تبليغاتX
کافه داستان

1

زنگ که زدی شیر آب ظرفشویی را بستم و هل هلکی رفتم سمت جالباسی . الان بود که می رسیدی و همه چیز به هم می ریخت . سریع شلوار لی پاچه پاره را کشیدم بالا و زیپ نکشیده پریدم تو راهرو . اول پله های طبقه سوم حس می کردم فقط چند متر دیگر داری تا پای در . در را که باز کردم داشتی دستت را به سمت زنگ می بردی که گفتم : زود بیا تو! به جای جواب این سلامم سریع پاکت سفید بزرگ وسایلت را انداختی تو و در را بستی .

 

 

2

لباست را که در می آوردی از سایه ای که روی دیوار می افتاد دلم هری ریخت پایین . قلبم تند تند شروع کرد به زدن . خدا لعنت کند سازندگان رنگ روغنی را .

 

 

3

چایی آماده س ، بریزم ؟

 

 

4

بعد از دو ساعت بالاخره گفتی : چرا؟ چرا اون کارو کردی؟

نمی دانستم چی باید در جوابت بگویم ! بعد از یک سال که نه به تلفن هایم جواب داده بودی و نه حتا حاضر بودی بشنوی چه می گویم یکدفعه بیست متر مانده به خانه گفتی دارم می آیم من چه می توانم بگویم ؟ بگویم همه اش تقصیر من بود ؟ نبود ؟ بگویم من دروغ گفتم ؟ نگفتم ؟ بگویم چرا هیچ حرفی نزدی ؟ زدی ؟ بگویم پل عابر پیاده یادته ؟ نیست ؟ بگویم مگر چقدر سرعت داشتیم ؟ ترمز که دست تو بود ! نبود ؟ شب بود ؛ درست ؛ غم بود ؛ درست ؛ خندیدی ؛ درست ؛ خندیدم ؛ درست ؛ گرم بودی ؛ درست ؛ داغ شدم ؛ درست ... اما ... اما نگفتی که بسه ! گفتی ؟ نگفتی نه ! ای لعنت به نه ... نه نه نه نه نه نه . همش که نه ! پس کی یه راهی یه مقصدی ! نمی شه که نشد ... همش نمی شه ! اگه بخوای وایسی و دنیا همینطور بگه نمی شه که نمی شه . می شه ؟ تقصیر منم بود . نمی گم نیست اما خودتم نخواستی . یعنی می دونی برداشت من غلط بود . اصلن من کلن همش برداشت غلط می کنم . حتا زمانی که با دست پس می کشیدی و با پا پیش . خب چکار کنم ؟ یعنی چی کار باید می کردم ؟ شب بود . سرد بود . بخاری تا آخر بالا کشیده بود . برف می آمد . رفتی زیر پتو . آمدی کنار پنجره . دیدمت . در انعکاس قرمز لامپ . قهوه ای پوشیده بودی ، با شلوار سورمه ای نخی که گرم گرم بود . دختر همسایه هم پشت پنجره بود . هیچ شبی نبود . اما آن شب بود . بود . مجبور بود باشد . اما من ... نه نه مجبور نبودم . خسته بودی . چشمانت خواب آلود بود . خوابیدی ...

 

5

رفتم که بیایم اما ...

 

6

حالا چه می خواهی ؟ جانم را ؟ مالم را ؟ روحم را ؟ همه اش مال تو ... هر چه می خواهی بردار و بکَن . من زخم هایم از صله گذشته . کار کار خودته . زود باش ...

 

7

دِ حرف بزن لعنتی ... بعد از یه سال اومدی فقط نگاه کنی تو چشمام ؟ من طاقتشو ندارم ... خلاصم کن!

 

8

-  بازگشت به دنیای تو همیشه برام گرون تمام شده ! باور کن . یادت می آد ؟ نمی آد ؟ هنوز که خیلی نگذشته . همین چند وقت پیش بود یادت آوردم . آخه تو که خنگ نبودی قبلنا ! گفتی بسه ... دیگه دارم بالا میارم . گفتم خب باشه . اذیتت نمی کنم . گفتی بی خیال بابا ... ما رو به کشتن می دی آخر ! دیدی نمردی ... دیدی من همیشه هم اشتباه نمی کنم ؟ دیدی نمی تونی این دفعه فرار کنی . یادته گفتم یه محکوم به مرگ همیشه نمی تونه فرار کنه . گفتی بی خیال بابا . حواست نبود . کُشتی ما رو ! گفتم بالاخره میام سراغت . حتا از اونور پیاده رو که تو خواب دیده بودی!

 

9

یادم نمی آید ! هیچ وقت اینجوری حرف نزده بودی ! هیچ وقت .

 

10

دستانش می لرزید . دست کرد در جیب شلوار سرمه ای رنگش و تیغه ی اصلاحش را در آورد . موهایش را از پشت بسته بود . من اینجوری بیشتر دوست داشتم . همیشه . به خصوص در انعکاس قرمز شب خواب ها . از جیب دیگرش چند نرگس وحشی دست چین شده ریخت روی فرش . بغض کرده بود . لبانش می لرزید . لبانش . دیدم که قطره ای از پیشانی اش ریخت روی لبه ی تیغ . اشکم نااختیار از چشمم رها شد . راضی بودم . گفت : مجبورم ... باور کن!

 

 

 

*عنوان  برگرفته از نام فیلمی ست از روبر برسون

 

مجتبا آقابابایی / شنبه 16 آبان1388 |

 

اندازه

 

 

 

شب بود . راسته ی حسینیه ی ارشاد را گرفته بودیم و کنار هم قدم می زدیم . گفت : "عشق آدم باید اندازه ی آدم باشد . قواره ی آدم باشد . به آدم بیاید و دیگران آدم را مسخره نکنند ." سرم را به نشانه ی فهمیدن تکان می دادم . نمی دانستم یا نمی خواستم بدانم چه می گوید .

