعىشان گفتند: «صحيح است ... صحيح است ...» و مردها که شاهرگ گردنشان مىخواست بلند شود يک جرعهى آب نوشيدند.
ــ در دنيا مردم هيچ سرزمينى بهاندازهى ساکنين دهکدهى ما به آب و خاکشان علاقه نداشتهاند. آنچه که عيان است چه حاجت به بيان است. ما اسناد داريم، مدارک داريم، همهاش در موزهى مرکزى جمعآورى شده است و هر کس که منکر است مىتواند به آنجا مراجعه کند...
يکى از پهلودستىاش پرسيد: «کدام موزه؟» او جواب داد: «آه! آه! نمىدانيد؟ خيابان چمن در قيچى، کوچهى گل نسرين، دست راست، طبقهى اول، عمارت بزرگى است، اسناد و مدارک را گذاشتهاند پشت شيشه چه واضح... چه خوانا!»
کدخدا حرفاش را ادامه مىداد:
ــ اخيرا عدهاى نمکنشناس که معلوم نيست تخم پدرشان هستند يا نيستند (بهياد آورد که صبح تخممرغ خورده ست معهذا از اينکه گفته بود، تخم، خجالت کشيد و حرفاش را اصلاح کرد) ... مقصود اين است که پسر پدرشان هستند يا نه، معلوم نيست علاقه به مفاخرشان دارند يا ندارند؛ مىخواهند با تمام وسائل اين عادت مرضيه را از ما سلب کنند ــ يعنى بر ضد ميهنپرستى قيام کردهاند.
يکى گفت: «غلط مىکنند» ديگرى داد زد: «بد مىکنند» زنى ناله کرد: « واه! چه بد! » شريعتمدارى از بيخ نافش گفت: «استغفرالله...» و کدخدا که عرق کرده بود رفت نزديک بادبزن برقى (تازه چند ماهى از اختراع بادبزن برقى مىگذشت. ملاحظه مىفرماييد... اختراع مفيدى است) و وقتى عرقاش خشکيد، آمد پشت تريبون و با صداى زنانهى لطيفى گفت:
ــ من ديگر از فرط احساسات نمىتوانم حرف بزنم. از خانمها و آقايان يک دنيا معذرت مىخواهم البته مىبخشيد...
کدخدا که آمد سر جايش نشست، شريعتمدار کل رفت بهطرف ميکروفن، پيشخدمتها دويدن