 

چند شب است  کنار حسینیه ی ارشاد می ایستم . از وقتی جدا شده ایم مدام دنبال اندازه ام می گردم! گاهی به آدم هم فکر می کنم . به آدم بودن . به اندازه ی آدم بودن .

 

 

مجتبا آقابابایی / یکشنبه 25 مرداد1388 |

 

تصادف

 

تصادف ؛ همیشه به این موضوع فکر می کنم . این که چه قدر تصادف در زندگی ام کم است . چه قدر بی حادثه ام ، یا بهتر بگویم بی حادثه بوده ام . تا دیروز . تا ساعت پنج عصر . تا چهارراه ولی عصر . تا تئاترشهر . تا نیمکت سیمانی گرد جلوی تالار اصلی . زیر سایه ی چناری که تازه آب داده شده بود . و         ناگهان          تصادف .

 

از وقتی یک دیگر را ندیده بودیم چند سال می گذشت . درست نمی دانم چند سال ، اما هم سالش را می دانم و هم چندش را . آخرین بار آخرین جمله ها را گفته بودم : "یه روز هم دیگر رو می بینیم . روزی که کرخت شدیم . روزی که حال پیاده روها رو نمی فهمیم . روزی که همه ی شهر و خیابوناش برامون یه رنگه . روزی که از دو طرف خیابون ، بدون اینکه دست برای هم تکان دهیم ، می گذریم ." گفت : "ندیدن و نگذشتن هم گاهی حادثه است . خودت گفتی! " پلکی زد و رفت . تکیه دادم به همان چنار تازه آب داده شده . سخت تشنه ام بود .

 

مجتبا آقابابایی / چهارشنبه 14 مرداد1388 |
 

بازگشتی کوتاه به قصه

ثانیه ها

ایستادم سر چهارراه . آب گلویم را قورت دادم . دستانم می لرزید . چراغ قرمز بود . سی و هفت ثانیه ، سی و شش ثانیه ، سی و پنج ثانیه ... . پلیس لحظه ای نگاهم کرد . پسرک دعا فروش به راننده ها التماس می کرد . نوزده ثانیه ، هجده ثانیه ... یک آن ترس برم داشت . نکند ... سرم را سمت ماشین ها چرخاندم . تصمیمم را از قبل گرفته بودم . سه ثانیه ، دو ثانیه ، یک ثانیه ؛ ماشین اول نه ، ماشین دوم ...

 

مجتبا آقابابایی / شنبه 10 مرداد1388 |

در روزهای سرگردانی ...

 

 

چتر و گربه و ديوار باريك


رضا قاسمی


هرگز نخواسته بودم نويسنده باشم. همه چيز با يك ساعت مچي«وست اند واچ» شروع شد. تقصير هم تقصير گاو بود.

كلاس چهارم بودم يا پنجم دبستان. از مدرسه كه آمده بودم كز كرده بودم گوشه‌ي اتاق و يكي دو ساعتي مي‌شد دفترم را باز كرده بودم و، به جاي نوشتن، ته مدادم را مي‌جويدم. پدر كه با جديت و علاقه‌ي زيادي وضع درسي مرا زير نظر داشت، گمانم حالت غيرعادي مرا ديده بود كه گفت: «چرا مثل خر توي گل گير كرده‌اي؟»

من نمي‌دانستم خر چطور توي گل گير مي‌كند. اما خودم يكي دو بار توي گل گير كرده بودم. احساس كردم پدر چه خوب وضع مرا درك كرده. با خوشحالي دفتر را برداشتم و رفتم كنار او.

آن روز درس تازه‌اي داشتيم كه تا آن هنگام حتا نامش هم به گوشم نخورده بود. مشق را مي‌فهميدم چيست، چيزي را بايد عينا رونويس مي‌كرديم. نه يك بار، نه دو بار، گاهي بيست سي بار. حساب را هم مي‌فهميدم چيست، چيزي را بايد در چيزي ضرب مي‌كرديم يا از چيزي كم مي‌كرديم يا به چيزي اضافه مي‌كرديم. و مگر در زندگي روزمره كار ديگري غير از اين مي‌كرديم؟ اما نوشتن «انشاء» چيز تازه‌اي بود.

پدر گفت: «اين كه چيزي نيست

راست مي‌گفت. براي پدر هيچ چيزي چيزي نبود. كارگر شركت نفت بود و شش كلاس بيشتر نخوانده بود اما هم او بود كه براي اولين بار در ده زادگاهش زورخانه داير كرده بود؛ پايگاهي براي تبليغ عقايدش (پدر بفهمي نفهمي توده‌اي بود). هم او بود كه با مكاتبات پيگيرش به اين مقام يا آن، سرانجام، پاي پست را به ده زادگاهش باز كرده بود؛ و بعدها پاي برق را و حمام‌ بهداشتي و كلانتري و تلفن را. اين را همه مي‌دانستند. اما پدر كار ديگري هم كرده بود كه هيچ‌كس نمي‌دانست، جز من. پدر نمي‌دانست كه من روزي آن كشوي سحرآميز را كه قلمرو ممنوعه‌ي او بود، باز كرده‌ام و، ميان اشياء مرموزي كه آنجا بود، دست برده‌ام به كتابي كه در صفحه‌ي اولش وصيت كرده بود: «هيچ يك از فرزندانم حق ندارد تا زماني كه در قيد حيات هستم اين كتاب را بخواند

براي پدر نوشتن انشاء چيزي نبود. براي من اما نوشتن معناي اطاعت را داشت. چيزي را بايد مي‌گذاشتند جلووم و به من تكليف مي‌كردند از روي آن بنويسم. و اين كاري بود كه، در واقع، در همه‌ي موارد زندگي مي‌كرديم. گفتم: «آخر چطور؟ بايد چيزي باشد كه از روي آن بنويسم


بقیه ی داستان در ادامه ...



ادامه مطلب
مجتبا آقابابایی / جمعه 28 تیر1387 |

به او که آرام و عاشقانه در شهری که دوست می داشت زنده گی می کرد ...

 

قلب کوچولویم را به چه کسی بدهم ؟

نادر ابراهیمی

من قلب کوچولویی دارم خیلی کوچولو خیلی خیلی کوچولو.مادربزرگم می گوید:قلب آدم نباید خالی بماند.اگرخالی بماندمثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می کند.برای همین هم مدتی ست دارم فکر می کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم یعنی راستش چطور بگویم ؟دلم می خواهدتمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم...یا ...نمیدانم...کسی که خیلی خوب است کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می گویم دیگر نه؟

پدرم می گوید:قلب مهمان خانه نیست که آدم ها بیایند دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند قلب لانه گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پائیز باد با خودش ببرد...

قلب راستش نمی دانم چیست اما این را میدانم که فقط جای آدم های خیلی خیلی خوب است-برای همیشه...

خب...بعد از مدت ها فکر کردم تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم و این کار را هم کردم...

اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم دیدم بااین که مادرخوبم توی قلبم جا گرفته خیلی هم راحت است باز هم نصف قلبم خالی مانده...

خب معلوم است من از اول هم باید عقلم می رسید وقلبم را به هر دوتاشان می دادم:به پدرم ومادرم.

پس همین کار را کردم.

بعدش میدانید چطور شد؟بله درست است. نگاه کردم و دیدم که باز هم تمی قلبم مقداری جای خالی مانده...

فورا تصمیم گرفتم آن گوشه ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر که خیلی دوستشان داشتم و این کار را هم کردم:

برادربزرگم خواهرکوچکم پدربزرگم مادر بزرگم یک دائی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جای دادم...

فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده...این همه آدم توی قلب به این کوچکی مگر می شود ؟

ام وقتی نگاه کردم خدا جان! میدانید چه دیدم؟

دیدم که همه ی این آدم ها درست توی نصف قلبم جا گرفته اند:درست نصف-با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می خندیدندو هیچ گله ای هم از تنگی جا نداشتند...

من وقتی دیدم همه ی آدم های خوب را دارم توی قلبم جا میدهم سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما ... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت....دلم هم سوخت...اما چکار کنم؟جانگرفت دیگر.تقصیرمن که نیست حتما تقصیر خودش است.یعنی راستش هر وقت که خودش هم با زحمت و فشار جا می گرفت صندوق بزرگ پولهایش بیرون می ماند و او دوان دوان از قلبم می آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

 

مجتبا آقابابایی / پنجشنبه 23 خرداد1387 |

آخرین ویرایش ...

 

یادگاری

 

 

هر دو خیزیدیم روی فرش . بی هوا زدند . گلوله بود یا باران ، نمی دانم ! فقط می دانم آن قدر زیاد بود که آنی خانه خراب شدیم . روز ، به شب می زد . مادر رفته بود خرید . اذان می گفتند .  زهره از اتاق نشیمن پرت شده بود کنارم . پاهایم زیر چهارچوب پوسیده ی در گیر کرده بود . نور کم رنگی از لای پنجره پاشیده بود روی زهره . قشنگ تر از همیشه به نظر می آمد . مثل چند سال پیشِ خودم . سالم بود . کم نفس گردن بند نقره ای رنگم را باز کردم . مات مانده بود که چه وقت این کارهاست !  گفتم : " خودت گفتی وصیت کن بعدِ مرگِت بِدَنِش به من ! "

از جواب شوخی سال های پیشش جا خورده بود . وقتی متوجه تیزی یکی از همین باران ها روی سینه ام شد تصویرم در چشمانش رو به تاری رفت . مات شدم . گفت : " همیشه به مامان دروغ می گفتم زهرا  اذیتم می کنه ؛ اما این دفعه اگه بیاد خونه بِهِش می گم راستی راستی اذیتم می کنی . می گم تو این فلاکت شوخیت گرفته . می گم .... " صدایش می برید .

...

دنیا پیش رویم سیاه تر می شد . صدای اذان با هیاهوی مردم هَم می خورد . نور پنجره کم رمق تر به نظر می آمد . پلک هایم سنگینی می کرد .

صدای مادر از دور ، دورتر می شد ...

مجتبا آقابابایی / جمعه 3 خرداد1387 |

این هم یه داستان خوب از بهرام صادقی

 

 

عافیت

 

 بهرام صادقی

 

باد گرم ـ باد گرمي كه به آهستگي و لختي مي‌وزد ـ لنگ‌هايي را، كه بر ديوار و شاخه هاي پژمرده درخت‌ها آويخته‌اند، تكان مي‌دهد. چند دكان نيمه‌خراب و يكي دو خانه پراكنده اكنون در اين گرماي كشنده و در زير اين آفتاب داغ سرسام‌آور، ديگر گويا نقطه‌هاي سياهي بيش نيستند كه در اين منطقه خارج شهر در ميان زباله‌ها و پستي و بلندي‌ها و جوي‌هاي بي‌آب و ديوارهاي گلي فرو ريخته قرار گرفته‌اند. دكان‌ها و خانه‌ها عبوس و خسته به نظر مي‌آيند. آيا بدين علت كه درهايشان بسته است؟
 اما حمام «گل ناز» باز است. گويي دهانش را از وحشت يا خستگي گشوده و ديگر نتوانسته است ببندد. مردي كه ناگهان از پشت تپه زباله‌ها به سوي حمام آمده است و چتر پاره‌اي در دست دارد اندكي صبر مي‌كند كه تابلو حمام را بخواند. اما پيش از آن سعي مي‌كند كه چتر را برسر بگيرد ـ بي‌فايده است… دستش آهسته به پائين مي‌آيد. «گرمابه گل‌ناز ـ عمومي زنانه و مردانه ـ داراي هفت دستگاه دوش خصوصي». مرد كمي پابه‌پا مي‌كند و بعد مي‌گذرد و در گذشتن نگاهش به كاغذي مي‌افتد كه به ديوار حمام چسبانده‌اند: «حمام عمومي براي تعميرات لازم تعطيل است.»
 و حالا ما در حمام خصوصي هستيم. يك سرسراي دراز كه به دالان بيشتر شبيه است و در دو طرف آن صندلي‌هاي لهستاني گذاشته‌اند. صاحب حمام پشت دخلش چرت مي‌زند، مگر وقتي كه تسبيح درازش از لاي انگشت‌ها بلغزد و بيفتد. ريش بلند حنا بسته و سر تراشيده‌اي دارد. كت و شلوار پوشيده است و كراوات كهنه‌اي بسته است و عرق چنان صورتش را پوشانده است كه انگار... بادبزن از دست ديگرش مي‌افتد. خميازه‌اي مي‌كشد و به آن‌ها كه منتظرند نگاه مي‌كند و چشم‌هايش را مي‌بندد.
 در سرسرا مردي جابه‌جا مي‌شود. صداي صندلي. با روزنامه‌اي كه در دست دارد خودش را باد مي‌زند و بلند مي‌گويد:
 ـ  پنكه كار نمي‌كند؟ مگر هنوز برق قطع است؟
 صاحب حمام در وضع خود تغييري نمي‌دهد. مگرنه اين‌كه مشتري خود جواب خودش را داده است؟
 يك دختر تازه سال از بي‌حوصلگي به‌خودش ور مي‌رود. لباس و موهايش آخرين مد است، اما چشم‌هاي خمار بي‌حالتي دارد ـ ظاهراً دوره اين يكي ديگر گذشته است. از داخل نمره‌ها صداي مبهم و گنگ سرفه و ريختن آب و صحبت‌هاي نامفهوم به گوش مي‌رسد. ناگهان ساعت ديواري زنگ مي‌زند. مرد به‌خود مي‌آيد و روزنامه را مرتب مي‌كند (آخر او هم چرت مي‌زده است) و خواندنش را دنبال مي‌كند: «هر مادري وظيفه دارد كه كودك خود را با شير خودش تغذيه كند، زيرا براي كودك غذاي بهتر از شير مادر نيست. شش الي دوازده ساعت بعد از اين‌كه كودك شما...» ـ كودك من؟ ـ «… به‌دنيا آمد بايد او را شير بدهيد...» مرد ملتمسانه به دختر نگاه مي‌كند. نگاهش ترسيده و ناراحت است. اما دختر زير لب آهنگ
oh، oh، oh را با سوت مي‌زند و گويا در رويا فرو رفته است. مرد زير لب مي‌گويد: «نه... نه...» سرفه‌اش مي‌گيرد و بلندتر مي‌گويد: «اين بي‌عدالتي نيست؟» عادتي دارد كه حرف‌هاي خود را به صورت سوال بيان مي‌كند. دختر مي‌گويد: « با من بوديد؟»
 ـ نه... نه...
 و مرد باز سرش را در روزنامه فرو مي‌برد: «... قبل از آمدن شير، ماده‌اي به نام ماك از سينه‌هاي شما مي‌آيد كه حاوي مواد مغذي است.» ورق مي‌زند. «كاپيتان گفت امشب حركت نخواهيم كرد و در حالي كه چهره‌اش را به سوي جزيره ماريبو باز مي‌گرداند ادامه داد: در اين جزيره حوادث عجيبي روي مي‌دهد. مي‌گويند هر كسي به آن‌جا برود سنگ مي‌شود.»

 


بقیه ی داستان در ادامه ی مطلب ... 


ادامه مطلب
مجتبا آقابابایی / سه شنبه 10 اردیبهشت1387 |

داستانک 4

 

ترس

 

دو نفر بودیم . شانه به شانه ی هم دیگر . رفتیم . در سکوت . بن بست بود . تاریک تاریک . اولین بارمان حساب می شد . هر دو . می ترسیدیم . آرام دستش را گرفتم . نبضش به تندی می زد . نگاهش کردم . به لبانم خیره مانده بود .

مجتبا آقابابایی / سه شنبه 3 اردیبهشت1387 |

داستانک 3

 

غم کودکی

 

 

 

کودک می گریست . از پسر همسایه باخته بود . مادرش و مادر پسر همسایه به او می خندیدند . یاد کودکی اشان افتاده بودند . کودک اما نمی فهمید که چرا کسی به فکر غم او نیست . شاید غم او زیاد از حد کوچک بود . شاید بزرگ ترها برای نخندیدن به غم های بزرگ تری احتیاج داشتند . در اندوه این فکر دلش بیشتر شکست . گریه اش شدیدتر شد ...

مادر رنجید . نگران شد . دیگر نخندید . کمی بیشتر به یاد کودکی اش افتاد . غمش بیشتر شد ...

...

مجتبا آقابابایی / یکشنبه 25 فروردین1387 |

داستانک ۲

 

حادثه

 

 

زن از پشت ویترین مرد را می دید . مرد به زنی می خندید . مرد زن را دید . زن سراسیمه رفت . حادثه تمام شد . مرد دیگر نخندید .

به شب می اندیشید ...

 

مجتبا آقابابایی / پنجشنبه 22 فروردین1387 |

سلام . فعلن برای شروع سال نو این داستان را داشته باشید تا نگارش داستان خودم به پایان برسد .

 

 

كمربند صاعقه


پرويز دوایی


بيشتر آرتيست‌هاي سريال يك كمربند پهني داشتند كه وسطش علامتي بود. من در تمام آن سال‌ها كه هيچ‌كدام از وسايل آرتيستي را نداشتم، فكر كردم كه شايد آسان‌ترين آن‌ها فراهم كردن اين كمربند باشد. شنل و نقاب و كلاه چرميِ قالب سر و عينك پهن خلباني را نداشتم. گير نمي‌آمد. در هيچ جا نمي‌شد سراغ گرفت. كمربند خودمان يك كمربند نازك قهوه‌اي بود. اما شايد مي‌شد كمربند پهن و سياه آرتيستي را يك جايي گشت و پيدا كرد و يا درست كرد. جاهايي را كه كمربند مي‌فروختند سر كشيده بودم. هيچ‌كدام كمربند آرتيستي نداشتند، يا كمربندهايي مثل كمربند خودم براي آدم‌هاي حقير گمنام، بچه مدرسه‌اي‌هاي محكوم به چوب و فلك، كارمندهاي محكوم به دفتر و دستك و دامادهاي محكوم به عروسي داشتند كه كمر سياه مي‌بستند. كمربند بزرگواري و دلاوري، كمربند آرتيستي در هيچ‌جا نبود. نمي‌دانم به چه مستمسكي، با چه دروغ و بهانه‌اي، يكي از خواهرها را كه همراه‌تر بود راضي كردم كه از پارچه‌ي سياهي كمربند پهني براي من درست كند. كمربند براقِ چرمي نمي‌شد، ولي يك اميدواري بدبخت دوري، يك اميد به معجزه‌اي داشتم كه شايد اين كمربند برق صندلي‌هاي چوبي قهوه‌اي سينماي سريال، بوي سينماي سريال و ذوق و التهاب تاريكي تالار سينما را با خودش بياورد، چيزي از رنگ‌هاي خاكستري، سياه و سفيد براق فيلم را در خودش داشته باشد، چيزي از دشت‌ها و دره‌ها و جاده‌هاي آسفالت را، برق بال‌هاي هواپيماها را، برق آسمان سريال را در عينك خلباني قهرمان‌ها، برق لبخند آرتيسته را در لحظه‌اي كه دختره را پشتِ پناه مي‌گرفت، چيزي از موج موج يال سفيد اسب يكه‌سوار را، چيزي از آن همه دلاوري و سرزندگي را كه در ميان رخوت و خفت خاكستري زندگي يك دم مي‌درخشيد و باز برچيده مي‌شد و باز آسمانِ سياهِ سنگ‌شده به جا مي‌ماند، چيزي از آن جادوي جاري در تالار سينماي فقير سريال را باز بر سرهاي ما نثار كند و سر ماها بلند شود، موهاي ما بلند شود و دلمان آخر در تهاجم اين همه خوف و حقارت و غم و فقر بي‌امان يك ذره، يك جرعه درمان شود. اين خواب را در دلم و در سرم با هول، با اشتياق مي‌پروراندم، كه با دروغ و بهانه، خواهر مهربان را كه همدل من بود (و او هم شايد روياي خلبان‌هاي جذاب بلندپرواز را داشت) راضي كردم كه از چيزي به رنگ سياه، هرچه مي‌خواهد باشد، كمربند پهني برايم درست كند. بهش گفته بودم كمربند بايد به جاي قلاب كمر، چيزي، نقشي مثل يك دايره‌ي بزرگ داشته باشد، يك حلقه باشد و در وسط آن نقش صاعقه، فلش شكسته‌اي، و اين حلقه و صاعقه، در قبال سياهي كمربند به رنگ سفيد درخشان بايد باشد، خيلي سفيد، به رنگي كه من مدافع آن بودم. رنگ پر كبوترها.


بقیه ی داستان در ادامه ی مطلب ...



ادامه مطلب
مجتبا آقابابایی / پنجشنبه 15 فروردین1387 |
 

ادامه ی رمان آهستگی ...

 


ادامه مطلب
مجتبا آقابابایی / جمعه 24 اسفند1386 |

یک عیدی بزرگ برای دوست داران داستان ؛ امیدوارم که لذت ببرید . تا بعد از عید ... به امید دیدار .

 

آهستگی


ميلان کوندرا
برگردان : دريا نيامی

 

1

 

 ناگهان هوس کرديم غروب و شب را در يک قصر بگذرانيم‌.
قصرهای زيادی را در فرانسه به‌صورت هتل باز‌سازی کرده‌اند‌؛ چهارگوشی از سبزی گمشده درگستره‌ای از زشتی بی‌سبزی‌؛ مجموعه کوچکی از باريکه‌راه‌ها‌، درخت‌ها و پرنده‌ها بين شبکه‌ای عظيم از بزرگ‌راه‌ها‌. همين‌طور که دارم رانندگی می‌کنم‌، توی آينه متوجه ماشينی در پشت سرم می‌شوم‌. راهنمای چپ ماشين چشمک می‌زند و ماشين انگار از فرط عجله می‌خواهد پرواز کند‌. راننده دنبال فرصتی است که از من جلو بزند‌، درست مثل باز شکاری که در کمين لحظه مناسب برای شکار گنجشک باشد‌.

همسرم «‌ورا‌» می‌گويد‌: «‌هر پنجاه دقيقه يک نفر در جاده‌های فرانسه کشته می‌شود‌. اين ديوانه‌ها را که دارند دور‌و‌بر ما می‌گردند ببين‌! اين‌ها همان آدم‌هايی هستند که وقتی کسی درست جلوی چشمشان در خيابان کيف پير‌زنی را می‌زند‌، خوب بلدند محافظه‌کار باشند‌، ولی وقتی پشت فرمان می‌نشينند ترس يادشان می‌رود‌»‌.

چه بگويم‌؟ شايد بايد بگويم‌: ‌مردی که پشت موتورسيکلت قوز کرده‌‌، فقط می‌تواند هوش و حواسش را روی اين لحظه پرواز متمرکز کند‌. او خود را به برشی از زمان آويخته که هم از گذشته و هم از آينده جداست‌. او از چنگ استمرار زمان گريخته‌. بيرون زمان مانده‌. به عبارت ديگر در حالت جذبه قرار گرفته‌. در چنان وضعی او ديگر چيزی درباره سن خود‌، همسرش‌، بچه هايش و نگرانی‌هايش نمی‌داند و در نتيجه ترسی هم ندارد‌. چرا که ترس ريشه در آينده دارد و کسی که از آينده رها است‌، لازم نيست از چيزی بترسد‌.

سرعت شکلی از جذبه است که انقلاب فنی برای بشر به ارمغان آورده‌. بر خلاف موتورسيکلت‌سوار‌، يک دونده همواره در بدن خود حضور دارد‌. او بايد مواظب تاول‌ها و تنگی نفس خود باشد‌. او حين دويدن‌، وزن و سن خود را به ياد دارد و بيش از هر موقع ديگر بر خود و زمان خود آگاهی دارد‌، اما وقتی که انسان اختيار سرعت را به دست ماشين می‌سپارد‌، ديگر جسم وی از بازی بيرون می‌افتد‌. خود را به دست سرعتی غير‌جسمانی و غير‌مادی می‌سپارد‌. سرعت ناب‌، خود سرعت‌، سرعت جذبه‌.

چه ترکيب غريبی است غير‌شخصی بودن سرد تکنولوژی‌، و آتش جذبه‌. از سی سال پيش زنی آمريکايی را به خاطر می‌آورم که انگار کارگزار اروتيسم بود و با شيوه‌ای جدی و متعهدانه (‌و در عين حال صرفاً نظری‌) برايم درباره آزادی جنسی سخنرانی می‌کرد‌. کلمه‌ای که او در توضيحاتش به کار می‌برد‌، کلمه ارگاسم بود. من شمردم‌، چهل بار شد‌. کيش ارگاسم‌. سود‌گرايی آسان‌طلبانه در زندگی جنسی‌. کار‌آئی به جای تن‌آسانی لذت‌بخش‌. تنزل عشق‌بازی تا حد مانعی که بايد در کوتاه‌ترين زمان ممکن از آن عبور کرد تا انفجار جذبه‌، که تنها هدف عشق و حيات است ميسر گردد‌.چرا لذت آهستگی از ميان رفته است؟

آه‌! کجايند آن دوره‌گرد‌های قديم‌، قهرمان‌های تصنيف‌های مردمی که از آسيابی تا آسياب ديگر را به گردش طی می‌کردند و شب را در فضای باز سحر می‌کردند‌؟ آيا آن‌ها هم هم‌زمان با چمن‌زار‌ها‌، دشت‌ها و در يک کلام طبيعت ناپديد شدند‌؟ يک ضرب‌المثل چکی تن آسانی آنان را با استعاره‌ای توصيف می‌کند‌: «‌آن‌ها تماشاگران پنجره خداوند‌اند‌»‌. 

کسی که تماشاگر پنجره خداوند است دچار ملال نمی‌شود و سعادت‌مند است‌. در جهان ما آسودگی به بيکارگی تبديل شده و فرق ميان اين دو بسيار است‌: فرد بی‌کاره مأيوس است‌، دچار ملال است و همواره به دنبال تحرکی است که کم‌بودش را احساس می‌کند‌.

به آينه پشت نظر می‌اندازم و باز همان اتوموبيل را می‌بينم‌. ترافيک مانع از اين است که او بتواند از من سبقت بگيرد‌. در کنار راننده زنی نشسته است‌. چرا مرد مطلب جالبی برای وی نقل نمی‌کند‌؟ چرا دستش را روی زانوی زن نمی‌گذارد‌؟ در عوض دارد به راننده ماشين جلوئی دشنام می‌دهد که چرا سريع‌تر نمی‌راند‌. زن نيز در اين فکر نيست که مرد را نوازش کند‌. در درونش او هم هم‌راه مرد در حال راندن است و او هم دارد به من ناسزا می‌گويد‌.

من به سفر ديگری‌، از پاريس تا يک قصر واقع در حومه شهر، که دويست سال پيش صورت گرفت، فکر می‌کنم‌. سفر مادام «‌ت‌» با همراهی شواليه جوان‌. نخستين بار است که آنها اين‌قدر نزديک به هم هستند و آن فضای غير‌قابل‌توصيف شهوانی که آن‌ها را در بر گرفته‌، از آهستگی ريتم ناشی شده است‌. بدن‌های آن‌ها در اثر حرکت درشکه تاب می‌خورد و با هم تماس می‌يابد‌. ابتدا بی‌هوا‌‌، و بعد با رغبت‌، و داستان آغاز می‌شود‌.

 

۲

 

ويوان دنون‌(Vivant Denon) داستان را چنين نقل می‌کند‌: نجيب‌زاده‌ای بيست ساله شبی به تئاتر می‌رود (‌نام و عنوان او مشخص نشده است اما من او را يک شواليه تصور می‌کنم‌)‌. شواليه در لژ مجاور بانوئی را می‌بيند (‌در داستان تنها حرف اول نام او گفته شده است‌: مادام «‌ت‌»‌)‌. مادام «‌ت‌» از دوستان کنتسی است که معشوقه شواليه می‌باشد‌. او از شواليه می‌خواهد که پس از پايان نمايش تا خانه هم‌راهيش کند‌. جوان از اين رفتار صريح زن متعجب می‌شود‌، خصوصاً که از رابطه مادام «‌ت‌» با يک مارکی هم خبر دارد‌(‌ما نبايد نام او را بدانيم‌، در اين جهان اسرار نام بردن از اشخاص ممکن نيست‌)‌. 

جوان نمی‌داند موضوع از چه قرار است اما خواه‌نا‌خواه يک‌باره خود را در درشکه‌ای نشسته در کنار بانوی زيبا می‌يابد‌. پس از يک سفر راحت و دل‌نشين‌، درشکه در خارج شهر در مقابل پله‌های قصری توقف می‌کند و همسر ترشروی مادام «‌ت‌» به استقبال شان‌ می‌آيد‌. 

 


 

بقیه ی رمان در ادامه ی مطلب ...

 

 


ادامه مطلب
مجتبا آقابابایی / جمعه 24 اسفند1386 |

 

دوشيزه



ماريو بارگاس يوسا

 

برگردان : عبدا... کوثری

همسن و سال ژوليت شكسپير است، چهارده سال دارد و مثل ژوليت سرگذشتى فاجعه بار و رومانتيك. زيباست، به خصوص اگر ازنيم رخ تماشايش كنى. صورت كشيده و زيبايش با گونه‏هاى برجسته و چشمهاى درشت و كم بيش بادامى نشان از تبار دور شرقى دارد. دهانش نيمه باز است، جورى كه انگار دارد دنيا را با سپيدى دندان هاى سالم و بى‏نقص ‏اش به مبارزه مى‏خواند، دندانهايى اندك برجسته كه لب بالايش را به كرشمه ‏اى غنچه‏ گون بالا برده است. گيسوى بسيار سياهش با فرقى كه از وسط باز شده مثل چارقد عروس گرد صورتش ‏را گرفته و در پشت سر بدل به گيس بافته‏اى شده كه تا كمرش مى‏رسد و بر گرد كمر مى‏پيچد. ساكت و بى‏حركت است، همچون ‏شخصيتى در تئاترهاى ژاپنى، و جامه‏اى لطيف از پشم آلپا كا به تن دارد. نامش خوانيتا است.
بيش از چهار صد سال پيش زاده شده، در جايى در آند، و حالا در صندوقى شيشه‏اى (كه در واقع كامپيوترى با اين شكل است) درسرماى نود درجه زير صفر زندگى مى‏كند، بر كنار از گزند آدمى و فساد و پوسيدگى.
من از موميايى ‏ها متنفرم و هر بار يك كدام از آن ها را در موزه يا در مقابر باستانى يا در مجموعه ‏هاى شخصى ديده‏ ام براستى برايم ‏تهوع ‏آور بوده. آن عواطفى كه اين جمجمه ‏هاى سوراخ سوراخ با حدقه‏ هاى خالى و استخوان
هاى آهك شده كه نشانه‏اى از تمدن هاى ‏گذشته ‏اند، در بسيارى از مردم (و نه فقط باستانشناس) بيدار مى‏كند هيچگاه به سراغ من نيامده. اين موميايى‏ها بيش از هر چيز مرا به اين‏فكر مى‏اندازد كه ما اگر به سوزاندن جسدمان رضايت ندهيم بدل به چه چيز وحشتناكى مى‏شويم.
اگر به ديدار خوانيتا در موزه كوچكى كه دانشگاه كاتوليك آركيپا مخصوص او ساخته رضايت دادم به اين دليل بود كه دوست نقاشم‏ فرناندود سزيتسلو، كه مفتون تاريخ پيش از كلمب است، مشتاق اين سفر بود. يقين داشتم كه تماشاى كالبد آن كودك باستانى حالم را به هم ‏خواهد زد.  اما اشتباه مى‏كردم. همين كه چشمم به او افتاد به
راستى يكه خوردم و مفتون زيبايى‏اش شدم. اگر از حرف همسايه‏ها نمى‏ترسيدم اين‏دختر را مى‏دزديدم و به خانه مى‏بردم و معشوق و شريك زندگى خودم مى‏كردمش.
سرگذشت خوانيتا همان ‏قدر شگفت و غريب است كه چهره او و حالت بيان ناشدنى كه به خود گرفته، حالتى كه هم مى‏تواند از آن ‏كنيزى فرمانبردار باشد و هم از آن ملكه‏اى متكبر و مستبد.
در روز 18 سپتامبر 1995 يوهان راينهارد باستان‏شناس به همراه راهنماى آندى‏اش ميگل ساراته مشغول پيمايش قله آتشفشان ‏آمپاتو (با 20702 متر ارتفاع) واقع در جنوب پرو بودند. اين دو نفر در جستجوى آثار ماقبل تاريخ نبودند، بلكه مى‏خواستند از نزديك‏ نگاهى به آتشفشان مجاور، يعنى قله برف پوش سابانگايا بيندازند كه درست در همان وقت در فوران بود. توده‏هايى از خاكستر سوزان برآمپاتو فرو مى‏ريخت و برف
هاى هميشگى را كه پوشش اين قله بودند، آب مى‏كرد. راينهارد و ساراته ديگر به نزديك قله رسيده بودند.ناگهان چشم ساراته به باريكه‏اى رنگين ميان برف هاى قله افتاد. اين پرهاى كلاه يا سربند اينكاها بود. آن دو بعد از كمى جستجو به‏چيزهايى بيشتر رسيدند. كفنى چند لايه كه به علت فرسايش يخ قله از زير يخ بيرون آمده بود و دويست متر از جايى كه پنج قرن پيش درآن دفن شده بود پايين لغزيده بود. اين سقوط به خوستينا (نامى كه راينهارد با الهام از نام خود، يوهان، بر او نهاده بود) صدمه‏اى نزده بود. فقط پوشش رويى او را پاره كرده بود. يوهان راينهارد در طول بيست و سه سال كوهنوردى - هشت سال در هيماليا، پانزده سال دركوههاى آند - و جستجوى گذشته هرگز گرفتار احساسى نشده بود كه آن روز صبح در ارتفاع 20702 مترى از دريا، زير آفتاب سوزان،زمانى كه آن دختر اينكا را در آغوش گرفت به سراغش آمد. يوهان، اين گرينگوى دوست داشتنى، كل ماجرا را با شادى و آب و تابى‏خاص باستان‏شناسان، كه - براى اولين بار در زندگى‏ام - براى من توجيه شدنى بود، تعريف كرد.
آن دو كه يقين داشتند اگر خوانيتا را آن
جا بگذارند و براى كمك خواستن پايين بروند يا دزدان‏ گورهاى باستانى به سراغش مى‏آيند و يا سيل با خود مى‏بردش، تصميم گرفتند با خود ببرندش. گزارش مو به‏ موى سه روز پايين آمدن از آمپاتو و حمل خوانيتا (يك بقچه چهل كيلويى كه بركوله‏ پشتى باستان‏شناس بسته شده بود) چنان رنگارنگ و هيجان‏آميز است كه فيلم خوبى از آن ‏در مى‏آيد، و يقين دارم كه دير يا زود چنين فيلمى ساخته خواهد شد.
امروز كه كم و بيش دو سال از آن ماجرا مى‏گذرد خوانيتاى دوست داشتنى معروفيتى جهانى ‏پيدا كرده است. تحت نظارت جامعه جغرافياى ملى، او به ايالات متحد سفر كرد و آن
جا نزديك ‏به دويست و پنجاه هزار نفر، از جمله پرزيدنت كلينتون از او ديدن كردند. يك جراح مشهور دندان نوشت: اى كاش دختران امريكايى دندانهاى سفيد، سالم و بى‏نقص اين بانوى جوان‏پرويى را داشتند.
در دانشگاه جان هاپكينز خوانيتا را با پيشرفته‏ترين دستگاه
ها بررسى كردند، و اين دختر جوان بعد از آن همه آزمايش و تحقيق و در شگفت بردن فوجى از متخصصان و تكنيسين ها سرانجام به آركيپا و تابوت كامپيوترى خود برگشت. اين آزمايشها بازسازى كم و بيش كل ‏سرگذشت او را با دقتى شايسته داستان هاى علمى امكان پذير كرد.
اين دختر براى آپو - كلمه‏ى اينكايى به معناى خدا - آمپاتو در قلّه اين كوه قربانى شد تا خشم اين خدا را فرو بنشاند و نعمت و فراوانى را براى زيست
گاه هاى اين منطقه تضمين كند.درست شش ساعت قبل از مرگ كاسه‏اى آش سبزى به او دادند تا بخورد. همه مواد اين خوراك را گروهى از زيست‏شناسان تعيين كرده‏اند. نه گلويش را بريده‏اند و نه خفه‏اش كرده‏اند. مرگ او درنتيجه ضربه‏اى دقيق به شقيقه‏ ى راستش بوده است. ضربه چنان دقيق و ماهرانه بوده كه دخترك ‏لابد اصلاً دردى احساس نكرده، اين را دكتر خوسه آنتونيو شاوز به من مى‏گويد و او همكار راينهارد در سفرهاى تازه‏اش به همين منطقه بوده و گور دو كودك ديگر را پيدا كرده‏اند كه آنها هم‏قربانى شده‏اند تا حرص و آز آپوهاى كوهستان آند را فرو بنشانند.
احتمالاً خوانيتا را وقتى براى قربانى شدن برگزيده شد، با جلال شكوه تمام در سراسر منطقه ‏ى آند گرداندند و شايد به كوسكو هم بردند و به امپراتور اينكا معرفى‏اش كردند - پيش ازآن كه پيشاپيش جماعت سرود خوان و ياماهاى غرق در جواهر و نوازندگان و رقاصه‏ ها و صدها نيايشگر به دره‏ ى كولا برسد و از دامنه پرشيب آمپاتو تا لبه آتشفشان بالا برود پا بر سكوى‏ قربان
گاه بگذارد. آيا خوانيتا در دم واپسين گرفتار هول و هراس شده بود؟ اگر وقار و متانتى را كه‏بر سيماى ظريفش نقش بسته و نخوت و غرورى را كه ديداركنندگان بى‏شمار در وجناتش ‏مى‏بينند شاهد بگيريم پاسخ منفى است. حتى شايد بتوان گفت كه او بى‏هيچ مقاومت تن به ‏سرنوشت خود سپرده و شايد هم شادمانه در آن مراسم كوتاه خشونتبار كه به الاهه ‏اى بدلش‏مى‏كرد و يكراست به دنياى خدايان آند مى‏بردش در جامه‏اى مجلل به خاك سپردندش، سرش ‏زير رنگين كمانى از پرهاى بافته در هم پوشيده است و پيكرش پيچيده در سه لايه پارچه لطيف ‏از پشم آلپاكا، پاهايش در صندل‏هايى از چرم نازک.
گل سينه‏هاى سيمين، ظرف
هاى كنده‏كارى شده بشقابى ذرت، يك ياماى فلزى كوچك،كاسه‏اى چيچا (مشروبى الكلى كه از تخمير ذرت به دست مى‏آيد) و برخى اشياى خانگى يااشياى مقدس - كه همه سالم مانده - در اين خواب چند قرنى در دهانه آتشفشان او راهمراهى مى‏كرد، تا آنگاه كه گرماى تصادفى قله يخ گرفته آمپاتا ديواره ‏هايى را كه نگاهبان ‏خواب عميق او بودند ذوب كرد و عملاً او را در آغوش راينهارد و ساراته افكند.
و اكنون او اين
جاست، در خانه‏اى كوچك مال طبقه متوسط در شهر ساكتى كه زادگاه من ‏است، در اينجا زندگى تازه‏اى را آغاز كرده كه شايد پانصد سال ديگر به درازا بكشد. او در تابوت ‏كامپيوترى‏اش كه با سرماى قطبى حفاظت مى‏شود، شاهدى است بر جلال و شكوه مراسم و اعتقادات اسرارآميز تمدن هاى گم شده و يا بر شيوه‏ هاى براستى خشنى كه حماقت آدمى براى ‏دور راندن ترس برمى‏گزيد و هنوز هم برمى‏گزيند.

 

برگرفته از مجله بخارا- شماره 38


مجتبا آقابابایی / یکشنبه 19 اسفند1386 |